طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۲ مطلب با موضوع «مرور خاطره ها» ثبت شده است

یکم: آغاز

مرداد ماه نود و سه بود. چی شد به سرم زد وبلاگ داشته باشم رو یادم نیست ولی احتمالا برای فرار از بیکاری و بی حوصلگی بود یا محض تجربه ی یه حس تازه. از چند سال قبل تر وبلاگ میخوندم ولی جرات نوشتن در خودم نمیدیدم. خلاصه که یه شب تابستونی میون کلافگی درس و پروژه و سمینار توی گوگل نوشتم «آموزش وبلاگ نویسی» یه چیزایی پیدا شد و شروع کردم به خوندن. اون موقع بیشتر وبلاگای بلاگفا رو میخوندم. این شد که رفتم بلاگفا و عضو شدم. با همین نام طعم تند لادن! قبلا به این اسم فکر کرده بودم. قرار بود اسم کتاب زندگی نامه م باشه. نمیدونم توی حال و هوای نوجوانی و جوانی چی با خودم فکر کردم که حتی اسم کتابمم انتخاب کرده بودم. خلاصه که انتشار اولین پست وبلاگی همان و وابستگی به نوشتن همان. یه عالمه غر زدم،خاطره مرور کردم توی ذهنم و به کمک واژه ها اون بالا توی سرم سامانی بهشون دادم، یاد گرفتم بهتر فکر کنم، تلاش کنم عمیق تر ببینم، آدمای نوشته ها (مجازیا) رو بهتر درک کردم. یه بخشی از تنهایی و بغض و حرص بیرون رو اینجا میاوردم و سبک میشدم. هیچ وقت وبلاگ شلوغی نداشتم، دنبالشم نبودم. حرف جون داری نداشتم که کسی از نخوندنش ضرر کنه. ولی دمشون گرم اونایی که همین خط خطیا رو خوندن و همراهی و همدلی کردن.


دوم: دمدمی بلاتکلیف

جوجه وبلاگ نویسی شده بودم که از هر چی حرصم میگرفت سر وبلاگم خالی میکردم، از پست غم زده و عصبی گرفته تا اوجش که میشد ترکوندن وبلاگ. این شد که دومین و سومین آدرس وبلاگی رو انتخاب کردم حتی یه مدت رفتم پرشین بلاگ... بچه بازی بود. الان انقدری عاقل شدم که نهایتش یه مدتی با نوشتن قهر کنم یا دست کم باهاش سرسنگین بشم. این انتقام سخت من از زندگی میشه شاید نوعی خودزنی.


سوم: عشق اول

برگشتم به آدرس اول. همون عشق اولی که دیگه تکرار نمیشه. تعداد پستام خیلی نبود ولی اون حادثه ی بلاگفا بدجوری دلم رو شکست. یه مدت وبلاگ رو کنار گذاشتم تا اینکه به توصیه ی دوست عزیزی اومدم بیان. اون شعار دم در بدجوری ته دل آدم رو خالی میکرد «بیان رسانه ی اهل قلم»! ما رو چه به این حرفا! خلاصه باید ببخشید دیگه، جسارت کردیم و اومدیم تو و موندگار شدیم. خدا بخواد هستیم حالا حالاها...


چهارم: آدمای مجازی

وبلاگ بود و آدماش! نوشته ها و روح پشت کلمه ها. یه عده پشت نقاب مجازیشون قایم شده بودن، یه عده اصرار داشتن که مجازی نیستن و هی به هر بهونه یادآوری میکردن مجازی نیستیم دلامون حقیقیه، اما همین اهل دلا با دلای حقیقی ته تهش عاشق نقش مجازیشون بودن. انگار این خود مجازیشون همون چیزیه که باید میبودن. میدونی! نوشته ها به نویسنده قدرت میدن. نوشتن از جنس خلق کردنه، توی وبلاگ نویسی ( همین وبلاگای ساده ی روزنوشت و یادداشت نویسی های روزانه) آدما شخصیت جدیدی خلق میکنن. موجوی بین اونچه در دنیای حقیقی هستن و اونچه در رویاهاشون برای رسیدن بهش تلاش میکنن ( یا نمیکنن). اینه که توی این فضای مجازی معروف به وبلاگ با آدمایی آشنا میشی که لنگه ش رو هیچ جای دیگه پیدا نمیکنی. از جنس همکلاسی و هم خوابگاهی و همسایه و دوستای معمولی نیستن. یه جورایی خاص خودشونن، انگار داری با روح یا ذهن آدمی مستقیم درگیر میشی.


پنجم: وبلاگ نویس های از دماغ فیل افتاده

خیلیا قبل تر از من شروع به نوشتن کردن، خیلیا بعدتر. خیلیا بهتر از من نوشتن و مینویسن و هستن کسانی که ضعیف تر بنویسن. اوایل وبلاگ با وبلاگ برام هیچ فرقی نداشت. مقایسه ای در کار نبود. از نظر من خواننده اونی که پای هر پستش 60 تا نظر بود با اون که آمار روزانه ی وبش از 5 بازدید هم کمتر بود فرقی نداشت. این نوشته ها بودن که جذبم میکرد نه اعداد و ارقام. بعدها وب نویسی برام جدی تر شد و روی آدما حساس تر شدم. خیلی سعی کردم بفهمم چرا عده ای اینقدر خودشون رو میگیرن، چرا فکر میکنن اگه آرشیو بلند بالایی داشته باشن یا آمار بازدید تپل و کامنت دونی پر و پیمون یعنی خیلی آدمای بزرگ و مهمی هستن که حق دارن دیگران رو نادیده بگیرن، وبلاگ های دیگران رو دست کم بگیرن در حالی که من بارها شده به نوشته ی معرکه ای از وبلاگی بی نام و نشون برخوردم که عمیقا من رو به فکر واداشته. کم کم چیزایی دیدم که ابهت وبلاگ نویسا رو توی ذهنم شکست. وبلاگایی که هیچ راهی، دری، پنجره ای، دریچه ای برای ارتباط با مخاطب باز نذاشتن. شده بودن متکلم وحده، نشسته بر منبر و لابد عالم دهر! البته کاملا قابل درکه که یه نفر وقت پاسخگویی به 30 -40 تا پیام در روز یا بیشتر و کمتر رو نداشته باشه اما به نظر من این حق مخاطب هست که اجازه ی اظهار نظر داشته باشه حتی خصوصی.


ششم: مزاحم

حرف نظر خصوصی به میون اومد جا داره یادی کنم از مزاحمای وبلاگم. بی معرفتایی که بدجوری روی اعصاب بودن. آزار رسوندن و حرص دادن و یهو غیب شدن.


هفتم: حس های تازه

بدون شک وبلاگ نویسی دست کم تا امروز یکی از تاثیرگذارترین اتفاقات زندگی من بوده . فضایی که بهم این امکان رو داد که آدمای جدیدی رو بشناسم، با نظرات و عقایدشون آشنا بشم و دنیا رو از دریچه ی نگاهشون و با قدرت کلماتشون ببینم. حس شناخت آدمای تازه، تجربه ی زندگی از لابلای اتفاقات روزانه ی دیگران توی یه فضای دیگه با شرایط کاملا متفاوت از زندگی خودم. آدمای جاهای دور و گاهی با دنیای ذهنی کاملا متفاوت. باید قدر بدونیم و سپاسگزار باشیم از آدمایی که سخاوتمندانه و خالصانه از خودشون و دنیاشون برامون مینویسن و به ما اجازه میدن که غرق بشیم توی لحظه های زندگیشون، لابلای غم و شادیا، موفقیت ها و شکست و حتی سرخوردگی و زمین خوردناشون.


به قدرت تپش قلبای عاشق، شوری اشکهای شوق رقصنده به روی گونه های آدمای با احساس، به اندازه ی همه ی ستاره های کم سویی که کسی برای خودش نخواست و همه ی ثانیه های کشدار انتظار ممنون و مدیون نوشته های خوب دوستان وبلاگی ندیده و نشناخته م هستم. در پناه خدا شاد باشید و همواره میل و شوق و لذت نوشتن باهاتون همراه باشه.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۹
لادن --
این ژله یادگاری بود که امروز خوردم. اون روز هم اتاقیم خونه بود من رفتم فروشگاه نزدیک خوابگاه خرید، کلی خرت و پرت خریدم. یکیش همین ژله ای بود که دیشب درست کردم. رفیق نبود بدون رفیقم که ژله خوردن نداشت این شد که ژله موند توی کمد. بعد هم که رفیق جان اومد دیگه نه فرصت شد نه دل و دماغ ژله آماده کردن بود. توی این 13 ماه گذشته از پایان دوره ی تحصیلم این ژله توی کابینت مونده بود هر بار با دیدنش یاد رفیق و خوابگاه و روزای پر تلاطم و پر هیجان دفاع میفتادم. تا دیروز که خونه تکونی به کابینتای آشپزخونه رسید. بین اون همه ریخت و پاش و خستگی این پاکت ژله سوپرایزی بود وصف ناشدنی! یه ماه بیشتر تاریخ نداشت، کابینتا رو رها کردم و مشغول تهیه ژله شدم. آخی رفیق نیست که بخوره.
امروز ظرف ژله رو آوردم گذاشتم جلوم باز یاد رفیق جان افتادم و بهش پیام دادم که ژله آخریه رو یادته؟ اونم نامردی نکرد و کلی استیکر غمگین فرستاد که چرا همون موقع درست نکردی بخورم. بعدم مشغول تمرین نواختن آهنگ غمگینی که به تازگی یاد گرفته بود شد و هی واسه ژله مون اشک ریخت! یکی بیاد به این وجدان من حالی کنه بابا ژله ی دو تومنی ارزش این حرفا رو نداره...
دلم تنگته رفیق!
خلاصه که گفتم: باور کن اصلا خوشمزه نیست، یه چیزیه در حد ماکارونی با طعم ببعی که تو و رفیق جون جونیت به خوردم دادید. ماجرایی بود:

تو دوره ی کارشناسی هر بار از جمع هم اتاقیا و فضای اتاقمون خسته میشدم میرفتم اتاق این رفیق جان و رفیق جون جونیش؛ این دو تا یه روح بودن در دو بدن. در باحالی و سرخوشی و شیطنت لنگه نداشتن. سوژه ی دانشکده و خوابگاه و مشخصه ی بارز ورودی ما، در این حد که اگر پنجاه سال دیگه یکی از ماها با استاد قدیمیش روبرو بشه و بخواد خودشو معرفی کنه کافیه بگه: من فلانیم، ورودی اون خانم "رفیق جان و رفیق جون جونیش"، و لبخند معنادار استاد به منزله ی یادآوری تموم آتیشاییه که این دو تا توی اون چهار سال سوزوندن. ماجرای ببعی رو میگفتم. روزی از روزها که از کسالت زندگی خوابگاهی به اتاق این عزیزان پناه بردم و برای ناهار دعوت شده بودم با صحنه ی عجیبی روبرو شدم. یه قابلمه ی بزرگ پر از ماکارونی چرب و خوش رنگ و رو با بوی نه چندان دلنشین گوسفند زنده. این دو عزیز که هنوز که هنوزه بعد از گذشت قریب به پنج یا شش سال از اون روز (به اعتراف یکی شون ) هنوز آشپزی یاد نگرفتن مقدار زیادی گوشت رو تفت نداده به مایه ی ماکارونی اضافه کردن و در نهایت قابلمه ماکارونی فقط مونده بود بع بع کنه. چشمتون روز بد نبینه منم خجالتی( خجالتی!!!) مجبور شدم یه بشقاب ماکارونی البته به زور سس مخصوص مادر یکی از اون عزیزان و کلی ترشی و ماست و نوشابه بخورم، خوشبختانه زنده موندم ولی آثار روانی این شکنجه تا سالها توی روح و روانم باقی میمونه!

رفیق جان پر رو پر رو میگه: مزه ماکارونی انقدر خاص بوده که مزه ش زیر زبونته. شیطونه میگه... تازه یه خاطره تخم مرغ آبپز داره ازم خواهش کرده دیلیتش کنم از ذهنم، منم گفتم هفتصد جا ازش نسخه پشتیبان تهیه کردم مبادا فراموشم بشه، فقط دیگه دلم سوخت رسانه ایش نکردم.
اونم جهت تلافی خاطره ی فرنی منو رو کرد. اینجا هم باز یه درصدی خودش مقصر بود، برداشته از خونه نمک فله اورده منم فکر کردم شکره، ریختم توی فرنی، دیگه بقیه ش نیاز به توصیف نداره! میفرمایند:آخه نمک به جای شکر؟ شیمیدان باشی و بلورا رو نبینی
در جواب فرمودیم: فرض رو به این گذاشتم که موقع کریستالیزیشن محلول رو زیادی هم زدن بلوراش زیادی ریز شده.
باز از غصه ی اون شب در غم از دست دادن فرنی ای که حتی شیرش از اتاق بغلی قرض گرفته شده بود نمینویسم.

ماییم و خاطراتی با آوای دلنشین بع بع!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۳
لادن --