طعم تند لادن

یادداشت های لادن

۱۰ مطلب با موضوع «کتاب های مورد علاقه م» ثبت شده است

داش آکل

... داش آکل را همه ی اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محله ی سردزک را قرق میکرد، کاری بکار زنها و بچه ها نداشت، بلکه برعکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور میگفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی برد. اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دست گیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را به خانه شان میرساند. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگری را ببیند، آنهم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد.



سه قطره خون/ صادق هدایت/ چاپ سوم/ 1433-1954

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۴ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..

سایه ی ترس

سایه ی ترس از مرگ هم بدتر است.


سال بلوا /عباس معروفی /انتشارات ققنوس /1382

۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لادن ..

میدونست چی میخواد

ویلی: بچه ها اون خودش بود و یه دست لباس،  اما حالا صاحب چند تا معدن الماس شده! 

هپی: دلم میخواد یه روزی بهم بگی که اون چی کار کرد که موفق شد.

ویلی: می خوای رمز موفقیتشو بدونی؟ برادرم می دونست چی میخواد. رفت دنبالش و گیرش آورد! رفت جنگل و موقعی که از جنگل در اومد بیست و یه ساله همه چی داشت!  دنیا مثل صدف مروارید می مونه! اما این صدف رو آدم نمی تونه روی تشک رختخواب باز کنه!


نمایشنامه مرگ فروشنده/ آرتور میلر/ عطاالله نوریان/نشر قطره/1382

۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۲ ۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لادن ..

نامه ای به یک «بای» خوشحال که عاشق دم بافته اش ونامه هاست

یکی از تفریحات زندگی من خواندن داستان های کودک و نوجوانه. گاهی احساس میکنم بخشی از وجودم توی اون دوره جا مونده و شاید به همین علت باشه که کتاب "سنجاب ماهی عزیز" بیش از آنچه توقع میرفت من را به وجد آورد. پس تصمیم گرفتم نظرات و احساسم را نسبت به این کتاب در قالب نامه ای به نویسنده ی خلاق و دوست داشتنیش که از وبلاگ نویس های مورد علاقه ام هم هست بنویسم و در وبلاگم منتشر کنم. قطعا هر چه ما را به شدت هیجان زده، شاد، غمگین یا متاثر کند بیش از هر جای دیگری متعلق به وبلاگهایمان است. تلاشم را کرده ام با این نامه داستان کتاب را لو نداده باشم اما اگر قصد خواندن کتاب را دارید شاید بد نباشد خواندن این پست را به بعد از مطالعه ی کتاب موکول کنید. شاید هم دوست داشته باشید بیشتر درباره ی کتاب بدانید و بعد آن را بخوانید، انتخاب با شماست. فقط اگر کتاب را خواندید پیشنهاد میکنم به نویسنده اش نامه ای بنویسید و نظرتان را راجع به کتاب بگویید. شاید کمتر کسی به اندازه ی فریبا دیندار ارزش و اهمیت نامه ها را بداند و در کتابش این حس خوب را به خواننده یادآوری کرده است. خالق این کتاب همیشه منتظر نامه است.



ادامه مطلب...
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 188، به یاد قربانیان وحشتناکترین فاجعه اتمی غیر نظامی تاریخ

نیمه شب 6 اردیبهشت 1365، 26 آوریل 1986 (31 سال پیش در چنین روزی) در نیروگاه چرنوبیل واقع در کشور اوکراین و جنوب بلاروس اولین فاجعه ی بزرگ هسته ای جهان رخ داد. انفجار و آتش سوزی رآکتور شماره 4 این نیروگاه، موجب پخش مواد رادیوکتیو در بخش وسیعی از غرب کشور شوروی و اروپا شد (و البته کشور ما که فاصله ی چندانی با این منطقه ندارد). در پی این حادثه هزاران نفر بیمار شدند و جان خود را از دست دادند و  هزاران نفر نیز رسما از کار افتاده اعلام شدند. آثاری از مواد رادیو اکتیو و  همچنین تغییرات ژنتیکی که باعث تولد نوزادان معلول و بیمار گردید، تا امروز در مردم منطقه مشاهده می شود. سوتلانا آلکسیویچ، نویسنده و روزنامه نگار اهل بلاروس برنده ی جایزه نوبل ادبیات سال 2015، در کتاب "صداهایی از چرنوبیل، تاریخ شفاهی یک فاجعه ی اتمی" به خوبی توانسته ماجرای این حادثه ی هولناک را در قالب مستند گونه و از زبان قربانیان و ساکنان منطقه وحاضران در محل حادثه بیان کند. مطالعه ی کتاب با جذابیتی که نویسنده در بیان حقایق بکار برده است، نیاز به آگاهی همه ی مردم جهان از پیامدهای چنین حوادث ناگواری و نشان دادن رنج و درد مردمی که به یکباره همه ی زندگی و آرامش خود را در اوج شکوه و زیبایی طبیعی از دست داده اند مشخص میکند. شاید بد نباشد ما نیز درباره ی خطرات و تاثیراتی که علم و تکنولوژی خواسته یا ناخواسته بر روی زندگی ما میگذارد بیشتر بدانیم... با ادای احترام به تمام قهرمانان حادثه ی چرنوبیل، امدادگران، آتش نشان ها و... همچنین قربانیان این فاجعه ی اتمی مطالعه ی این کتاب را به همه ی دوستان گرامی توصیه میکنم.

بخشی از کتاب:

جهان به دو بخش تقسیم شده است: یک طرف ماییم؛ چرنوبیلی ها، و طرف دیگر شما ایستاده اید؛ دیگران. دقت کرده اید؟ اینجا هیچ کس نمی گوید روسی، بلاروسی یا اوکراینی است. ما خودمان را چرنوبیلی می نامیم. «ما چرنوبیلی هستیم.» «من چرنوبیلی ام» انگار مردمی دیگریم؛ ملتی نو.


... همسایه مون هم همین رو می گفت، اون معلم بود. می گفت: «طبیعت بهتر از ما عمل می کنه؛ بهتر خودش رو وفق می ده. طبیعت فورا همه چیز رو فهمیده بود و ما تازه الان چیزهایی رو می شنویم. روزنامه ها، رادیوها و اخبار چیزی نمی گن؛ اما زنبورهای عسل می دونستن.» اونا روز سوم بیرون اومدن. ما یه لونه ی زنبور بالای ایوون مون داشتیم. هیچ کس بهش دست نمی زد و بعد، یه روز صبح اونا دیگه اون جا نبودن؛ نه مرده شون و نه زنده شون. اونا شش سال بعد برگشتن. تشعشعات همه ی حیوونا، آدما و پرنده ها رو می ترسونه.  حتی درختا هم می ترسن. اما اونا ساکتن؛ چیزی نمی گن این برای همه یه فاجعه ی بزرگ بود. اما سوسکای کاورادو مثل همیشه به کارشون می رسیدن. سیب زمینی ها رو سریع تا ته می خوردن. سیب زمینی ها هم آلوده بودن مثل ما.


با اتوبوس می رفتیم و آسمون، تا چشم کار می کرد آبی بود. تو کیف ها و سبدهامون کیک های عید استر و تخم مرغ رنگی بود. اگر این جنگه، پس اصلا اون طور که من در کتاب ها خونده بودم و تصور می کردم، نیست. باید اینجا و اون جا بمبی، انفجاری، چیزی باشه. خیلی آهسته می رفتیم؛ چون گاو و گوسفندها سر راهمون بودن.

صداهایی از چرنوبیل، تاریخ شفاهی یک فاجعه ی اتمی/سوتلانا آلکسیویچ/ ترجمه: حدیث حسینی/ انتشارات کتاب کوله پشتی


پ.ن 1: متاسفانه بنابر دلایلی هنوز نتونستم مطالعه ی کتاب رو به پایان برسونم، زمانی که این چند صفحه ی پایانی رو هم بخونم حتما بازم قسمتهایی از متن کتاب رو اینجا منتشر میکنم.

پ.ن 2: تصمیم دارم کتاب "چهره ی غیر زنانه ی جنگ" از این نویسنده رو هم بخونم و احتمالا بعدش ایشون در فهرست نویسندگان مورد علاقه ی من قرار میگیرن.

۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لادن ..

رویای نیمه شب

مدتها پیش قرار بود قسمت هایی از کتاب «رویای نیمه شب» را اینجا بنویسم. امروز دیگه وقتشه.


« پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا و گران بها که من طراحی کرده و ساخته بودم، اشاره کرد. خوشحال شدم که آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود؛ هرچند بعید می دیدم که مادرش زیر بار قیمت آن برود. گوشواره را بیرون آوردم و به پدربزرگ دادم.

طراحی و ساخت این گوشواره، کار هاشم است. حرف ندارد! مادر ریحانه گوشواره ها را گرفت و ورانداز کرد.

- واقعا قشنگند، ولی ما چیزی ارزان قیمت میخواهیم.

مادر ریحانه گوشواره ها را روی مخمل گذاشت. با نگاهش گوشواره های قبلی را جستجو کرد. پدر بزرگ گوشواره های گران بها را توی جعبه کوچکی گذاشت. جعبه را به طرف مادر ریحانه سُراند.

- از قضا قیمت این گوشواره ها دو دینار است.

در دلم به پدربزرگ آفرین گفتم.از خدا میخواستم که ریحانه صاحب آن گوشواره ها شود. قیمت واقعی اش ده دینار بود. یک هفته روی آن زحمت کشیده بودم.»

«میان سرسرایی بزرگ و روشن که سقفی بلند و پر نقش و نگار داشت، به دری چوبی رسیدیم. امینه در را باز کرد و گفت: (اینجا محل کار شماست. ترتیبی داده خواهد شد که هر روز بدون مزاحمت نگهبان ها به همین جا بیایید و کارتان را انجام دهید.) پشت سرش وارد شدم. اتاق بزرگ و دلپذیری بود. دو پنجره ی بزرگ و محرابی شکل به طرف باغ داشت. کف اتاق و سکوی گوشه ی آن، پوشیده از فرش بود. جلوی پنجره ها پرده هایی گران بها آویزان بود. پرده ها را کنار زدم. قسمتی از باغ، نیمی از شهر، رودخانه ی فرات و پل روی آن، به چشم آمد. پنجره ها را گشود تا هوای اتاق عوض شود.

امینه وقتی دید همه چیز مرتب است، تعظیم کرد و رفت. به طرف سکو رفتم. کنار بالش ها و زیراندازهایی از خز، ظرف هایی پر از انگور و انار و انبه چیده شده بود. اتاق شباهتی به کارگاه نداشت. حق با پدربزرگم بود. قنواء و خانواده اش نقشه هایی برایم داشتند، وگرنه باید اتاق کوچکی در گوشه ای از طبقه ی پایین در اختیارم می گذاشتند. اتاقی که در آن ایستاده بودم، برای پذیرایی از میهمانان مهم و نزدیکان حاکم مناسب بود.

ساعتی گذشت. خبری نشد. گاهی کنار پنجره می ایستادم و گاهی لبه ی سکو می نشستم. یکی دو بار تصمیم گرفتم بروم و از امینه یا دیگری بپرسم که کی و چگونه باید کارم را شروع کنم. چند خنجر و شمشیر و سپر جواهرنشان به دیوار آویزان بود. یکی از خنجرها را برداشتم. آن را از شال حریری که به کمرم بسته بودم، گذراندم. جلوی آیینه ای سنگی که توی طاقجه ای، در دل دیوار، کار گذاشته شده بود ایستادم. چرخیدم و خودم را تماشا کردم. خنجر را از غلافش بیرون کشیدم. تیغه ای ظریف و درخشان داشت. نگین های روی دسته و غلافش خیلی خوب کار گذاشته شده بود. فکر کردم شاید قرار است کارم را با جلا دادن آن سلاح ها شروع کنم. خنجر را در هوا چرخاندم و حواله ی دشمن فرضی کردم. این کار را بارها تکرار کردم. با این تصور که زندانی هستم و میخواهم فرار کنم، به پشت در رفتم. با حرکتی ناگهانی  آن را باز کردم. از آنچه در مقابلم دیدم خشکم زد...»


رویای نیمه شب/ نویسنده: مظفر سالاری/ ناشر: کتابستان معرفت/ چاپ ششم- بهار 94


+ قبلا هم نوشتم که این داستان بیشتر برای نوجوانان نوشته شده.

۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لادن ..

کتاب 1984

« روزی آفتابی و سرد در ماه آوریل بود و ساعت­ ها زنگ ساعت سیزده را می­ نواختند. وینستون اسمیت، که در تلاش گریز از دست سرمای بی پیر چانه در گریبان فرو برده بود، به سرعت از لای درهای شیشه­ ای عمارت بزرگ پیروزی به درون رفت. با این حال، سرعتش آن اندازه نبود که مانع ورود انبوه خاک شنی به داخل شود.

سرسرا بوی کلم پخته و پادری نخ ­نمای کهنه می­داد. در یک طرف آن پوستری رنگی را، که برای دیوار ساختمان بسیار بزرگ بود، به دیوار زده بودند. بر این پوستر چهره­ ی بسیار بزرگی نقش شده بود به پهنای بیش از یک متر، چهره ­ی آدمی چهل و چند ساله که سبیل مشکی پر­پشت و خطوط زیبای مردانه داشت. وینستون به سوی پله رفت. سراغ آسانسور رفتن بی­ فایده بود. روز روزش کار نمی­کرد تا چه رسد به حالا که جریان برق، به عنوان بخشی از برنامه ­ی صرفه­ جویی به مناسبت هفته ­ی نفرت، در ساعات روز قطع بود. آپارتمان وینستون در طبقه­ ی هفتم بود، و آدم سی و نه ساله ای مثل او که به واریس قوزک پای راست مبتلا بود، چاره ­ای جز این نداشت که از پله ها آهسته بالا برود و چند بار استراحت کند. در هر طبقه، روبروی در آسانسور تصویر چهره­ ی غول ­آسا بر روی دیوار به آدم زل می­زد. به قدری ماهرانه نقشش زده بودند که آدم به هر طرف که می ­رفت چشم­ های آن دنبالش می ­کردند. زیر آن نوشته بودند: ناظر کبیر می­ پایدت.

درون آپارتمان، صدایی گرم و گیرا از روی فهرست ارقامی می ­خواند که به تولید قطعات آهن مربوط می­شد. صدا از صفحه­ ی فلزی مستطیل شکلی شبیه آیینه ای تار می ­آمد و بخشی از سطح دیوار سمت راست را تشکیل می­داد. وینستون کلید را چرخاند و صدا، به رغم مسموع بودن کلمات اندکی فروکش کرد. صدای دستگاه مستطیل شکل را (که  به آن تله اسکرین می­گفتند) می­شد کمتر کرد، اما هیچ راهی برای خاموش کردن کامل آن وجود نداشت. به سوی پنجره رفت. اندامی ریز نقش و نحیف داشت، و روپوش آبی حزب جز خردی اندامش را جلوه­ گر نمی­ ساخت. موبور و سرخ چهره بود. پوستش از مصرف صابونِ زبر و تیغِ کند و سرمای زمستانِ تازه به سر رسیده، زبر شده بود.

بیرون، حتی از میان شیشه ­ی پنجره­ ی بسته هم، دنیا سرد می­ نمود. در خیابان، بافه­ های باد، غبار و کاغذ پاره­ ها را به صورت گردبادی رقصان درمی­ آوردند، و هر چند که خورشید می­ درخشید و آسمان به رنگ آبی تند بود، چنین می­ نمود که بر چهره­ ی هیچ چیز رنگ نبود مگر بر چهره­ ی تصاویر که همه جا نصب شده بود. چهره­ ی سبیل مشکی از هر گوشه­ ای به آدم زل می­زد. یکی از آن­ ها جلوی خانه­ ی مقابل قرار داشت. زیر آن نوشته بود: ناظر کبیر می­ پایدت، و چشمان سیاه آن به چشمان وینستون خیره نگاه می­ کرد. کمی پایین­ تر، تصویر دیگری با گوشه­ ی پاره در باد پریشان می­شد و تنها واژه­ ی روی آن، سوسیانگل، به تناوب پوشیده و آشکار می­ گشت...»


« وینستون لحظه ­ای از خواندن باز ایستاد. جایی در دوردست­ های دور غرش بمب موشکی به گوش می­ رسید. احساس سعادت بار تنها بودن با کتاب ممنوع، در اتاق خالی از تله اسکرین، از میان نرفته بود. تنهایی و امنیت، حس­ های جسمی بودند که به گونه­ ای با خستگی جسمی او و نرمای صندلی و بازی نسیم ملایم بر گونه­ اش در هم می­ آمیختند. کتاب افسونش می­کرد یا، دقیق­ تر، به او اطمینان می­داد. در یک معنا سخن تازه­ ای برای او نداشت، اما بخشی از افسونگری همین بود. از چیزی دم می­زد که اگر برای وینستون امکان داشت اندیشه­ های پراکنده اش را به نظم دربیاورد، همان را می­ گفت. محصول ذهنی شبیه ذهن خودش بود، منتها قدرتمند تر، با اسلوب­ تر و واهمه زدگی آن کمتر. با خود اندیشید که بهترین کتاب آن است که دانسته­ های آدم را برایش نقل می­ کند. تازه به فصل اول بازگشته بود که صدای پای جولیا را روی پله­ ها شنید و به دیدارش شتافت...»

1984 / جورج اورول/ ترجمه صالح حسینی/ انتشارات نیلوفر/چاپ چهاردهم پاییز 1391

 

 

+ آخرین باری که یه نوشته تا به این حد ذهنم رو درگیر خودش کرده یادم نمیاد.

۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۳ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

مرض ترس

((دکتر عبدالله خان چشم در چشم زری دوخت و گفت : اما یک مرض بدخیم داری که علاجش از من ساخته نیست. مرضی است مسری. باید پیش از اینکه مزمن بشود ریشه کنش کنی گاهی هم ارثی است.

زری پرسید: سرطان؟

دکتر گفت: نه جانم، چرا ملتفت نیستی؟ مرض ترس. خیلی ها دارند. گفتم که مسری است.))


سووشون، سیمین دانشور 

۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۶ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

کتاب

به تازگی خوندن کتاب آبلوموف نوشته ی ایوان گنچارف را به پایان رسوندم. رمانی که با فراغ بال و آبلوموف وار مزه مزه ش کردم و لحظه به لحظه همراه با شخصیتاش زندگی کردم. برای آشناییتون، قسمتهایی از متن کتاب را براتون مینویسم شاید شما هم علاقه مند شدید در آینده این داستان زیبای روسی را مطالعه کنید.

"ببینم در خانه چه می کرد؟ می خواند؟ می نوشت؟ می آموخت؟

بله، اگر کتابی یا مجله ای به دستش می افتاد آن را می خواند.

هرگاه از اثر جالب توجهی چیزی می شنید میل به آشنا شدن با آن در دلش پدید می آمد. جستجویی می کرد و آن کتاب را می خواست و اگر فورا برایش فراهم می شد به آن می پرداخت و تصورَکی از موضوع آن در ذهنش پدید می آمد و چیزی نمانده بود که به راستی آن را درک کند که می دیدیش لمیده و بی خیال به سقف چشم دوخته، و کتاب، نیم خوانده و نا فهمیده، کنارش افتاده!

فرونشستن شور در او تندتر از تیز شدن شوق بود. هرگز به کتابِ کنار نهاده باز نمی گشت."

.

.

در توصیف زادگاه آبلوموف(آبلوموکا) و البته سرزمین آرمانی اش چنین می خوانیم:

"آنجا به عکس آسمان چنان است که گویی خود را بیشتر به زمین می فشارد، اما نه به قصد آن که تیر آذرخش های خود را با شدت بیشتری بر آن فرو ببارد بلکه فقط به نیت آن، که خاکیان را تنگ تر و با مهر بیشتری در آغوش بگیرد. دامن خود را همچون سقف امن خانه پدر در ارتفاعی اندک بر سرها گسترده است تا این گوشه برگزیده را از همه ی بلاها حفظ کند.

.

.

در سه چهار روستای کوچکی که این گوشه دنج دنیا را تشکیل می داد همه چیز آرام بود و در دیار خواب دور افتاده. این روستاها چندان از هم دور نبودند مثل این بود که از لای انگشتان دیوی به تصادف فرو ریخته و به اطراف پراکنده شده و همان جا مانده باشند.

.

.

الگا گفت:

رنج من از غرور است. مجازات آن است که به توانایی خود زیاده امید بسته بودم. اشتباه من در این است نه در آن چه تو گمان می کنی. من رویای جوانی و زندگی زیبایی نمی پروراندم. خیال می کردم می توانم تو را بر انگیزم و تو می توانی برای من زنده باشی. اما تو دیریست که مرده ای! آهی کشید و با زحمت به کلام خود ادامه داد:

پیش بینی نمی کردم که این امید بیجا باشد. همه اش منتظر بودم امیدوار بودم ... و حالا...

مکثی کرد و بعد نشست.

با صدایی که گفتی از ته چاه بر می آید گفت:

نمی توانم بایستم. پاهایم می لرزد... اگر سنگ بود با آنچه من کردم جان می گرفت. بعد از این دیگر کاری نمی کنم...

.

.

الگا در دفاع از خود گفت:

-ولی او سزاوار دوستی شماست. شما خود نمی دانید به چه زبانی تحسینش کنید... چرا در خور عشق من نباشد؟

شتولتس گفت:

-می دانم که حساب عشق از دوستی جداست. عاشق به مشکل پسندی دوست نیست. عاشق حتی اغلب نابیناست. کسی برای لیاقت های کسی به او دل نمی بندد. اما برای روشن شدن آتش عشق چیزی لازم است، که گاه بس ناچیز است و نمی توان وصف کرد و نامی بر آن گذاشت اما ایلیای بی نظیر اما بی دست و پای من همین چیز را ندارد. تعجب من از همین است. 

.

.

باز چهره اش را پوشاند و کوشید گریه ی خود را خفه کند. ناگهان سر برداشت و پرسید:

-چرا همه چیز خراب شد؟ ایلیا، چه کسی تو را نفرین کرده؟ تو چه کرده ای؟ تو به این خوبی، هوشمندی، مهربانی و نجابت... چرا تباه شدی؟چه چیز تو را نابود کرده است؟ این درد تو هیچ اسمی ندارد.

آبلوموف با صدایی به زحمت شنیدنی گفت:

-چرا اسم دارد...

الگا نگاه پرسانش را از پشت پرده اشک به سوی او بالا آورد.

آبلوموف آهسته گفت:

-آبلومویسم...


آبلوموف/ایوان گنچارف/مترجم: سروش حبیبی/ چاپ چهارم/ انتشارات فرهنگ معاصر/1392

۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۲ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 113، سووشون

دارم از خوندن "سووشون" خانم دانشور لذت میبرم. حقیقتا داستان دلنشین و جذابی داره. داستان از زبان راوی و درباره ی شخصیتی به نام زهرا یا زری هست که در تلاش برای حفظ وطن کوچکش (خانواده ش) در گیر و دار اشغال جنوب کشور توسط بیگانگان نوشته شده. رمانی با دنیایی از کلمات و اصطلاحات شیرازی شیرین و فضا سازی فوق العاده که مطمئنم همه از خوندنش به حد من کیفور میشن.


۱۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۲ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..