طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۲۰۳ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

یادداشت 202، دوستای راه دور

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۰ ب.ظ

کافیه دست کم دو سال زندگی خوابگاهی رو تجربه کرده باشید، اون وقته که چشم باز می کنید می بینید صمیمی ترین دوستتون که احتمالا بیش از همه حرف برای گفتن و شنیدن داره کیلومترها ازت دوره. ماهی یه بار همراه اول بهم جایزه یه روز مکالمه ی رایگان درون شبکه میده، به خاطر پرداخت غیر حضوری و پیش از موعد مقرر. از مجموع دو خط بالا باید این جور نتیجه گرفت که اون یه روز مکالمه باید پای صحبت با دوستان راه دورم صرف بشه ولی اینجور نیست. اولین دلیلش: کو گوش شنوا؟ دومی: گذشت اون روزا. سومی: یه مشت تنهاییم که حتی نمیتونیم همدیگه رو از تنهایی در بیاریم، شما نپرس چرا، چون خودمم نمیدونم...

ولی دیروز همه ی این حرفا رو کنار گذاشتم و بسته رو فعال کردم و به مهسا زنگ زدم. البته 24 ساعت زمان نیاز بود تا برنامه هامون با هم جفت و جور بشه ( گمونم آدما کم کم دارن تبدیل به جغد میشن، آخه بیشتر دوستام بر خلاف من روزا میخوابن و شبا بیدارن). بالاخره زنگ زدم. در پوست خود نمیگنجیدیم. سه ساعتی حرف واسه گفتن و شنیدن داشتیم، خندیدیم، بغض کردیم، غصه خوردیم، برنامه ریزی کردیم واسه زندگیامون، خیال بافیدیم (خیال بافی کردیم) و...


+ قدر تجربه هامون رو بدونیم، اون همه تاوان بابتش ندادیم که دوباره اشتباهاتمون تکرار بشه.

+ دست از مقایسه برداریم، اگه فقط پنجاه سال زودتر یا دیرتر به دنیا اومده بودیم، همه ی این ایده آل هایی که برای خودمون تعریف کردیم بی معنی بود. هه! کنکور!

+ کتابی که الان دستمه اسمش «سرخوشی های کوچک احمقانه» ست، اعتراف میکنم بیش تر به خاطر اسمش خریدم. خوندنش چیزی شبیه تماشای سریالای تلویزیونیه (تلویزیون خودمون نه ها!...)

+ چرا بچه ها اینقدر برای بی ادبی مستعدن؟ کافیه یه بار یه کلمه ی ناجور یا نامناسب از دهانت بپره، مگه یادشون میره :))

+ یکی از استعدادام خوندن کتاب قصه برای بچه هاست. بچه ها معمولا پای قصه هام میشینن (مادربزرگ درونم)

+ اینکه دنبال آرزوهات نری اسمش تصمیم عاقلانه نیست، دیوونگیه.

+ من به اون گربه لوسه که یه مدت توی گوشیم داشتم و همش یا گرسنه بود یا کثیف شده بود یا دلش میخواست باهاش بازی کنم و قهر میکرد هم عادت کرده بودم و گاهی دلم براش تنگ میشه. تو که تویی!



  • لادن ..

یادداشت 201، میز مطالعه ی رنگی رنگی

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۵ ب.ظ

امروزه میز مطالعه، کیف و جامدادی بیشتر ما (چه دانش آموز و چه دانشجو و ...) پر شده از خودکارهای 12 رنگ، انواع ماژیک و هایلات، پاک کن هایی در طرح و رنگها و عطرهای مختلف، انواع مدادها و رنگهای گواش و آکرولیک و ... این همه واقعا لازمه؟ چند درصدش تولید کشور خودمونه؟

چند روز پیش لازم شد تمام خونه رو بگردم تا یه مداد معمولی پیدا کنم. اگه شما هم تو خونه تون دو تا فسقلی بازیگوش مثل برادرزاده های من رفت و آمد داشته باشن درک میکنید که گاهی پیدا کردن یه مداد چقدر مشکل میشه. این چند روز مجبور شده بودم با مداد ب6 کنار کتابام حاشیه نویسی کنم (هیچ وقت فکرشم نمیکردم). اون روز رفتم سراغ کشوی خرت و پرت های قدیمی. از این کشوها توی اکثر خونه ها پیدا میشه مخصوصا اگه یه لادن آشغال جمع کن مثل من داشته باشن :))) توی کشو یه جامدادی هست که انواع لوازم التحریر قدیمی و خاطره انگیز توی دلش جا خوش کرده، همه هم مستعمل یا رنگ و رو رفته (از مداد اول دبستان داداش کوچیکه گرفته تا خودکاری که توی مسابقه ی دبیرستان جایزه گرفته،  گونیا و پرگار و پاک کن های نصف و نیمه جویده شده و ...). همین طور که میگشتم چشمم به مداد نکی آبی رنگی افتاد. این یکی حسابی دِینش رو به خانواده ی ما ادا کرده و چندین نسل بچه محصل های خانواده ازش استفاده کردن. علت اینکه دست از سرش برداشتن و به این جامدادی فرستاده شده یه تَرَک باریک و ریز روی دیواره ی مداد بود که نوشتن رو کمی مشکل میکرد. از سر اجبار کمی چسب مایع به ترک مداد زدم و نک جدید گذاشتم و شروع کردم به نوشتن. با کمی رعایت انصاف میشد به این نتیجه رسید که جز رد چسب خشک شده روی زمینه ی آبی پررنگ مداد فرق چندانی با یه مداد نو نداره و به همون شکل کار میکنه. با خودم فکر کردم مگر اینکه مجبور بشیم تا قدر داشته هامون رو بدونیم و وسیله ای مثل این رو به چرخه ی مصرف برگردونیم.

بعد به همه ی عکس های رنگی رنگی توی اینترنت فکر کردم، به فروشگاه های مجازی که به تقویت نیاز کاذب برای خرید این قبیل وسایل کمک میکنه، به اینستاگرام و عکس های پر زرق و برق عده ای از میز مطالعه، دفترچه یادداشت ها و بوک مارک های سِت با طراحی های متنوع، کیف و لوازم لوکس و وسوسه کننده ش. چرا قبل از این متوجه این قضیه نشده بودم؟ این همه ریخت و پاش برای چی؟ کمی دقت نیازه تا یادمون بیاد که برای مطالعه نیاز به این همه خودکار و مداد و ماژیک و دفترای فانتزی نیست.

حالا که ماه مبارک رمضانه و فرصت خوبی برای تمرین رسیدن به خوبی ها و بهتر شدن و نه گفتن به خواسته های ناروای درونی، شاید بد نباشه این یکی رو هم تمرین کنیم: نه گفتن به این دوست داشتنی های غیر ضروری

  • لادن ..

یادداشت 200، تهران

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۵ ب.ظ

حادثه ی دیروز تهران برای همه ی ما دردناک بود. لحظه به لحظه هر چی سایت و راه های خبری بود دنبال میکردیم تا اطلاعات موثقی از حادثه بدست بیاریم. امان از شایعات! امان از اظهار نظرات غیر شرافتمندانه ی سیاسی! طی این دو روز توی همین فضای وبلاگی کلی پست راجع به این حادثه منتشر شد و هر کسی به نحوی درباره ش اظهار نظر کرد. من جدی نمیدونم چی باید بگم و حرفی ندارم جز اعلام همدردی با خانواده های شهدا و قربانی های بیگناه این حادثه ی تروریستی. تمام دنیا بدونن این سرزمین همیشه مردمانی داشته که برای ذره ذره خاکش و برای عزت و سربلندیش از جان خود و عزیزانشون گذشتن.

امیدوارم روزی برسه که هیچ جای دنیا خبری از چنین جنایاتی نباشه.


  • لادن ..

یادداشت 199، لطفا نگو آخی!

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

تا حالا براتون پیش اومده که با یه فرد معلول مواجه بشید؟ یا کودک اتیسم؟ یا کسی که پدر یا مادرش رو از دست داده؟ یا فردی که والدینش از هم جدا شدن؟ یا یکی از اعضای خانواده ش معتاد یا زندانیه؟

اگر فرد مقابلتون (دوست یا همکلاسی یا حتی کسی که برای اولین بار دارید باهاش صحبت میکنید) به شما بگه یکی از شرایط بالا یا موارد مشابه رو داره یا با ظاهرش متوجه بشید، اولین واکنشتون چیه؟ احتمالا جا میخورید و احساساتی میشید و بعد تلاش میکنید باهاش همدردی کنید. درسته؟ اما مطمئنید که اون در این لحظه انتظار همدردی داره؟ باور کنید بیشتر اوقات آدما فقط میخوان درک بشن و بتونن مثل سایرین زندگی کنن، بدون اینکه رفتار یا کلامشون رو با توجه به شرایط زندگیشون قضاوت کنید. همین! به همین سادگی!

لطفا نگید آخی! به عنوان فردی که سالهاست از جدایی والدینم میگذره و بارها با این مسئله مواجه شده دارم خدمتتون عرض میکنم. زمانی که طرف مقابل میگه من سالهاست مادرم رو از دست دادم نگو آخی، حتی نگو درک میکنم، اگه اون شرایط رو نگذرونده باشی احتمالش خیلی کمه که درک کنی پس سکوت کن و اجازه بده به صحبتش ادامه بده و تلاش کن به روش نیاری. همه ی ما ضعف ها، مشکلات یا کمبودهایی توی زندگی داشتیم، داریم یا ممکنه در آینده داشته باشیم پس بهتره با خودمون و زندگیمون کنار بیایم و این نکته رو در نظر بگیریم که سایرین هم با سبک خاص زندگیشون کنار اومدن و نیازی به دلسوزی ندارن. تلاش برای کنار اومدن با این مسائل به اندازه ی کافی مشکل هست پس لطفا شما بهشون یادآوری یا تلقین نکنید که باید از شرایطشون ناراحت و متاسف باشن.

توی جامعه ی ما آمارها داره فریاد میزنه که تعداد خانواده های درگیر معضلاتی از قبیل طلاق، اعتیاد، بیماری های صعب العلاج و... خیلی زیادن. این آمارهایی که توی روزنامه ها میخونید مال سیاره ی دیگه ای نیست همین آدمای دور و بر خودتونن. طبیعیه که دوست، همکلاسی، همسایه یا حتی اقوام و آشنایانتون درگیر این مسائل باشن. شاید بد نباشه قبل از اینکه با چنین افرادی روبرو بشید درباره ی قرار گرفتن در این شرایط فکر کرده باشید.


+ خیلی دوست نداشتم درباره ی این بخش از زندگیم صحبت کنم یا بنویسم ولی انگار لازمه بهش بیشتر پرداخته بشه.

+ لطفا درباره ی زندگی خصوصی افراد کنجکاوی نکنید، اگه لازم باشه خودشون بهتون میگن.

  • لادن ..

یادداشت 198، ها؟ چی؟

چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۷ ب.ظ

یه زمانی آدمای غارنشین با صداها و حرکات بدن با هم ارتباط برقرار میکردن، جوابگو نبود و زبان کلمه ها به وجود آمد. الان انقدر در رابطه با بقیه و به خصوص پدر و مادرم، کلمات ناکارآمد شده که دارم به اختراع یه زبان جدید فکر میکنم. 

  • لادن ..

یادداشت 197، ما یکی یه دونه دخترا

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ

ما تک دخترا موجودات طفلکی و مظلومی هستیم. نصف عمرمون صرف این میشه که به همه به خصوص همسن های خودمون که خواهر بزرگتر دارن و به خصوص تر به خانمای بی مزه ی فامیل ثابت کنیم که لوس و بچه ننه نیستیم. بزرگترم که میشی مدام چوب محبت های خودخواهانه ی والدین و احیانا برادرامون رو میخوریم «دختر یکی یه دونه مو بفرستم شهر غریب؟!» « دختر یکی یه دونه مو بدم دست فلانی» « دختر یکی یه دونه مو ...» اما از همه ی اینا تلخ تر وقتیه که در آستانه ی سی سالگی به بی نتیجه بودن تلاشت پی میبری و تازه میفهمی خودت هم در اشتباه بودی و تحت تاثیر جو خانواده و اطرافیان تک دختری هستی که به سادگی نمیتونی داشته هات رو شریک بشی، نه از سر بخل و خساست و نه تنها داشته های مادی که بیشتر محبت آدمای دور و برت رو. از این رو ممکنه حتی ناخواسته اسیر حس احمقانه ی حسادتی نسبت به دختر خاله ی چهار ساله ای بشی که مرکز توجه خانواده قرار گرفته و با وجود علاقه ی فراوانی که نسبت بهش داری و با وجود این گفته ی مادر « که تو فقط همین یه دختر خاله رو داری و دیگه هیچ وقت دخترخاله ی دیگه ای نصیبت نمیشه و اونم فقط تو رو داره» بازم آبتون با هم توی یه جو نره. آه! امان از دل ما تک دخترها...


پ.ن: حالا کمتر پا تو کفشم کنه شاید حسم کمتر بشه.

پ.ن 2: تا حالا تجربه نکرده بودم، تازه فهمیدم یکی از لذتهای زندگی اینه که موقع تایپ کردن پست جدید وبلاگیت یه عود پرتقالی روی میز مطالعه ت بذاری؛ هی دودش برات برقصه هی ذوق کنی واسه بوی پوست پرتقال سوخته...

  • لادن ..

یادداشت 196، بشمارید دیگه

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

حالا هی بگو نتیجه ش برام مهم نیست... ناخناتو چرا میجوی؟


+ دو تا برادرزاده های فسقلیمم توی انتخابات شرکت داشتن :))

+ استرس چرا؟؟


  • لادن ..

این روزا که هر جا بری و هر حرفی رو پیش بگیری تهش به انتخابات و بحث درباره ی نماینده های انتخابات و وعده وعیدهاشون میرسه، خواه ناخواه بخشی از ذهنت متوجه این ماجرا میشه و به این فکر میکنی که «اگه من نماینده بودم چه وعده ای میدادم که از پسش هم بربیام؟» و « اگه من رییس جمهور میشدم چکارا میکردم؟» امروز موقع تماشای مستندی درباره ی صنایع دستی و نحوه ی بافت "گلیچ" توسط یه خانم روستایی به ایده ای که قبلا به ذهنم رسیده بود بیشتر فکر کردم...

راستش اگه من رییس جمهور میشدم به جای دادن یارانه که حتی اگه چند برابر مقدار فعلی هم بشه درد زیادی را درمان نمیکنه و همیشه برای قشر پایین جامعه و به ویژه روستاییان مشکلاتی از قبیل نداشتن بیمه و نبود منبع درآمد پایدار و مطمئن و فقدان تضمینی برای آینده، باقی میمونه به فکر راه حل شایسته تر و منطقی تری میبودم. از طرفی فرهنگ بومی، صنایع دستی و سبک خاص زندگی هموطنان عزیزم در مناطق مختلف کشور که به طور قطع سرمایه ی ارزشمند و قابل افتخاریه روز به روز به نابودی نزدیک تر میشه. به همین دلیل اگر رییس جمهور بودم حتما برای تصویب قانونی برای این قبیل مشاغل رو به انقراض و نابودی که میتونه به افزایش پتانسیل گردشگری هم کمک کنه تلاش میکردم، به این شکل که قانونی تصویب بشه که برای کسانی که از طریق سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری مشخص شده اند، و رسما به شغل های هنری دستی که در خطر فراموشی هستند میپردازند تسهیلاتی داده بشه و این افراد بیمه بشن، میشه در قانون بیان کنن که هر کدام از این افراد موظف به پرورش چند استاد جوان در حیطه ی فعالیت خودشون هستن. با اینکار به چند هدف مهم می رسیم، یک اینکه به جای دادن وجه نقد به مردم کار و فعالیت اقتصادی بهشون دادیم و این بیشتر به عزت و حس اعتماد به نفس و روحیه ی امیدواری مردم به ویژه قشر محروم کمک میکنه ( دیگه به جنبه ی اقتصادیش نمیپردازم چون خارج از سطح معلوماتمه و در این باره باید بیشتر با مشاورینم صحبت کنم :)) ) دو : از فرهنگ بومی مناطق حمایت شده و این فرهنگ نسل به نسل ادامه پیدا میکنه و به مرور میتونه به شکل خلاقانه ای به روز بشه و وارد زندگی مردم. سوم: بخشی از مشکل بیکاری حل میشه (بخش کوچکی)، چهارم: از مهاجرت روستاییان به شهرهای بزرگ جلوگیری میشه و به کاهش مشکل حاشیه نشین ها کمک می کنه، پنجم: خیلی کار باحالیه و همه ی مردم میفهمن شما جدا تصمیم به انجام کارهای اصولی دارید نه صرفا نمایش قدرت و ...


پ.ن: لازم به توضیح نیست ولی میگم که توی دلم نمونه، من تجربه ای در زمینه ی کار اجرایی ندارم ولی به شدت به فرهنگ، هنر و سربلندی کشور و مردمم عشق میورزم و از سیاست بیزارم.

پ.ن2: حالا اینکه چرا ما خانم رییس جمهور نداریم یا چرا نباید رییس جمهور جوان و با ایده های نو داشته باشیم، بحث دیگه ایه...

  • لادن ..

یادداشت 194، معرفت غیر منتظره

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ب.ظ

دیگه یه چیز توی زندگی خوب یاد گرفتم و اون اینکه از هیچکس توقعی نداشته باشم. سخت میشه به چنین نقطه ای رسید که به کامل ترین شکل ممکن از تمام اطرافیان، دوستان و اعضای خانواده (و حتی اون دسته افرادی که ادعای رفاقت یا علاقه دارن) توقعی نداشته باشی؛ اینه که کوچکترین محبتی که قطعا دور از انتظارم باشه من رو تا حد زیادی ذوق زده میکنه. و محبت الناز برام یه دنیا ارزش داشت وقتی بین همه ی کارا و دغدغه های پایان نامه و مشکلات ترم آخری و خوابگاهی و... برام وقت گذاشته بره انتشارات کتابی که مد نظرم باشه بگیره و بعد با کلی زحمت اونهمه کتاب رو ببره خوابگاه، بعد با خودش ببره نمایشگاه کتاب و از اونجا برام پست کنه تا هزینه پستش مناسب تر باشه برام... جدی چنین حرکتی تفسیر واژه ی رفاقت نیست؟! من که الان در پوست خودم نمیگنجم از این همه شادی برای داشتن دوست این مدلی... امیدوارم بتونم یه روز جوری که انتظار نداره و بهش بچسبه از خجالتش در بیام.


  • لادن ..

یادداست 193، خالهای تولد یا تولدهای خالدار

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ب.ظ

چند سال پیش بود که صبح روز تولدم چشمم به خال ریز روی انگشت دستم افتاد، تقریبا مطمئن بودم شب قبل که ناخن هام رو کوتاه کرده و دستم رو کرم زده بودم اون خال نبود. وقتی با تعجب و البته کمی هیجان به دوستم نشونش دادم گفت: این خال تولدته :)

این اتفاق رو فراموش کرده بودم تا همین چند روز پیش که یه خال ریز جدید کف دستم دیدم. این کی اینجا سبز شده بود؟ فقط دو سه روز بعد از تولدم متوجهش شده بودم. خلاصه این که داستان خالهای ریز و روز تولد برام اتفاق جالبیه از این جهت که تمام طول سال با نگاه کردن بهشون به یاد روز تولدم میفتم و اینکه باید حواسم باشه که چقدر از لحظه ی ورودم به این دنیا گذشته و توی این مدت چه کارا کردم و از پس چه کارایی هنوز بر نیومدم...

  • لادن ..