طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۷۱ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

یادداشت 173، خرخره

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۲۹ ق.ظ

دو جلد کتاب <مجموعه آثار انتون چخوف > مدتهاست همراهم شده. کتاب مجموعه داستان های کوتاه صمد بهرنگی هم که داره منو شیفته ی خودش میکنه. به این دو سه تا کتاب <فن سماع طبیعی، ابن سینا> هم اضافه کنید. بعد همه ی اینا یه طرف medical natural products هم یه طرف. اصطلاح تا خرخره در امری فرو رفتن رو برای چنین حالاتی پدید آوردن.

جلد اول داستان های چخوف ارزش وقتی که براش گذاشتمو نداشت، به جز داستان <داس سبز> بقیه خیلی سطحی بودن و تنها نکته ی جالبش اینه که روند پیشرفت نویسنده در نوشتن داستان رو با توجه به ترتیب زمانی که کتاب داره نشون میده. 

کنکور دکتری رو گذاشته بودم کنار، حتی سر جلسه هم نرفتم، هزینه ثبت نامش کوفت سنجش بشه که nمین باره دارم ثبت نام میکنم و شرکت نمیکنم.

دوستم میگه: به فکر یه کاری باش واسه کتاب همیشه وقت هست، من موافق نیستم. الان وقت خوندنه برای من، بهترین وقت. 

کاش بشه و بتونم یه کار کوچک دل خوش کنک سر هم کنم.

  • لادن ..

یادداشت 172، تولدانه

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۲ ب.ظ

یه مدت فکرم مشغول این بود که چه جوری تولدش رو تبریک بگم، حالا که نمی تونم بغلش کنم، ببوسمش،  بگم: رفیق مهربون روزای دلتنگی تولدت مبارک. اصلا همین جمله وقتی تایپ بشه و توی یه پیام ارسال بشه، مگه چقدر حس میتونه با خودش منتقل کنه، چه جوری بدون اینکه زل بزنم توی چشماش و اون لبخند همیشگی و شیرین به وسعت نصف صورتش رو با یه نگاه و لبخند صمیمی جواب بدم، بهش بفهمونم این فاصله ها هیچی نیست، هیچی! بگم: ببین! ما از خیلیای دیگه که یه متری هم هستن و دلشون با هم نیست نزدیک تریم. آه! روزگار بی وفاییه، نه اصلا چرا گردن روزگار بندازم؟ آدمای بی وفایی شدیم. ساده فراموش میکنیم همه ی اشک و غم و شوق و لبخند و هیجان هایی رو که با هم تجربه کردیم. ولی من باید یادم بمونه و می مونه، پس فرقی نداره چقدر ازم دوری، به یه سوپرایز تولدانه فکر میکنم. 

یه ایده به ذهنم میرسه، روی یه برگه امتحانی قدیمی، از اینا که بالای برگه یه نوار آبی رنگ هست که مشخصات امتحان و دانش آموز اون جا نوشته میشه بر میدارم. یه امتحان با موضوع دوستم مینویسم، و توی دو تا سوال و جواب شخصیتش رو از نظر خودم توصیف میکنم، خیلی جدی هم بارم بندی و تصحیح میکنم. یه سوال حتی رسم شکل هم داره، این یکی حسابی باید بامزه ش کرده باشه. باید بدونه هنوزم برام مهمه ( چون مهمه)

حالا از برگه امتحانی با همه ی حس طنزی که میتونستم توی نگارش از خودم نشون بدم، عکس میگیرم و به تلگرامش میفرستم. 

خوشحال شد و چند دقیقه بعد برگه امتحانی توی استوری اینستاگرامش ظاهر میشه، اما یه نوشته بهش اضافه شده: #معرفتینگ. دروغ چرا یه کم غصه م میگیره، چرا باید انقدر از هم نا امید شده باشیم که چنین حرکت ساده ای اسمش بشه معرفت!؟ 

سوپرایز جانانه ی بعدی عکسیه که اون برام میفرسته، دانلود میکنم، یه برگه آزمایشه به تاریخ دیروز. خوش قدم باشی نی نی تپلو!

  • لادن ..

یادداشت 171، تب داری عزیزم

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۱۹ ب.ظ

اسفند شروع شد، اسفند با خودش بوی بهار میاره، کم کم یه ساعتایی از روز میشه پنجره ها رو باز کرد و نسیمی ملایم و خنک رو مهمون هوای زمستونی خونه کرد. اسفند میشه توی گلدون بذر تازه کاشت تا اوایل بهار جوونه بزنه و نوید سرسبزی و زندگی بده. هر سال این موقع ها برای ما خوزستانی ها بهار پیش پیش رخ نشون میداد. صحراها سرسبز و با صفا میشد و هوا رو به گرمی می گذاشت. آخر هفته ها خانواده ها دل به جاده میزدن و از طراوت سبزه های سیراب از بارش های زمستانی و عطر خوش گل های خودروی دشت و صحرا لذت می بردن، اینا تحمل تابستون گرم و شرجی هوا،جیره بندی و قطع گاه و بیگاه برق، کیفیت بد آب آشامیدنی و حتی ریزگردهای موذیِ وقت و بی وقتش رو راحت تر میکرد. اما امسال خوزستان به خودش بهار ندید و احتمالا هم نمی بینه، گرد و خاک هوا که با شروع گرمای هوا قدرت نمایی می کرد امسال پاشو از گلیم همیشگی درازتر کرده و سهم بهار زمستونی ما رو هم تصاحب کرده. خوزستان هوا، آب، برق نداره، اما زنده ست، بالا سر زنده که گریه نمیکنن؛ هوا نداره ولی نفس میکشه. به فکر چاره و درمان موثر و اساسی باید بود.

با این وجود ما هنوزم میزبان مهمانان نوروزی و راهیان نور هستیم، بیایید ببینید راستی راستی جنگ برای ما هنوز تموم نشده، ما توی شرایط جنگی و پسا جنگی موندیم تا شما بیدار بمانید و ارزش ها فراموش نشه. ببینید ما هنوز داریم سهم خودمون رو نسبت به وطن میدیم، نفت و گاز زیر پامون کمه از هوامونم باید بگذریم تا وطن یکپارچه  بمونه؟! به ما خرده نگیرید که چرا هوا، آب، برق نداریم و اون جور که باید صدامون در نمیاد، زندگی مرز نشینی مسئولیت داره.

خوزستان پیشونی تب دار کشور عزیزمونه...


+ زمان آلودگی هوا برای کمتر کردن تاثیرش روی بدن مایعات بیشتر بنوشید مخصوصا شیر، شربت آبلمیوی ترجیحا تازه و دمنوش دارچین ( چوب دارچین). پونه و نعناع و به لیمو و بهار نارنج هم مفیده. دود کردنی ها مثل عود، کندر، اسفند، مشک، زعفران، برگ درخت مورد و پوست انار به طوری که نیم تا یک ساعت توی فضای خونه بمونه تا 24 ساعت اثر میکند و آلوگی های میکروبی رو از بین میبره. توی این شرایط تا حد امکان از خونه خارج نشید و فضای خونه رو پاکسازی کنید، با برش هایی از لیمو و پرتقال و نارنج تازه توی جاهای مختلف خونه. (این روش ها برای آلودگی هوای شهرهای صنعتی و پر ترافیک مثل تهرانم مفیده)


+ هنوزم توی کتاب جغرافی دبستان مینویسن «جلگه ی خوزستان»؟ چه جوری روشون میشه؟

+ من با واژه ی «ریزگرد» خیلی مشکل دارم. یه جورایی سوسول بازیه، ابهت نداره. الان به شدت دنبال اینم یه واژه ی جدید و در خور این پدیده ی شوم براش پیدا کنم.

  • لادن ..

یادداشت 170، جدا بافتگان

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۴۳ ب.ظ

اگر روزی روزگاری یک آدم خیلی خیلی پولدار شدم و اگر در آن روز و روزگار فرزندی هم داشتم قول میدم هرگز اسباب بازی لوکسی که 90 درصد مردم جامعه از خرید آن ناتوان باشن براش نخرم. به شرافت قسم!

و تا قبل از آن روز این مطلب را به تمام افراد پولدار یا در شرف پولدار شدن هم متذکر میشم.


+ عنوان: اشاره به اصطلاح «تافته جدا بافته»


  • لادن ..

یادداشت 169، این چه وضعشه

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۰۵ ب.ظ

امروز صبح آب و برق خیلی از شهرهای استانمون به مدت 6 -7 ساعت قطع شد. از خواب که بیدارشدیم عملا کاری برای انجام دادن نداشتیم پس پتو رو روی سرمون کشیدیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم (تو خونه ی ما ساعت 9 لنگ ظهر محسوب میشه، چنین خانواده ی سحرخیزی هستیم... تف تو ریا). ضمن عرض «این چه وضعشه» از شرایط موجود جای یه «این چه وضعشه» به خودمون هم خالی میمونه، حالا نیاز به آب قابل قبوله ولی این حد از وابستگی به برق و گوشی موبایل و کامپوتر هم نوبره. به محض وصل شدن برق اولین حرکت اعضای خانواده شارژ کردن گوشی و لپ تاپ بود، آخه من که برای درس هم دارم از نسخه ی ای بوک استفاده میکنم.

تولد رفیق باحاله بود، گذشت اصلا فرصت نشد باهاش صحبت کنم و دست کم تلفنی تبریک بگم. با چند تا پیام و استیکر سر و تهش هم اومد.

در حال مطالعه ی مجموعه داستان های کوتاه آنتون چخوف هستم. نکته جالب این مجموعه اینه که داستان ها بر اساس سال نگارش و انتشارش مرتب شده و روند پیشرفت نویسنده توی داستان نویسی مشخصه. داستان های روس رو دوست دارم اما اغلب کتابهای حجیمی هستند که خوندنش نیاز به وقت زیادی داره.

راهی که همه میرن لزوما بهترین راه نیست اتفاقا درست همون جاست که باید شک کرد.

  • لادن ..

یادداشت 168، with deep love!

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

همیشه که نباید اتفاق خاصی افتاده باشه که یادی از هم کنیم. یه بارم بی هوا سراغ اونایی که خیلی وقته ازمون بیخبرن، ازشون بی خبریم بگیریم خب.

خیلی وقت پیش یه سایت خارجی سرزده بودم، درباره ی عشق و ریلیشن شیپ (چگونگی  برقراری و موندن توی روابط عاشقانه) و... بعد جالب اینه که عضو شده بودم و امروز که بعد از مدتها اون ایمیل کم کاربردم رو چک میکردم دیدم کلی ایمیل اومده از همون سایت مذکور، شروع ایمیل اینجوریه hello beautiful بعد آخرش اینجوریه with deep love. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم اصلا احساساتم به غلیان افتاده. حیف نیستی!

از پاراگراف بالا فکر بد به ذهنتون راه ندید این سایت رو به خاطر نحوه ی طراحی و مدیریتش خیلی پسندیدم نه محتواش (هفت قرآن به میان ما و این داستانا!). چنین سایتی با محتوایی که دوست دارم تخصصش رو داشته باشم قراره روزی طراحی کنم. انشالله


میگم: دیگه الان یه موجود کامل و مستقل محسوب میشه، حتی میشد سزارینش کرد. حیف احساسات جسم نداره.

میگه: دیوونه نادون.

یعنی میشه من یکی از اون هفت تا باشم. تصمیمم جدیه.

  • لادن ..

بعد از کلی کشمکش و فکر و خیال شبانه روزی و نصف شب از خواب پریدن و چه کنم چه کنم کردنا چند روز پیش تصمیم جدید و البته مهم خودمو گرفتم. قرار نیست دیگه دکتری شیمی آلی بخونم و برای رشته ی جدیدم نیاز به حداقل یک سال تلاش و مطالعه و البته تحقیق و پژوهش دارم، از این رو محض بیکار نموندن و البته دلخوش کردن خانواده امروز برای اولین بار رزومه به دست پاشنه ی کفشمو ور کشیدم و افتادم دنبال کار. انتظار که ندارید نتیجه رو بگم؟ خب معلومه دیگه اما چند تا مورد جالب پیش اومد:

اول اینکه یکی از جاهایی که برای کار سر زدم مدرسه ای بود که مدیرش همون خانم مدیر دوره ی دبیرستانم بود، کلی ذوق زده شدم. گفتن نداره اون ذوق زدگی فقط تا قبل از مطرح کردن دلیل بودنم در اون مدرسه بود... ولی خدایی مدیرمون توی این حدود 12 سال هیچ تغییری نکرده بود اصلا انگار همین دیروز بود سر صف صبحگاهی حوصله مون از سخنرانی هاش سر میرفت. (ماشالله ما رو یاد قالی کرمون انداختن)

دوم اینکه دلم برای روزای دبیرستان، حیاط مدرسه، اون میله پرچم وسط حیاط، خط کشی های دور زمین والیبال ، روی زمین نشستن و پچ پچ های شوخ شنگولیمون تنگ شده بود و همه رو فراموش کرده بودم.

سوم؛ چرا من اینایی که بچه هاشونو میفرستن مدرسه غیر انتفاعی درک نمیکنم؟ خب مگه مدرسه دولتی چشه؟ اگه میدونید به منم بگید

دیگه اینکه تو آینه ی مدرسه خودمو دیدم، گول ظاهرمو نخورید به درد معلمی نمیخورم خودمم بیش از این تو مدراس دنبال کار نمیگردم.

پنجم (به قول بچگیام پنجمندش) شما مدیر گروه محترم دانشگاه واسه من نسخه نپیچ خودم خدای ایده م و دلم قنج میره واسه تاسیس شرکت دانش بنیان و این بساطا، کو؟ نیست که...

ششم، بازار کار اشباع ست اووووو بیا ببین چند تا رزومه ی فارغ التحصیل دکتری همون جا داره خاک میخوره (میدونستم از قبل ولی اینقدر از نزدیک لمس نکرده بودم)

من یه ترم دانشگاه آزاد خوندم و بعد انصراف دادم و نشستم خوندم واسه کنکور سال بعدش، اون موقع دانشگاه جای سوزن انداختن نبود امروز رفتم دانشگاه آزاد پشه پر نمیزد، چرا؟ باز به ما که رسید آسمون تپید. ولله نسل سوخته که میگن ماییم.

جاهایی قدم بذاری که ده سال پیش مسیرت بوده میفهمی ده سال هیچی نیست، تو بگو دیروز عصر به همین نزدیکی انگار. میگم: تو حساب کن مگه زندگی چند تا ده ساله؟ خیلی خیلی 7 تا ده سال مفید، ده سال اولش که بچه ای نمیفهمی ده سال آخرشم که باید بیان جمعت کنن... این چند تا دهه ی ناقابل به خدا هیچ ارزش نداره ها. بیا و با ما مهربون تر باش.


پ.ن: توضیحم برای عنوان اینکه، عنوان اولین درسایی که توی دوره ی ارشد و دکتری میخونی معمولا همون عنوان درسای دوره ی لیسانسه با یه پسوند پیشرفته، برای ما مثلا این بود، شیمی آلی پیشرفته

  • لادن ..

یادداشت 166، نشد اورلپ کنه

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ

اصلا صدای زهرا خود خود هیجانی بود که این روزا کم داشتم، یه چیز تو مایه های معجزه! میگه: ماجراهای سعید و زهرا همچنان ادامه داره.. :))

چند وقته فیلم خوب ندیدم حسابش از دستم در رفته


آبی مگه سهم تو نبود؟! 

تو به 400 و خرده ای راضی شدی، من 700 م رد کردم، یکی نشد موجمون


میخوام نقطه کوبی یاد بگیرم هنر جذابیه برام. 

دارم کم کم دست از سر خودم برمیدارم و مهربون تر میشم(با خودم)

  • لادن ..

یادداشت 165، خاص و البته خوشبخت

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

آدمای خاص و متفاوت رو دوست دارم، میترا خانم یکی از اوناست. یکی از دوستای قدیمی مامانمه و خاطرات روزای سخت گذشته مون رو از خودمون بهتر میدونه. چرا گفتم خاصه؟ چون همیشه پر انرژی و سرزنده ست، مدام در حال یادگیریه و برای یاد گرفتن چیزای جدید خیلی علاقه نشون میده، اون روز که اومد خونه مون موهاشو خیلی شیک و مرتب روی سرش جمع کرده و لباس گلبهی پوشیده بود با یقه ی گیپور سفید. به مامان گفتم: خودش برای بلوزش یقه گذاشته؟ شبیه بلوزش توی بازار دیدم ولی این یکی خیلی زنونه تر بود. مامان گفت: نمیدونم ولی از اینا هست که چنین کاری بکنه. یهو رفتم به خاطره ای از سالهای قبل، روزی که میترا خانم منو برد سر کمد لباسی خودش و دخترش، اونجا لباسایی رو دیدم که با سلیقه و ظرافت خاصی تزیین شده بودن.

چند روز پیش که این خانم برای دیدن مامانم اومده بود منو کنار خودش نشوند و برام جریان آشناییش با مامان را تعریف کرد، آدم خاصیه چون میتونه خاطرات تلخ و تند را شیرین و تاثیرگذار تعریف کنه.

برام تعریف کرد که با دخترای کم سن و سالی که توی باشگاه دیده دوست شده و آدم خاصیه چون به خاطر تارهای موی سفیدش ناراحت نیست و با لبخند میگه: اینا رو من در عوض یه عمر تجربه به دست آوردم حالا مونده تا شما به اینا برسید.

میترا خانم دانشگاه نرفته و به نظرش درس خوندن کار سختیه و یه جورایی دلش به حال من میسوزه که همش سرم توی کتاب بوده و هست اما تمام دوره ها و کلاسای فرهنگی و هنری و حتی ادبی را شرکت میکنه. آدمیه که وقتی توی نمایشگاه خیریه یه دختر معلول نقاش میبینه آدرس و شماره ش رو میگیره تا بهش سر بزنه و به جای کمک نقدی چند تا تابلو از نقاشیا را بخره.

یه ویژگی دیگه که من میپسندم اینه که به جای اینکه از این و اون یا حتی از زندگی خودش حرف بزنه با یه سوال "راستی فلانی آشپزی هم میکنی؟" که البته مشخصه که جواب سوال مثبته و سوال بعدی "غذاهای جدید هم درست میکنی؟" فضای گفتگو را کاملا عوض میکنه. گوشی را بر میداره و اول عکس پسر و دخترشو که من خیلی ساله ندیدم نشون میده و بعد هم از کلاس مجازی آشپزیش میگه به اضافه ی دستور تهیه ی خمیر جادویی و انواع پیراشکی و غذاها و دسرهای جورواجور. بعد تزیینات ژله ی شب یلدا و عکسای اون شب.

من هیچ وقت نفهمیدم توی گذشته چه اتفاقاتی براش افتاده و مشکلش با مادر شوهرش چی بوده وقتی فقط با یه اشاره از این قضیه رد میشه و برام تعریف میکنه هفته ی گذشته با مادر و مادر شوهرش رفته آرایشگاه و عکسای اون روز رو بهم نشون میده با خودم فکر میکنم یعنی به همین سادگی میشه غصه و کینه رو کنار گذاشت؟ البته بی انصافی نباشه مطمئنا برای خودش سخت بوده اما نتیجه این که الان رابطه ی صمیمی و خوبی با خانواده ی همسرش داره. میگه: بزرگتر همیشه بزرگتره و جاش بالاست. (من با این حرف مخالفم و احتمالا روزی در این باره یه پست بذارم)

میترا خانم مغازه داشت، همه ی لباسهای مغازه از بهترین جنسای بازار و میشه گفت بهتر از بقیه ی جنسای بازار بود، یه ویژگی دیگه ش همین که همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنه و البته با مشتری هم راه میومد، انقدر کیفیت لباسایی که از مغازه ش میگرفتیم خوب بود که هر کدوم تا سالها همراهمون بود (و حتی هست). برای مامان تعریف کرده بود که از فروش بافتنی و قلاب بافی های دستی خودش شروع کرده و من به عنوان آدمی با هوش اقتصادی قابل قبول دوستش دارم.

برای اینجور آدما خیلی راحت میتونی از آرزوها و اهدافت بگی نه تنها دستت نمیندازن بلکه تشویقت هم میکنن و بلند پروازی هاتو دست یافتنی توصیف میکنن. به مامانم میگفت: خیلی خوبه اگه به چشم یه هدف بهش نگاه کنی حتما بهش میرسی.

مادرمم آدم خاصیه خیلی خاص، یه خانم خاص با سرگذشتی پر فراز و نشیب و یه آدم موفق و با اراده، انقدر خاص که دوستش میگفت: من همیشه داستان زندگی تو و کارایی که تونستی انجام بدی برای دوستام تعریف میکنم و به هر کسی توی شرایط سخت قرار داشته باشه میگم کاری غیر ممکن نیست و مثالش شما هستید.


من خوشحالم که چنین مادری دارم که چنین دوستان خاصی داره، زنی که هیچ وقت دست از تلاش برای رسیدن به اهداف و آرزوهاش برنداره قابل ستایشه، هر انسانی که در جهت رویاهاش تلاش کنه ارزشمنده اما وقتی مادر باشی و یاد بگیری خودت رو وقف نکنی و در کنار فرزندانت و به خاطر اونها رشد کنی و هر روز رویاهای جدید بسازی این چیزیه که از بقیه متمایز و برجسته ترت میکنه. از نظر من با همه ی این ویژگی هاست که آدمی خاص و احتمالا خوشبخت و راضی میشه.

  • لادن ..

یادداشت 164، کمرنگ شدی

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ

لحظاتی توی زندگی بوده که به پهنای صورت خندیدی، فقط هموناست که میشه اسمشو گذاشت زندگی... 

  • لادن ..