طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۸۹ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

نیمه شب 6 اردیبهشت 1365، 26 آوریل 1986 (31 سال پیش در چنین روزی) در نیروگاه چرنوبیل واقع در کشور اوکراین و جنوب بلاروس اولین فاجعه ی بزرگ هسته ای جهان رخ داد. انفجار و آتش سوزی رآکتور شماره 4 این نیروگاه، موجب پخش مواد رادیوکتیو در بخش وسیعی از غرب کشور شوروی و اروپا شد (و البته کشور ما که فاصله ی چندانی با این منطقه ندارد). در پی این حادثه هزاران نفر بیمار شدند و جان خود را از دست دادند و  هزاران نفر نیز رسما از کار افتاده اعلام شدند. آثاری از مواد رادیو اکتیو و  همچنین تغییرات ژنتیکی که باعث تولد نوزادان معلول و بیمار گردید، تا امروز در مردم منطقه مشاهده می شود. سوتلانا آلکسیویچ، نویسنده و روزنامه نگار اهل بلاروس برنده ی جایزه نوبل ادبیات سال 2015، در کتاب "صداهایی از چرنوبیل، تاریخ شفاهی یک فاجعه ی اتمی" به خوبی توانسته ماجرای این حادثه ی هولناک را در قالب مستند گونه و از زبان قربانیان و ساکنان منطقه وحاضران در محل حادثه بیان کند. مطالعه ی کتاب با جذابیتی که نویسنده در بیان حقایق بکار برده است، نیاز به آگاهی همه ی مردم جهان از پیامدهای چنین حوادث ناگواری و نشان دادن رنج و درد مردمی که به یکباره همه ی زندگی و آرامش خود را در اوج شکوه و زیبایی طبیعی از دست داده اند مشخص میکند. شاید بد نباشد ما نیز درباره ی خطرات و تاثیراتی که علم و تکنولوژی خواسته یا ناخواسته بر روی زندگی ما میگذارد بیشتر بدانیم... با ادای احترام به تمام قهرمانان حادثه ی چرنوبیل، امدادگران، آتش نشان ها و... همچنین قربانیان این فاجعه ی اتمی مطالعه ی این کتاب را به همه ی دوستان گرامی توصیه میکنم.

بخشی از کتاب:

جهان به دو بخش تقسیم شده است: یک طرف ماییم؛ چرنوبیلی ها، و طرف دیگر شما ایستاده اید؛ دیگران. دقت کرده اید؟ اینجا هیچ کس نمی گوید روسی، بلاروسی یا اوکراینی است. ما خودمان را چرنوبیلی می نامیم. «ما چرنوبیلی هستیم.» «من چرنوبیلی ام» انگار مردمی دیگریم؛ ملتی نو.


... همسایه مون هم همین رو می گفت، اون معلم بود. می گفت: «طبیعت بهتر از ما عمل می کنه؛ بهتر خودش رو وفق می ده. طبیعت فورا همه چیز رو فهمیده بود و ما تازه الان چیزهایی رو می شنویم. روزنامه ها، رادیوها و اخبار چیزی نمی گن؛ اما زنبورهای عسل می دونستن.» اونا روز سوم بیرون اومدن. ما یه لونه ی زنبور بالای ایوون مون داشتیم. هیچ کس بهش دست نمی زد و بعد، یه روز صبح اونا دیگه اون جا نبودن؛ نه مرده شون و نه زنده شون. اونا شش سال بعد برگشتن. تشعشعات همه ی حیوونا، آدما و پرنده ها رو می ترسونه.  حتی درختا هم می ترسن. اما اونا ساکتن؛ چیزی نمی گن این برای همه یه فاجعه ی بزرگ بود. اما سوسکای کاورادو مثل همیشه به کارشون می رسیدن. سیب زمینی ها رو سریع تا ته می خوردن. سیب زمینی ها هم آلوده بودن مثل ما.


با اتوبوس می رفتیم و آسمون، تا چشم کار می کرد آبی بود. تو کیف ها و سبدهامون کیک های عید استر و تخم مرغ رنگی بود. اگر این جنگه، پس اصلا اون طور که من در کتاب ها خونده بودم و تصور می کردم، نیست. باید اینجا و اون جا بمبی، انفجاری، چیزی باشه. خیلی آهسته می رفتیم؛ چون گاو و گوسفندها سر راهمون بودن.

صداهایی از چرنوبیل، تاریخ شفاهی یک فاجعه ی اتمی/سوتلانا آلکسیویچ/ ترجمه: حدیث حسینی/ انتشارات کتاب کوله پشتی


پ.ن 1: متاسفانه بنابر دلایلی هنوز نتونستم مطالعه ی کتاب رو به پایان برسونم، زمانی که این چند صفحه ی پایانی رو هم بخونم حتما بازم قسمتهایی از متن کتاب رو اینجا منتشر میکنم.

پ.ن 2: تصمیم دارم کتاب "چهره ی غیر زنانه ی جنگ" از این نویسنده رو هم بخونم و احتمالا بعدش ایشون در فهرست نویسندگان مورد علاقه ی من قرار میگیرن.

  • لادن ..

یادداشت 187، از گلخونه چه خبر؟

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ

طبق جدیدترین تحقیقات صورت گرفته در گلخونه ی خونه مون، سوسول ترین و حساس ترین گیاه گلخونه ای کاکتوس و ساکولنته... با کوچکترین تنشی از بین میرن... چه ژست سرسختانه ای هم میگیرن مسخره ها :))



عاشق جو تبلیغاتی قبل از انتخاباتم، اینا اونا رو له میکنن، اونا اینا رو، بعد ما باید از بین له و له تر انتخاب کنیم...

  • لادن ..

یادداشت 186، یه شب مهتاب

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۵۲ ب.ظ

صداها و ترانه هایی هست که هیچ وقت تکراری و خسته کننده نمیشه، نمونه ش "یه شب مهتاب" با صدای فرهاد مهراد.

شاید منم اگه خواننده بودم مثل امید نعمتی، خواننده ی گروه پالت، این آهنگ رو بازخوانی میکردم.

بشنوید:

یه شب مهتاب
خواننده: امید نعمتی/ آهنگساز: اسفندیار منفرد زاده/ کلام: احمد شاملو

حجم: 3.85 مگابایت


  • لادن ..

یادداشت 185، بچرخ، برقص، گوی و میدون از آن تو

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۳۲ ب.ظ
همیشه هم لازم نیست تلاش کنم عاقل باشم. یه وقتا هم عرصه رو واسه احساساتم جور میکنم. الان غیر از این نمیتونم باشم. بعد از حرفای دیشب با «رفیق جان» که همیشه  از یه گوشه ای موضوع گفتگومون به سمتی میره که تلاش میکنیم بهش فکر نکنیم، بعد از آهنگی که لابلای آهنگام مخفی شده بود و از دستم در رفته و توی لپ تاپ جا مونده و اتفاقی پخش شده، بعد از پستی که از یه وبلاگ خوندم... بغض چی میگه این وسط؟
دست کم میتونم به این راضی باشم که حسی رو تجربه کردم که درک خیلی از شعر و قصه ها رو برام ممکن کرده.
باید به اندازه ی رفیق جانم خاص باشی تا بتونی یه هدیه به این عجیبی برای تولدم بدی... مینویسم داستان این هدیه رو به امید خدا.
یه آدمایی هستن که وقتی سر راه زندگیت قرار میگیرن احساس میکنی خدا خواسته بهت یادآوری کنه که خیلی زیبایی ها هنوز توی دنیا از بین نرفته؛ خوبی، معرفت، رفاقت، صداقت و مهربونی ... تولدت مبارک رفیق مهربونم
خیلی وقت بود مازیار فلاحی گوش نداده بودم.
 من آقای مترسک رو خیلی نمیشناسم ولی خیلی وقتا از نوشته های خوب و صمیمیش لذت بردم.
یه وقتا باید همه برنامه ها رو موقتا کنار گذاشت و یه دل سیر وبلاگ خوند.
  • لادن ..

یادداشت 184، آبادان + مسابقه عکاسی

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۳۰ ب.ظ

برای من مثل خیلیای دیگه آبادان با همه ی نقاط زمین فرق داره. آبادان فقط یه شهر نیست، بلکه چیزی شبیه یه آرمانشهره. گواهی این ادعا زندگی مردمانی از اقوام مختلف با آداب و رسوم و حتی مذاهب متفاوت در کنار همدیگه در کمال صلح و آرامشه. از هر جای دنیا پا به این شهر بذاری و قلبت برای این شهر و مردمش بتپه و احساس تعلق خاطر پیدا کنی کافیه تا برای همیشه یه آبادانی بشی، یه آبادانی که با وجود دارا بودن همه ی داشته های گذشته ش یه بخش جدید و باحال به زندگیش اضافه شده. مردم گرم، زود جوش، پر انرژی، شاد و باصفا هیچ جای دنیا با این کیفیت و به این تعداد یه جا دیده نمیشه.

از بچگی تماشای کلیسا (کلیسای قاراپت مقدس/پارکانت فعلی) دیوار به دیوار مسجد (مسجد امام موسی بن جعفر (ع) ) یه حس خوبی بهم میداد. اینکه چقدر راحت میشه از تفاوت ها گذشت و با احترام به عقاید همدیگه کنار هم زندگی خوب و خوشی داشت. از نمونه های دیگه ی این چنین همسایه ها توی آبادان به مسجد باب المراد که در فاصله 150 متری کنیسه ی یهودیان قرار داره میشه اشاره کرد.

از سال 1289 شمسی که پالایشگاه آبادان تاسیس شد مردم از همه جای دنیا برای کار به این شهر اومدن، مسلما هر کدوم مذهب و مسلک خودشون رو داشتن و در نتیجه تعداد زیادی عبادتگاه از اقوام گوناگون در این شهر هست. بعد از ملی شدن صنعت نفت مردم از شهرهای مختلف به آبادان اومدن و برای اینکه در مراسمات مذهبی در کنار همشهریان خودشون باشن حسنیه ها و مساجد مخصوص به خودشون ساختن، پس طبیعیه که جا به جای آبادان چشممون میخوره به مسجد ایروانی ها، مسجد کردها، مسجد رنگونی ها، حسینیه بوشهری ها، حسینیه جهرمی ها و...

چند روز پیش که تصمیم گرفتیم مسیری رو که اغلب با ماشین میرفتیم، پیاده و از کوچه پس کوچه ها بریم، رسیدیم به حسینیه ی جهرمی های میقیم آبادان (که روی سردرش نوشته شده سنه 1377) اگه اشتباه نکنم مربوط میشه به اوایل دوران پهلوی اول، چند دقیقه ای ایستادم و یه دل سیر نگاهش کردم، دفعه ی قبل که دیده بودمش انقدر برام جالب نبود، گرچه از دوربین گوشیم اصلا راضی نیستم اما گوشی رو برداشتم و چند تا عکس از حسینیه گرفتم. اینجا بود که تک مناره ی آجری ساختمان پشت حسینیه توجهم رو جلب کرد. زمانی که به کوچه ی پشت حسینیه رفتیم یه بنای آجری خیلی جمع و جور دیدیم که روی تابلوی بالای درش نوشته شده "مسجد جامع بلوچهای آبادان". یه مسجد اهل تسنن دقیقا پشت به پشت حسینیه ی جهرمی ها. جدی جالب نیست؟ آبادان شهری که هر کس واردش میشه دیگه غریبه محسوب نمیشه و با حفظ هویت قبلیش به مقام "آبادانی" نائل میشه؛ و به همین دلیله که مردم جهان به دو دسته ی کلی تقسیم میشن: دسته اول: اونایی که آبادانی هستن. دسته دوم: کسانی که دوست دارن آبادانی باشن. :))

هر چند آبادان امروز با اون چه در گذشته بوده خیلی تفاوت داره، هر چند هنوز زخم های بر جا مونده از جنگ تحمیلی التیام نیافته و هزار و یک مشکل دیگه وجود داره اما قلب تپنده ی اقتصاد نفتی کشورمون همچنان پر شور میزنه. امیدوارم روزی برسه که همه ی مردم کشورم در کنار همه ی مردم جهان در صلح و آرامش و به دور از هر گونه دشمنی و اختلاف و خودخواهی و زور و ستمی زندگی کنن.


+ چند تا از عکس های مربوط به حسینه و مسجدی که در متن اشاره شد، در قسمت ادامه مطلب میذارم، تماشا کنید.

+ این عکس ها با وجود آماتوری بودنم و تنها به دلیل سوژه ی جالبشون با هدف معرفی به دوستان وبلاگ نویسم در مسابقه ی عکاسی آقای دکتر شرکت داده میشه. (خدا رو چه دیدی شاید جایزه هم بردیم.)

+ اگر مایلید بیشتر با اماکن دیدنی و فرهنگ آبادان آشنا بشید مطالعه این صفحه هم خالی از لطف نیست.


  • لادن ..

یادداشت 183، خوشبختی یعنی...

يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ب.ظ

خوشبختی یعنی غروب سیزده به در، غصه ی پایان تعطیلات نداشته باشی.  (از معدود دلخوشی های یک فارغ التحصیل بیکار) 


+ این دقیقاً مصداق دیدن چکه ی پُرِ ته لیوانه...

+ از همین جا با همه ی عزیزانی که فردا ساعت 8 صبح کلاس دارن، اونایی که این هفته میانترم یا تحویل پروژه دارن، همه ی دانش آموزایی که پیک های بهاره شون ناتموم مونده، جامعه ی مدرسین و معلم های عزیز و... ابراز همدردی میکنم.

  • لادن ..

تازه سوار ماشین شده بودیم که چشمم به مورچه ی ریز روی کفشم افتاد. اونجا چکار میکرد؟ احتمالا این مورچه بازیگوش از صف مورچه های منظمی که از باغچه ی جلوی خونه تا طبقه بالا توی یه خط صاف کنار دیوار در حرکت بودن جدا شده بود و همراه وسایلامون به ماشین اومده. اولش خواستم پام رو تکون بدم تا از روی کفشم پایین بیفته بعد دیدم بین این همه وسیله های جلوی پام این امکان وجود نداره پس سعی کردم به این احتمال که سر از داخل کفشم در بیاره فکر نکنم و حواسم به مسیر باشه. راستش اول ماجرای مورچه برام خیلی مهم نبود ولی زمانی که در اولین استراحتگاه باز چشمم بهش افتاد که روی سبد سبزرنگ بغل دستم وول میخوره برام جالب شد. به این فکر کردم اگه همین جا با این سبد و فلاسک و استکانهای چای پیاده بشه چی به سرش میاد؟ چه سرنوشت متفاوتی نسبت به بقیه خواهر برادراش رقم خورده برای این مورچه فسقلی. قبل از اینکه داداشم سبد رو برداره آروم با نک انگشتم بلندش کردم و گذاشتم پنجره ی عقب ماشین، اولش یه کم مکث کرد، فکر کردم بلایی سرش اومده بعد تندی به راه افتاد و دور خودش چرخید...

ما که سهممون از کل تعطیلات نوروزی همین سفر دو روزه ی درون استانی بود بدون اینکه متوجه بشیم یه مهمون کوچولو رو هم همراه داشتیم و تقریبا توی تمام شهرا دنبالش میگشتم که زیر دست و پا له نشده باشه یا با بطری آب، سبد ظرف غذا، جعبه دستمال کاغذی، پلاستیک زباله یا هر وسیله ی دیگه ای پیاده نشده باشه. مورچه کوچولو هم مثل ما از آبادان، اهواز، رامین، شوشتر، دزفول و تمام طبیعت اطراف جاده لذت برد و در نهایت تا آخرین دقایق سفر جلوی چشمم بود. فقط وقتی رسیدیم خونه هر چی نگاه کردم و کل وسیله های همراهمون رو زیر و رو کردم نتونستم پیداش کنم. نمیدونم آخر برگشت پیش خواهر، برادر و دوستاش یا نه؟ و بیشتر از این دوست دارم بدونم دنیا از چشم یه مورچه فسقلی چه شکلیه؟ برای اونم این مدت فقط دو روز ناقابل بود؟


  • لادن ..

یادداشت 181، عید مال بچه هاست

پنجشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ب.ظ

زمانی که بچه بودم، یه بنده خدایی توی فامیلمون بود وقتی عیدی میداد احساس میکرد داره به گرسنه ها و قحطی زده ها کمک میکنه و ذوق و شوق ما بچه ها رو به حساب نداری و کم بودن پول توجیبی هامون میذاشت. این قضیه انقدر برام ناراحت کننده بود که عیدی گرفتن برای همیشه توی دهنم زهر مار شد. چند روز پیش وقتی به بچه کوچیکش عیدی دادیم و با ذوق و شوق بچگانه ش بقیه ی پول عیدی ها رو از جیبش بیرون آورد و چند بار شمرد، ته دلم هزار تا حس با هم قاطی شد: حسادت به خوشحالی اون بچه، نفرت از حسی که خودم تجربه کرده بودم و حس حقارتی که نسبت به مادر بچه داشتم و... شیطونه میگفت: به روی مامانش بیارم اما یادم اومد امسال چقدر این جمله به چشمم خورده <عید مال بچه هاست >. 

کاش دست کم همه ی بچه ها از این حال و هوای عید لذت ببرن.

  • لادن ..

یادداشت 180، مسئولین رسیدگی کنن

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

متاسفانه مشکلات فرهنگی جامعه ی ما محدود به عدم رعایت قوانین راهنمایی رانندگی، سلفی گرفتن در مکان و زمان های نامناسب، پایین بودن سطح مطالعه ی افراد، تخمه شکستن موقع تماشای فیلم در سینما، ترقه انداختن و ایجاد مزاحمت در شب چهارشنبه سوری، تماشای سریالهای درجه سه به بالای شبکه های ترکی و ... نمیشه. امروز یه مشکل حاد دیگه حسابی حالم رو گرفته. مشکلی که در بازار و مراکز خرید مشاهده میشه و همیشه برای من جای سواله که «مسئولین رسیدگی نمیکنن؟»

آخه چرا بیشتر مغازه های مربوط به لباس های زنانه فروشنده های مرد دارن؟ چرا فروشنده ی لوازم آرایشی باید مرد باشه و درباره ی رنگ رژ لب متناسب با رنگ پوست و موی خانما نظر بده و از میزان حجم دهندگی رژ و ریمل بگه؟ اینا هیچ، چرا من باید کل بازار دنبال یه مغازه بگردم که فروشنده ی خانمی پیدا بشه و برای خرید شلوار من رو راهنمایی کنه؟ با عرض پوزش باید بگم حتی لباس زیر فروشی هم با کمال وقاحت توسط آقایون نامحترم و مشتری های نامحترمترشون صورت میگیره. (این رو چند شهر مختلف دیدم و واقعا نمیدونم کجا باید شکایتم رو مطرح کنم)... مسئولین رسیدگی نمیکنن؟

امروز فهمیدم چرا سال قبل مانتو نخریدم و آخرین مانتویی که گرفتم همونیه که توی حراجی آخر فصل زمستان دو سال قبل خریدم. (به فروشنده میگم: این مانتو دکمه نداره؟ میگه: داره ولی مخفیه دیده نمیشه...) خب آخه من از وقتی چشم وا کردم مانتوها دکمه داشتن، هیچ کس هم مشکلی نداشت. این مانتوهای بدون دکمه ی بدون پارچه ی توری و حریر و آستین سه ربع و... رو من یکی درک نمیکنم. مشکل اینجاست حال و حوصله ی خیاطی رفتن هم ندارم وگرنه بیش از این رنج زیر و رو کردن بازار برای خرید مانتوی مناسب را تحمل نمیکردم. البته یه نکته اینجا باید بگم که بسیار خوشحالم لباس های زنانه داره با رنگ ها و مدل های بیشتری تولید میشه. همیشه به خانمایی که لباس محلی میپوشیدن به خاطر رنگ و جزییات لباساشون غبطه میخوردم اما نباید فراموش بشه اولین کارکرد لباس پوششه. مانتوها این مدلی و با جنس پارچه و دوخت ضعیف روانه ی بازار میشه مسئولین رسیدگی نمیکنن؟

میری شلوار بگیری «خانم کار ترکه جنسش حرف نداره»، میری کفش برداری یا چینیه یا تایوانی، تونیک و بلوز هم که تایلندی، تاپ و تیشرت و شومیزها هم که همه از کره وارد میشه. میگم بازار پر از جنس خارجی و وارداتیه و ما جنس وطنی ندیدیم مشکلی نیست؟ مسئولین حواسشون هست دیگه، خودشون رسیدگی میکنن؟

اینم بگم که ما بیشتر خریدمون رو از بازار آبادان انجام دادیم و «بازار ته لنجی» که احتمالا معرف حضورتون هست که محصولات خارجی هستن ولی خیلی از مغازه های دیگه قرار نیست محصولات وارداتی بفروشن. من دیگه خیلی تلاش کردم تونستم یه کیف نمدی کار شهر زیبای یزد بخرم و مانتومم که مال یه تولیدی توی تهرانه و از استثناهای بازار مانتوی ایرانه بس که سخت پیداش کردم دلم نمیاد بپوشمش :))

بازارهای آبادان توی ایام تعطیلات نوروزی که مسافرا میان و بیشتر دوست دارن با فضای بندری ازشون استقبال بشه حال و هوای متفاوتی داره. مثلا خیلی از مغازه ها اجناسشون رو توی خیابون در معرض دید قرار میدن و کل خیابون بازار رو میبندن. از طرفی یخچالای بزرگ و کلی نوشیدنی خنک توی یخ، انواع و اقسام خوردنی و هله هوله جات خارجی(شکلات، کافی میکس، شربت و سس و همه چیز) بین یه عالمه لباس و کیف و کفش رنگی رنگی خیلی مهیجه. بعضی از فروشنده ها کنار مغازه ها و بساطشون موسیقی شاد و بندری پخش میکنن با صدای بلند، بعد مشتریا و مردم توی بازار به ویژه بچه ها از کنار بلندگوها که رد میشن یه حرکت موزون خیلی ریز و ملایم میرن که از جاذبه های توریستی بازارای سنتی بندری محسوب میشه :)) ... مسئولین گرامی! اِ اِ اِ اون کلاغه رو ...


  • لادن ..

یادداشت 179، آرامش

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

چند سالی هست که تعطیلات نوروزی بی سر و صدا میاد و میره، نه سفری رفتیم و نه مثل سالهای دور خونه ی شلوغ بابابزرگ جمع شدیم. راستش رو بخواید من که اینجوری راضی ترم. با وجود اینکه مهمونی خونه بابابزرگ، دورهمی های خانوادگی، دیدن یه عالمه بچه فک و فامیل ( که اسمشون رو نمیدونم) خیلی هیجان انگیزه اما ما که از این نعمت محرومیم، دقیق ترش اینکه عطای این ماجرا رو به لقاش بخشیدیم. اینه که عیدمون بی سر و صدا میگذره و تهش ختم میشه به چند تا اسکناس عیدی که اونم به علت بالا رفتن سن و بیکاری با خجالت و سرافکندگی ملایمی همراه شده. 

جای شکرش باقیه که روحیه م خوبه و نمیدونم به چه دلیل ولی به سال جدید خوشبینم. احساس میکنم دیگه یاد گرفتم با خودم و زندگی کنار بیام... 

جایی لازم باشه یا تصمیم من به تنهایی کافی باشه، راحت کوتاه میام، بیشتر اوقات جواب هم گرفتم.

هر کسی یه جوری برام دعا کرده این سال نویی، بیشتریا گفتن انشالله یه داماد خوب نصیب مامانت بشه، من فقط یه درخواست داشتم: کسی خواست من رو دعا کنه آرامش بخواد برام، راضیم به جان خودم... 


+طرف میکروبیولوژیسته، پیج آشپزی زده، اون دوستم که فوق لیسانس مدیریته رفته یه میلیون داده برای دوره ی آموزشی کاشت ناخن... چرا خودمون رو کشتیم برای رتبه ی کنکور؟  چراااااا؟  

  • لادن ..