طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۲۳۳ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

اگه توجه کرده باشید شاید شما هم با من موافق باشید که آدما در حالی که کار مورد علاقه شون رو انجام میدن جذاب و دوست داشتنی تر به نظر میرسن. وقتی مامانم با ذوق و هیجان از نحوه ی تدریسش در مدرسه ی جدید صحبت میکنه بیش از همیشه عاشقش میشم. 

کاش همه به شغل دلخواهشون برسن. کاش همه به دور از سنجش هر کاری با پول یا جایگاه اجتماعی کلیشه ای شغلشون رو انتخاب کنن. کاش شر آزمون های استخدامی از سر جوانا کم میشد. کاش چرخ اقتصاد و اشتغال بهتر و بیشتر میچرخید.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۷
لادن --

یه جاهایی توی زندگی بد جور روم کم شده. قشنگ احساس کردم یکی گوشم رو سفت گرفته و پیچونده. یه بارش وقتی بود که با زهرا (هم اتاقیم) دعوام شد. مدتها بود که ازش دلخور بودم به خاطر رفتارهایی که شاید ناخودآگاه ازش سر میزد و به شدت آزارم میداد. حواسم نبود که دنبال یه فرصت بودم تا خشم پنهانم رو بروز بدم و بالاخره یه روز بهونه ش پیدا شد. وقتی سر یه مسئله ی پیش پا افتاده حرفمون شد زودتر از اینکه هر چی توی دلم جمع شده بریزم بیرون بغضش ترکید. رفت نشست توی بالکن خوابگاه و گریه کرد. صدای گرفته و آرومش رو وقتی داشت با هم اتاقیم صحبت میکرد شنیدم که می گفت «به خدا این چند روزه همش دارم براش دعا میکنم امتحان فیزیک سختش رو پاس کنه». گوشم و گرفته بود و داشت خیلی محکم میپیچوند، هنوز یاد اون روز میفتم جاش درد میکنه. پشیمونم از اوقاتی که من توی دلم از دستش حرص میخوردم و فکر تلافی بودم و اون توی دلش برای گرفتاری من دعا میکرده. بد جور روم کم شد... بدجور شرمنده شدم. بده آدم جلوی وجدانش شرمنده باشه...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۶
لادن --
عاشورای امسال هم گذشت. نگران بودم از این که فرصت نکردم کمی بیشتر و دقیق تر به نوشتن یه پست در این باره فکر کنم ولی باور به اینکه همه جای زمین کربلا و هر روز و هر لحظه عاشورا میتونه باشه بهم جرات نوشتن داد. هر سال حال و هوای محرم و عزاداری سید الشهدا باعث میشه سرزمین بلاگستان هم رنگ و روی دیگه ای به خودش بگیره، اغلب بلاگرا درباره ی این ماجرا و حس یا تجربیاتشون نوشتن و خیلی خوب هم نوشتن، به شکلی که خیلی وقتا حسرت پستاشون رو خوردم که ای کاش این نوشته مال من بود :)
اصلا این از جذابیت های وبلاگ نویسیه که پست های وبلاگ رو با همه ی مکتوبات دیگه متفاوت میکنه. آدما در لحظه حس، عقیده و نگرششون به یه مسئله ی خاص رو به صورت کاملا شخصی شده و منحصر به فرد بیان میکنن. ماها قبل از یاد گرفتن خیلی از مسائل زندگی، با این حادثه آشنا شدیم، فرهنگ عاشورا یه جزئی از وجودمون شده و هر کدوم از ما یه چیزی از این ماجرا گرفتیم.
 تصویری که من از اولین دهه ی محرم زندگیم توی ذهنم مونده گهواره ی سبزرنگ حضرت علی اصغر (ع)، عطر گلاب، شربت بعد از روضه و چادر سیاه مادرمه که روی صورتش کشیده و تلاش من برای دیدن چهره ی خیس از اشکش. بزرگتر که شدیم عَلَم و سنج و دمام و پرنده و پرهای رنگی روی علم، پرچم های یا حسین (ع)، پیاده روی با پاهای برهنه، دسته ی زنجیرزن ها، شربت خاکشیر و زعفرون ظهر عاشورا، طعم و عطر قیمه ای که با همه طعم های دنیا فرق داره، قطره شمع های شام غریبان و... بود که توجهمون رو به خودش جلب میکرد. میگفتن: روزی روزگاری یه امام، یه آدم خوب یکی که خدا خیلی دوستش داشت با خانواده ش توی یه دشت بزرگ با آدمای بد و زیاده خواه جنگیده و مظلومانه و غریب به شهادت رسیده، اینم عَلَم قیامشه هنوز برپاست. کی بود این امام؟ چرا اونجا بود؟ چرا جنگید؟ چرا از جوانش گذشت؟ چرا از بچه ی شیرخورش گذشت؟ چی بود این وسط که ارزش این همه سختی رو داشت؟ چی باعث شد یه غم به این بزرگی به جا بمونه؟ کی باید جواب میداد به سوالای من؟ اصلا کی اون وسط فهمیده بود قلب ماجرا چیه؟
 میگفتن: سال ها پیش خدا دید بنده هاش دارن راه رو گم میکنن، پیامبر فرستاد که راه رو نشون بده. این امام عزیز نوه ی پیامبرمون بوده، عزیز بودنش صد برابر میشه. شنیدیم و دیدیم و گذشت.
عاشورا یه بار و یه روز و یه اتفاق نبود. سالی یه بار میاد و یادت میاره که قد این یه سالی که گذشت بزرگ شدی؟ یاد گرفتی فکر کنی؟ درک کنی؟ بفهمی؟ یاد گرفتی بپرسی؟ بگردی؟ پیدا کنی؟
اون روز نوشتم عاشورا یه کلاس درسه نگفتم خودم چی یاد گرفتم سر این کلاس. فلسفه ی عاشورا شاید توی زندگی من این باشه که یه چیزایی نه عادی میشه نه تکراری، نه زمان میشناسه نه مکان. عاشورا واسه من یعنی این که به باوری برسم، باوری که براش از هر چی داری بگذری. و خوش به حال کسانی که به چیزی به بی نهایت حق و حقیقت باور دارن. به این باور که برسی برای پیشوات از جان گذشتن ساده ست مثل تمام اون هفتاد و دو تن. باور که داشته باشی، میشی عباس (ع) وفادار، شجاع، متواضع، راسخ، انسان واقعی، با محبت و فداکار. باور که باشه میشی حضرت زینب (س) صبور، بی پروا، همیشه همراه و رهرو، مهربان، بزرگ و دلیر.
سخته درک عاشورا! ماها معتقدیم عنایت میخواد از جانب خدای مهربون و سرور و سالار این شگفتی.

یه چیزایی شاید باشه با دو دو تای من لادنِ جور در نیاد، یه چیزایی توی ده سالگی برام قابل درک نبوده یه چیزایی الان تو بیست و نه سالگی نیست یه چیزایی رو شاید توی نود سالگی هم نفهمم؛ قطعا دلیلش این نیست جواب اون دو دو تا مبهمه یا متناقض. این ما هستیم که باید خودمون رو متناسب با یه مسئله، یه نیاز یا یه پرسش رشد بدیم. وقتی اون پژوهشگر مسیحی درباره ی برداشتش از عاشورا صحبت میکرد و میگفت: "ماجرایی مثل داستان مسیح یا عاشورا در برابر تاریخ و ادبیات شاید خیلی کوچک به نظر بیاد ولی آنچه که باعث ماندگاری و رشدش در گذر زمان ها شده باوریه که پشت این ماجراها هست. زندگی ایمانی یعنی باور به اینکه کاری رو که درسته انجام بدی در جهت خواست خداوند و باور داشته باشی در زمان و مکان مناسبی نتیجه و ثمر میده." باعث میشه بیشتر به این فکر کنم کدوم بخش از باورهای من هنوز ناقص و ضعیفه.
آدمایی که به جای تلاش برای رسیدن به باور درست و نزدیک شدن به حقیقت جهان، لابلای کتابها، کاغذها، نوشته ها و قضاوت ها گیر کردن برام اهمیتی ندارن. عاشورا همیشه و همه جا هست تا یادمون باشه ارزش هایی رو برای خودمون انتخاب کنیم که ارزش گذشتن از همه ی این دنیا و هر چه درونش هست رو داشته باشه ما که بالاخره یه روزی خیلی زود (زود در مقابل عمر این کره ی خاکی) باید همه چیز رو بذاریم و بریم.

پ.ن: پیشنهاد میکنم شما هم از حستون راجع به این ماجرا بنویسید. شما چی یاد گرفتید؟
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۴
لادن --

یه وقتایی روحیه م خیلی ضعیف میشه، اینجور وقتا هیچ حرف امید بخشی به سادگی حالم رو بهتر نمیکنه تا اینکه با خودم کنار بیام. همین چندوقت پیش بود سر یه ماجرا بد به مهسا توپیدم با اینکه حقش بود و البته بعدا گفت یادش نیست چی بهش گفتم. یه مدت با خودم کلنجار برم بهتر میشم پس به خودم زمان دادم. بعد به مهسا زنگ زدم، این رو دیگه دارم یاد میگیرم کی کار به کار خودم نداشته باشم تا کمتر عذاب بکشم. دوازده سالم بود کتاب برباد رفته ی مارگارت میچل رو خوندم. اون روزا خیلی ازش تاثیر گرفتم اصلا اینکه چرا اون روز توی طبقه ی ادبیات جهان دستم به طرف این یکی دراز شد خودش یه شبه معجزه ست. اسکارلت همون کسی بود که اون روزا باید بهم راه کنار اومدن با مشکلاتم رو نشون میداد. رت باتلر دوست داشتنی ترین نقش منفی ای بوده که تا حالا توی کتابا خوندم و همه ی اون ماجراها با تصویری که توی اون سن از این داستان ساختم توی ذهنم حک شده، هنوزم یه وقتایی کم که میارم میرم سراغ اسکارلت درونم، بهم میگه: الان وقت غصه خوردن و فکر کردن به این پیشامد ناگوار نیست فعلا باید دست به کار بشی... روحت شاد مارگارت عزیز!

از مهسا خواستم برباد رفته رو بخونه. شاید اونم برداشتی متناسب با شرایطش از این داستان داشته باشه که توی روند زندگیش تاثیر گذار باشه، البته که هر کسی باید داستان خودش رو پیدا کنه. قبلا هم بهش گفته بودم مشاور دردی ازش دوا نمیکنه، اصلا من خودم یه پا مشاورم. میگم: دنبال هیچ انگیزه ی بیرونی نباش، هر چی هست باید درون خودت پیداش کنی، اگه نمیتونی بیخیال! خوش باش کی به کیه؟!


امروز چهار کیلو سبزی ماهی پاک کردم، حدود یک کیلو گشنیز تازه خرد کردم. الان دستام بوی گشنیز میده، جات خالی! آخر هفته ماهی سبور داریم (از لذیذترین غذاهای دنیا)


شروع به درس خوندن کردم، فعالیتم در اینستا به کمتر از نیم ساعت در هفته و در تلگرام کمتر از یک ربع ساعت در روز رسیده. کلی هم پست نصفه و نیمه توی وبلاگ دارم که سر فرصت بهشون رسیدگی میکنم.

کاش حوصله داشتم ماجراهای برادرزاده های فسقلیم رو بنویسم، حیفه فراموشم بشه :)


پ.ن: سوژه و نتیجه ی داستان برباد رفته خیلی برای من قابل برداشت نبود، فقط جنبه های مثبت نقش اول داستان بود که برام الگو شد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۰۱:۰۰
لادن --

امشب به هیچی به اندازه ی تماشای دوباره ی "رهایی از شائوشنگ" نیاز نداشتم.

اندی: امید چیز خوبیه، شاید بهترین چیز، و چیزای خوب هیچ وقت نمیمیرن




اِنَ مَعَ العُسرِ یُسرا

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۱
لادن --

نمیدونم چرا کتابای سیذارتا موکریجی پزشک و نویسنده ی هندی ترجمه نمیشه مخصوصا مشتاق خوندن کتاب «داستان خودمانی ژن» هستم. یه بار هم تصمیم گرفتم از نسخه ی ای بوک مطالعه کنم با اینکه خیلی از خوندنش لذت میبردم ولی خیلی وقت گیر بود مجبور شدم کنار بذارم. ای کاش زودتر ترجمه بشه. ای کاش کتابای علمی پرطرفدار، علاقمندان بیشتری توی این کشور پیدا کنن و دست کم آثار درجه یک دنیا زود ترجمه بشه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۳
لادن --

هر بار گذرم به دندونپزشکی میفته کلی از خودم ناامید میشم، بس که مشکلات دندون من تمومی نداره. همین جور یه روز از بیکاری هم گذرم به اون ورا بیفته باز باید بشنوم چرا دیر اومدی. همیشه هم میگم هر کاری لازمه انجام بدید تا یه مدت لازم نباشه بیام اینجا، بازم یا نمیشه بیش از حد روی یه سمت از دهان کار کرد یا اینکه میدونید دیگه! هزینه ها و دو دو تایی که به سختی چهارتا میشه.

هر چی شماره کلینیک رو گرفتم نتونستم تلفنی نوبت بگیرم. اونجا هم که رفتم چند نفری قبل از من اومده بودن دکتر همیشگی سرش شلوغ بود. یه نگاهی به عکس دندون کرد و گفت: من سرم شلوغه یا باید منتظر بشینی یا یه روز دیگه نوبت بگیری اما خانم دکتر هم هستن. میخوای بری پیش ایشون؟ به خانم جوان قد بلندی اشاره کرد که حواسش به ما نبود. گفتم: دکتر زیادی جوون نیستن؟

دکتر: همینه دیگه خود شما جوونا هم به هم اعتماد ندارید. همینه فلانی 90 سالشه داره همه کارا رو میچرخونه. ایشون از فارغ التحصیلای درسخون دانشگاه فلانه، از این دکتر الکیا نیست. بازم میل خودته.

دلم میخواست بگم به جوونا اعتماد نداریم چون به سیستم آموزشی که ازش گذاشتیم اعتماد نداریم. چون باورش نداریم، باور نداریم این سیستم تونسته باشه نخبه ها و کار بلدا رو از فیلتراش عبور بده. چون دیدم که دانشجوها با ناامیدی و نارضایتی روزای جوانی و دانشجویی شون رو میگذرونن و انگیزه ای برای بهتر یاد گرفتن ندارن. به کار یکی هم سن خودم نمیتونم ساده اعتماد کنم چون بین نوشته های کتابایی که باید پاس میکردم با اتفاقایی که داره توی صنعت و بازار کار میفته زمین تا آسمون فرقه. خیلی چیزا باید میگفتم ولی نگفتم. اونجا جاش نبود. حتی گمانم اینجا هم جاش نباشه ... 

رفتم سراغ خانم دکتر جوان. خیلی برخورد خوبی داشت و کاملا به حرفام گوش داد، کلی ایده ی جالب داشت که همین جور که داشت روی دندونام کار میکرد برام میگفت. خیلی هم بامزه میخندید. فقط یه کم دستاش کم جون بود که خب به جاش ظرافت داشت. الان که دارم این متن رو می نویسم یه کم دندونم درد میکنه، ژلوفن هم نتونست آرومش کنه ولی توی دلم کلی درده. چون صحبتای خانم دکتر نشون می داد اوضاع برای دندانپزشکا هم خوب نیست. دردای دلم بیشتر میشه از اینکه هیچکس راضی نیست، حتی کسی که یه روزی با شوق و علاقه و اعتماد یه رشته رو انتخاب کرده و توی تحصیلش موفق بوده. خواستم بگم متاسفم که زندگی اونجور که آدما میخوان نیست حتی اون آدمایی که واقعا برای رسیدن به هدفاشون میجنگن... به جاش گفتم: کلینیکت رو که زدی من برات کلی تبلیغ میکنم خودمم میشم مشتری همیشگیت... بازم اون لبخند مهربونش رو تحویلم داد...


+ شرح حال اولیه رو که میپرسید گفت: چند سالته؟ گفتم: دیگه کم کم باید بگم سی. بلند گفت: نه باباااااا سی؟!

هی به کفشای سفید- سبز روشنم نگاه میکردم، به فیروزه ای و نباتی شالم، به ابروهام که هیچ وقت هشتی یا کمونی و تیغ کشیده نیست. و البته ته قلبم خوشحال میشم گذر عمر و جفای روزگار هنوز زورش به گردی صورتم نچربیده :)))

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۲
لادن --

از اون روزایی که هم اتاقی بودیم و هم راز و هم کلام، وقتی داستان عشق آتشینشون رو با شوقی که به وصف نمیاد برام تعریف میکرد منم با تمام وجود گوش میدادم و توی دلم با هر چی عاشق و معشوق توی تاریخ و کتابای ادبیات بود مقایسه میکردم، چهار سال میگذره. اما این دو تا کجا و لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و رمئو و... کجا. از پشت کردن به پول باباش گرفته تا کنار گذاشتن ادامه تحصیل و رنج کار کردن با هر میزان حقوق و هر شرایطی که پیش بیاد اینا عیار هم رو سنجیده و حالا آب دیده ی یه زندگی متعهدانه شده بودن. داستانی که اگه توی هر کتابی میخوندم باورم نمیشد که حقیقی باشه و از شرح جزییاتش بیش از این صرفنظر میکنم که اگر باور نکردید نیاز نباشه بهتون حق بدم. امروز که عکس نوزاد یه روزه ش رو برام فرستاد دلم جای این همه خوشحالی رو نداشت. دلم میخواست پیشش بودم و سفت بغلش میکردم و به خاطر روزای خوبی که برای خودشون ساختن و برای خوشبخت بودنشون بهش هزار بار تبریک بگم و کوچولوی گردالی ملوسش رو ببوسم. آه! امان از فاصله ها... آه از خوابگاه که صمیمی ترین دوستات رو پرت میکنه هزار کیلومتر دورتر.

#متولددوممهر

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۵
لادن --

توی سالن انتظار نشسته بودم، منتظر دکتری که معلوم نبود کی قراره بیاد. به جز من آدمای زیادی توی اتاق بودن. داشتم یه کتاب با جلد سفیدی میخوندم. روبروی من یه آقای پیر نشسته بود و چند نفر اون طرف ترش یه خانم پیر. منتظر بودیم، تا چند نفر که حوصله شون سر اومده بود رفتن. پیرمرد اومد روبروی من ایستاد گفت: دخترم میشه ازت بخوام بعد از مردنم برام یه سنگ مثل این بگیری بذاری روی قبرم؟ به پشت سرم نگاه کردم یه تکه سنگ سیاه تزیین شده ی دور چین چینِ براق که شعرهایی روی اون حک شده بود به دیوار چسبیده بود. خدایی پیرمرد خوش سلیقه بود. سنگ هم کیفیت خوبی داشت هم اندازه ش جوری بود که فکر میکردی یه پهلوان هیکلی و قدر قدرت این زیر خوابیده باشه نه این پیرمرد مردنی. رو برگردوندنم و سر تا پای پیرمرد رو نگاه کردم،  لباس های ساده و اتو نکشیده ای تنش بود و لبه ی جیب شلوارش جا داشت چند تا کوک ریز بخوره. یه لحظه با پیرزن چند صندلی اونورتر چشم تو چشم شدم. به پیرمرد گفتم: ببخشید من خیلی آدم فعالی نیستم، تا حالا هم از این کارا نکردم. متاسفم! مشغول خوندن ادامه کتاب شدم. من و پیرمرد و پیرزن تنها آدمای اون اتاق بودیم. سنگ سیاه هنوز پشت سرم برق میزد و من تلاش میکردم بهش فکر نکنم.

از خواب که بیدار شدم خستگی یه انتظار بی حاصل چند ساعته هنوز باهام همراه بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۵
لادن --
ماه محرم و یاد سید الشهدا (ع) و واقعه ی کربلاست اون معجزه ای که باید چشم باز کنیم و ببینیم و درکش کنیم. ده روزی که لحظه به لحظه ش کلاس درسه برای کسی که جوینده ی حقیقی علم و معرفته، چی باید یاد بگیریم که توی این کلاس نیست؟ انسانیت، معرفت، بزرگمنشی، صبوری، توکل، تعقل، بندگی خدا، وظیفه شناسی، احترام، ایثار، محبت و هر چه که برای انسان شدن لازمه این جا هست. اگر چشم باز کنیم اگر بیاندیشیم. اگر چشم باز کنم و بیاندیشم...

عزاداری های همگی عزیزان قبول باشه ان شاالله

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۹
لادن --