طعم تند لادن

یادداشت های لادن

۲۱۵ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

یادداشت 213، آموزشی که در کار نیست

امروز تکرار خندوانه ی دیشب رو تماشا میکردم (البته کاملا گذری). مهمان برنامه که دکتر متخصص مغز و اعصاب بود نکات جالبی درباره ی مراقبت از ستون فقرات و راه های تشخیص عیب هایی توی اسکلت بدن افراد بیان کردن. نکات ساده ای که اگه به موقع تشخیص داده نشه ممکنه در آینده باعث بروز کلی درد و دردسر و هزینه ی درمان و هزار تا بدبختی دیگه بشه. بعد هم ابراز تمایل کردن که یه سری تست های غربالگری مربوط به این تخصص رو در مراکز پر جمعیتی مثل مدارس یا سرباز خونه ها انجام بدن (البته که به تعداد محدود).

داشتم به این فکر میکردم که چنین کاری چقدر ضروریه. اینکه ما راجع به ساده ترین کارها میتونیم و باید آموزش ببینیم و از بروز یه بخش از مشکلات به سادگی میشه پیشگیری کرد. یه نگاهی به آدمای اطراف یا حتی خودمون بیندازیم. کمرای قوز کرده، پاهای پرانتزی، کمردرد، ساییدگی مفاصل، زانو درد، درد گردن تا استخون کوچیکه ی انگشت پا. این درد و مشکلی که به راحتی پذیرفتیم و حتی به پیشگیری یا بدتر از اون درمانش فکر نمیکنیم و خیلی ساده گردن سن و سال میندازیم و نه عادت های بد و ندونم کاریامون. باز میرسم به اینکه توی آموزش لنگ میزنیم؛ باز سیستم آموزشی ضعیف و عدم ارتباط درستش با سایر سازمان ها به خصوص وزارت بهداشت.

این دیگه واکسن نیست که جنجال به پا کنیم که کارخونه های داروسازی وابسته به قدرتها توطئه کرده باشن تا هم پول به جیب بزنن و هم بلا سر جهان سومیا در بیارن. تستای ساده ی بررسی سلامت فیزیکی و بدنی و آموزش صحیحه.

یاد خاطره ی سوم دبیرستانم افتادم. همون طرح مسخره ای که برای مقابله با کم خونی (کمبود آهن) توی خانمای جوان راه انداخته بودن و بخشنامه فرستاده بودن که از هر مدرسه باید یه نفر آموزش ببینه. مدرسه ی ما هم معاون بد اخلاقمون رو فرستاد. خانم معاون با چند تا بسته ی مسخره ی فروس سولفات اومد تا کم خونی رو توی ماها ریشه کن کنه :)) هفته ای یه بار شنبه ها زنگ اول (آخه زنگ اول، دانش آموز ناشتا!) با یه پارچ آب و چندتا لیوان میومد و مجبورمون میکرد قرص رو به زور قورت بدیم. فاجعه ی انسانی بود. یادمه هر بار مینا بعد از خوردن قرص بالا میاورد (خب مشکل گوارشی یکی از عوارض شایع این قرصه) باز هفته ی بعد مجبورش میکردن بخوره. یه بارم وقتی خواست امتحان ریاضی نده که نخونده بود یه دونه قرص قبل از امتحان خورد و خودشو به مریضی زد.

یه کارایی میشه انجام داد و با تکرار و توضیح و تبیینش افراد جامعه رو نسبت به اهمیت توجه به اون امر آگاه کرد و با این آگاهی هم از خیلی از دردها پیشگیری کرد و هم از خیلی هزینه های وارد بر فرد و مملکت کم کرد. ولی خودمونیما بلد نیستیم، باور نداریم که میشه.

۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۵ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 212، یه مثقال خوبی حتی

آدما رو از خوبی کردن ناامید نکنیم. خوبی رو با بدی جواب بدی همین چهارتا آدم خوبم از خوبیاشون پشیمون بشن، سنگ رو سنگ بند میشه؟ 



پستی دنیا اونجا معلوم میشه که جنگ بچه ها رو یتیم میکنه.

۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 211، دلشکسته

یک ششصدم کمتر است از یک شصتم. حواست کجاست؟ کلاس چهارم خوندیم.

۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۸ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 210، سیب، گندم یا آدامس هندوانه ای

_ تا حالا آدامس هندونه ای خوردی؟
+ آدامس هندونه ای؟
_ آره! آدامس با طعم هندونه
+ نچ

[سکوت]

_ ولی اگه بهت بگن حق نداری آدامس هندونه ای بخوری میدونی دنیا چه جهنمی میشه برات؟ دیگه تمام روزا و شبا فقط به طعم احتمالیش فکر میکنی. حس همه ی هندونه هایی رو که خوردی با همه ی آدامسای بی مزه و بدمزه ای که بی توجه جویدی و دور انداختی قاطی میکنی و فکر کردن به حسی که تجربه ش نکردی همه ی لذتای دنیا رو برات بی ارزش میکنه.
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 209، مسابقه خانه ما

شبکه ی نسیم یعنی همون شبکه ای که با وجود سابقه ی کمش، یه جورایی از نظر جلب مخاطب آبروی صدا و سیما رو  خریده ( فکر کن چقدر باید کم توقع باشیم ما) این روزا داره فصل سوم مسابقه ی « خانه ما » رو پخش میکنه. من تقریبا از نیمه های فصل دوم مخاطب همیشگی این مسابقه شدم. عاملی که منو جذب خودش کرد اول از همه سوژه ی اصلی مسابقه ست، مسابقه ای برای خوانواده ها و با شرکت کنندگان خانوادگی. محیط برنامه خیلی آروم و ملایم بدون اغراق، بدون تلاش برای ایجاد هیجانات کاذب و استفاده ی نادرست از لودگی مجریه. همه چیز در کمال سادگیه و از هیچ ابتذالی برای جلب نظر مخاطب استفاده نشده. اینکه چه میزان تماشا کننده داشته باشه رو نمیدونم اما آنقدر شریف هست که مطمئنم بقیه ی کسانی هم که این مسابقه رو دنبال میکنن به خاطر محتوای برنامه ست نه هیچ چیز گول زنک دیگه ای. نکته ی جالب دیگه اینه که مدام خودت رو جای خانواده ای تصور میکنی که داره تلاش میکنه خرج و دخل زندگیش رو مدیریت کنه بدون اینکه از کیفیت و نشاط زندگی اعضای خونه کم بشه. به عنوان یه مخاطب مدام به خودت میگی این تصمیم درسته و اون یکی نا درست.  و اینکه در عمل یاد میگیری که استفاده نکردن از چیزی با مفهوم صرفه جویی زمین تا آسمون فرق داره و چه تصمیمات ساده ای میتونه مسیر یا نظم زندگی رو تغییر بده، بهبود ببخشه یا تضعیف کنه. تا اینجای برنامه احساس من اینه که خانواده هایی موفق میشن از پس مدیریت مالی خونه به خوبی بر بیان که هماهنگی خاصی بین اعضا باشه و وظایف به طور متناسب بین اعضا پخش شده باشه. اینا نمونه های نسبتا واقعی هستن که در قالب یه مسابقه به نمایش گذاشته میشه و به مخاطب اجازه ی درست فکر کردن میده. برای همه ی آدما ممکنه شرایطی پیش بیاد که ناچار باشن روال زندگیشون رو تغییر بدن، خیلیا تا به حال با ورشکستگی یا مشکلات شدید مالی برخورد داشتن و این توانایی و قدرت تمام اعضای خانواده ست که میتونه به اونها کمک کنه تا از پس یه بحران بر بیان. و چه ساده داریم تمرینی از این شرایط رو در قالب یه مسابقه ی ساده میبینیم.

و یه نکته ی دیگه که برای من خیلی مهمه اینه که مسابقه ی خانه ما بر خلاف سایر برنامه های تلویزیونیمون کمتر رنگ و روی کپی برداری از برنامه ها و یا مسابقه های شبکه های خارجی داره یا حتی اگر مشابهی این چنین داشته باشه خیلی خوب خودمونی شده. و نکته ی آخر اینکه خوشبختانه برای جلب مخاطب به هیچ چهره ی مشهوری متوسل نشده. یه کلام: خودشه!



پ.ن: برای کسانی که ممکنه ندونن دارم درباره ی چه برنامه ای صحبت میکنم، عرض کنم که این برنامه جمعه شب ها ساعت 21 از شبکه نسیم پخش میشه.

۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

ببخشید! کجای دنیا...

بازم یه سوژه ی مجازی دیگه

فلان مجری تلویزیونی توی آپارتمان شخصیش میمیره هزار تا داستان باید بشنویم هزار تا توجیه، اون یکی هنرپیشه اور دوز میکنه میگن داروی اشتباهی مصرف کرده، یه ورزشکار به خاطر عکسای نامتعارف همسرش میره کمیته انضباطی، یه جشنواره به خاطر پوشش نامناسب خانمای بازیگر زیر سوال میره، یه روزنامه با الفاظ رکیک اون توهین ها رو به یه جامعه هنری میکنه، یکی به خاطر برداشتن حجاب و مهاجرت هزار تا مخالف و از اون طرف هزار تا هوادار سینه چاک پیدا میکنه، این یکی بخاطر انتخاب پوشش متفاوت به قبلش هزار تا برچسب میخوره، یکی اعتراض میکنه چرا باید خالکوبیاشو بپوشونه اون یکی داره با دفترچه نقاشی روی بدنش جولون میده اووووف! این یکیا شعار مرگ بر استکبارشون گوش فلک رو کر کرده، از اون طرف اولین مقصد تفریحی و تحصیلیشون لونه ی استکبار جهانیه، روی گندکاری یکی به خاطر حزب سیاسی یا حرفه ش سرپوش گذاشته میشه و اون وقت یه پژوهشگر به خاطر اعتقادات یا حتی تن صداش به راحتی کنار گذاشته میشه و آب از آب هم تکون نمیخوره، یکی هم پیداشده  سهمشو از انقلاب بر میداره یکی هم به ژنش مینازه! فضای مجازی پر شده از تیترای خاله زنکی، از قیافه های حال بهم زن مصنوعی، از شعار و اظهار نظرهای بی اساس، از عقده، آخ! عقده ! اینهمه...!؟

به قول علی دایی: ببخشید کجای دنیا...

۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۹ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 208، مهربونا

خدایا چه جوری بعضیا اینقدر مهربون میشن؟ اینا حق یه عده دیگه رو خوردن، مگه نه؟ آخه چه جوری یکی اینهمه مهربون یکی دیگه اونجوری ...

مهربونه چون توی هر مکالمه یا چت کردن باهاش مدام حس خوبی نسبت به خودت داری. مهربونه چون جواب خوبی رو با خوبی میده. مهربونیش حد نداره چون هیچ کنجکاویت رو بی جواب نمیذاره اصلا مهربونه چون مهربونیش هزار و چند کیلومتر دورتر پرواز میکنه میاد صاف میشینه وسط قلبت. قلبت به تپش میفته، هیجان زده میشی و با خودت میگی : خدایا شکرت که گوشه ای از مهربونیت رو داری اینجوری بهم نشون میدی. کاش منم یاد بگیرم مهربون بشم...




+ پستی با چاشنی فایل صوتی رادیوبلاگی ها :))

تولدشون مبارک

پ.ن: متن پست ارتباطی با رادیو بلاگی های باحال و پر انرژی نداره، صد البته که اونا هم دوستان خیلی مهربونی هستن، پس چه خوب که فایل تولدِ بخش خبرشون اینجا پیوست شد. :)

۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۷ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 207، ستاره ای که بی فروغ شد

غم انگیزه که بعضی زندگیا اینقدر کوتاهه. راستی راستی دنیا انقدر کوچکه که جای بعضی آدمای بزرگ رو نداره. داغدار مریم میرزاخانی دانشمند و ریاضیدان عزیز کشورمون هستیم.



۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۹:۰۵ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 206، دلنبستگی و چند ماجرای پیش پا افتاده ی دیگر

خیلی وقتا با خودم عهد بستم که هر پستی را منتشر نکنم تا جایی که پیش اومده آمار پستهای منتشر نشده م به طرز عجیبی دو رقمی شده و مجبور به حذفشون شدم. ولی باز یاد این نکته که بیفتم ماجرا برام تغییر میکنه، اصولا وبلاگ شخصی برای هر کسی کارکرد خودش را داره و برای من یکی دنج بودنش یه امتیازه.


دل ن بستگی:

این کلمه ی نازیبای ناموزون تنها کاربردش توی همین پسته وقتی به جایی رسیدم که نمیدونم اسمش چیه؟! یادمه وقتی 12 ساله بودم از دیدن فرهنگ لغت چند جلدی عموم خیلی متعجب میشدم. چی میشه که آدم به این همه کلمه ی فارسی با معانی مختلف نیاز داشته باشه؟ الان اهمیتش رو بیشتر متوجه میشم و شاید هم به زودی برای خریدش اقدام کنم.

توی جهنمی که ما زندگی می کنیم و انگار تقدیر مقدرمون شده، نه راهی برای فرار داریم و نه دیگه جایی برای موندن. من حدود دو سال بعد از پایان تحصیل برادرم فارغ التحصیل شدم. توی این مدتی که ناچار توی خونه بود و به چند تا کلاس حق التدریس در دانشگاه و ساخت نرم افزارای سبک اندروید و ترجمه های پراکنده رضایت داده بود تنها تفریح و دلخوشی و به نوعی تنها سهمش از طبیعت شده بود همین گلخونه ای که با دستای خودش تک تک گلدونا رو کاشته و هرس کرده بود. چند روز قبل از دفاع پایان نامه ی من مشغول به کار شد و هفته ای یه بار به این خونه میاد. روزای بیکاری بعد از تحصیل من هم گره خورد با این گلخونه و گلدونایی که من سبز و شاداب تحویلشون گرفتم و تلاش کردم به مجموعه ی گلدونا چند تایی اضافه کنم و خیلی کم موفق شدم. اما سبز بودن تا همین سه هفته پیش که رفتیم سفر. مسئولیت خونه و گلخونه رو سپردیم به یه بنده خدا که ظاهرا درکی از مفهوم امانت داری و خیانت در امانت نداشت... از گلخونه چیز زیادی نمونده.

از دیدن یه عالمه برگ خشک روی زمین و خشک شدن گیاه آپارتمانی چهار ساله که لحظه به لحظه ی روزای پر دغدغه ی آدمایی رو دیده که دیگه نمی دونستن برای تحقق آرزوها و اهدافشون چه کارا باید انجام بدن، گیاهی که کلی درد دل و غر غر شنیده، چه حالی باید میشدیم؟ هیچی! انگار نه انگار... شاید یه حسرت یا غصه ی خیلی کوتاه در حد چند تا عطسه ی پشت سر هم.

دیگه انقدر بی وفایی دیدیم که خوب بدونیم به هیچ چیز و هیچکس این دنیا نباید دل بست و انتظاری داشت. چاقو رو برداشتم و شاخه هایی که بی برگ و بی جون دراز به دراز افتاده بودن توی گلخونه رو بریدم و دور ریختم و تعداد کمی که زنده به نظر می رسیدن توی آب گذاشتم، خدا رو چه دیدی؟ شاید عمرشون به دنیا بود.


اشتباه:

بچه که بودم توی کتابخونه ی کوچک بابا یه کتاب بود: آیین دوستیابی. اولین بار که متوجه معنی عنوان کتاب شدم با خودم گفتم مگه دوستیابی آیین داره؟ مگه من و لیدا و سمیرا و طاهره و مریم همدیگه رو پیدا کردیم یا انتخابی بود؟ نمیدونستم و خوش خیال بودم که دنیا همیشه برام همون جور یه رنگ و ساده باقی میمونه. باید دست کم بیست سال دیگه از عمرم می گذشت تا بفهمم داستان دوستی های بزرگسالی جور دیگه ایه. که بفهمم آدما باید برای یافتن دوستای همیشگی برای رفاقتای موندگار، برای محبتای بی منت و بی غل و غش دو طرفه چقدر هزینه کنن. نمی دونستم و هنوزم به سختی باورم میشه که آدما اینقدر نسبت به روابطشون با همدیگه بی تفاوت، بدبین و حتی بیرحمن. تمام پز دوران دانشجویی لیسانسم داشتن دوستان و دوستی هایی بود که به سادگی از دست رفتن. نه اینکه احتیاجی بهشون داشته باشم ( که اگه احتیاجی هم باشه غیر معقول نیست) نه اینکه از دستشون دلخور باشم و نه اینکه فراموش یا از حیطه ی دوستانم حذفشون کنم نه! فقط متاسفم برای این اندوه همیشگی ما آدما برای این حس تنهایی که در پی این ماجرا میاد.


همه ی راههایی که به کنکور ختم نمی شود:

مجری های محترم تلویزیونی که سالی یه بار میان میگن: «همه ی راه ها به کنکور ختم نمیشه» خودشون هر کدوم یه دو جین مدرک دانشگاهی و موسسه های آزاد و تخصصی دارن.


داروسازی:

شما میگی انقدر همت دارم یه بار دیگه برای کنکور بجنگم؟


فرنگستان:

همین جوری پیش بریم دیگه جوان تحصیل کرده ی بیکار توی کشور نخواهیم داشت. چه جوری؟

- تو حیفی اینجا داری عمرت رو تلف میکنی، این کارت یه موسسه ی دارای مجوزه. همین فردا صبح مدارکت رو ببر ...


۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 205، تئوفراستوس

اگر حدود 4 یا 5 قرن پیش در سوئیس یا جایی همون حوالی به دنیا اومده بودم احتمالا یکی از مریدان تئوفراستوس فن هوهنهایم فیلیپوس آورلوس بومباستوس میشدم. با اینکه اسم سختی داره* ولی دانشمند بزرگی بوده که برای اولین بار شاگردانش رو به پاره کردن کتابهای درسی، یادگیری تجربی و انجام آزمایش های متعدد تشویق می کرده و از همه مهم تر، توی کرسی دانشگاه، دانشگاهیان با مغزهای یخ زده رو سرزنش میکرده. علم به تنهایی قدرته و نیازی به جایگاهی برای قدرت یا هیچ قدرت بالاتری نداره.



پ.ن: مشکل اسمش اینجوری حل میشه که صداش کنی: نازنین استاد

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۷ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..