طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

منم بچگیام دوست داشتم اسباب بازی فروش بشم/ اونی که دنبال آرزوهاش رفته سه هیچ ازم جلوتره/ شهریور هر سال همینقدر آمار تصادفات جاده ای بالا بوده؟ آره به گمونم/ خیلی از آرزوهام رو یه جا با هم داشت، الان روی اعلامیه ی فوتش نوشته شده، مرحومه دکتر.../ جای یه دوست خوب رو هیچی توی دنیا پر نمیکنه، خدا بهت صبر بده/ قبلا هم گفتم از آدمای ترسو متنفرم/ جز از کل عالیه، جزییات شخصیتاش روی اعصابمه/ به توت فرنگی روی کفشات فکر میکنم دلم پر میکشه واست/ چهار ماه از هندزفری استفاده نکردم هیچم سخت نبود/ وکبیولری دات کام بامزه ست/ آشپزیم تو این دو سال بهتر شده، این دومین پیشرفت مفیدمه بعد از کتابایی که خوندم/ تا زنده ای واسه خودت احترام کسب کن، نمیفهمم چرا همه بعد از مردن محترم میشن/ فکر کردن به ازدواج یکی از سخت ترین کارای دنیاست، برای من که اینجوره/ تازه فهمیدم فوبیای اسباب کشی دارم/ بارسلونا همیشه به این خوبی بازی میکنه؟/ موی بلند به زحمتش می ارزه/ حالم خوب میشه خوشحال باشی، خوشحالی دیگه؟!



برای خانم دکتری که نمیشناسمش فاتحه بخونید. برای دوستم آرزوی صبر بر این مصیب کنید.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۸
لادن --

کیه که دلش نخواد همیشه از خوشی ها بنویسه؟! اما... 


پ.ن: برای مشاهده ی ادامه ی مطلب و ارسال نظر روی عنوان پست کلیک کنید تا در صفحه ی جدید باز بشه.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۳
لادن --

<آدم رویایی خاکستر رویاهای گذشته اش را بیخودی پس میزنه به این امید که در میانش حداقل جرقه کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش احیا شده قلب سرمازده ی او را گرم کنه، و همه ی آنهایی که براش عزیز بودند، برگردند. همان چیزی که تکانش داد، خونشو جوش آورد. اشک را از چشمانش سرازیر کرد، و آنچنان با شکوه فریبش داد!>

< اوه، ناستنکا، میدونی؟ بعضی وقتا ما از بعضیها تنها به خاطر اینکه با ما تو یه دنیا زندگی میکنن، خوشمون می آد. من از تو خوشم می آد چون همدیگه رو شناختیم، چونکه من تا آخر عمرم این روزو به خاطر خواهم سپرد. و به خاطر همین مسائل از همدیگه سپاسگزاریم.>

شبهای سپید/ فئودور داستایوفسکی



+ اگه از ترجمه ی ضعیف نسخه پی دی اف چشم پوشی کنم، یکی از بهترین هایی بوده که این چند وقت خوندم. انقدر احساسی که برای چند دفعه چشمام رو نمناک کرد. به زودی ترجمه ی بهتری از این کتاب رو خواهم خوند. 

پ.ن: برای ارسال نظر روی پست کلیک کنید تا در صفحه ی جدید باز بشه. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لادن --
احتمالا منم یه روزی بفهمم صلح یعنی چی، منی که توی بمبارون به دنیا اومدم...

"این قدرت نیست که فاسد می کند، بلکه ترس است.
ترس از دست دادن قدرت، کسانی را که از آن استفاده می کنند، فاسد می کند." ........
آونگ سن سو چی

She no longer deserves it

+ همه جای دنیا گفتن حرفای قشنگ راحت تر از عمل کردن به اون حرفاست.

پ.ن: برای ارسال نظر روی پست کلیک کنید تا در صفحه ی جدید باز بشه.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۵
لادن --

دوران دانشجویی با همه ی دردسر و گرفتاریاش یه عالمه خاطره ی خوب برامون میسازه که گاهی دلمون برای همون یه لحظه تنگ میشه. امروز داشتم یه ظرف بزرگ انار دون میکردم یاد این یکی خاطره افتادم:


ترم هفت بودم برای هم اتاقیم از باغشون دو تا سطل بزرگ (اشتباه نکنم 5 کیلویی) انار دون شده آوردن. باغ انار داشتن هم خوب نعمتیه ها. انارای آبدار و قرمز و شیرین رو دون کرده بودن وااای که چه کِیف داشت یه کاسه پر از انارای یاقوتی رنگ با گلپر و یه ریزه نمک. با این هم اتاقیم خیلی صمیمی نشده بودیم. راستش بیشتر وقتمون توی سالن مطالعه میگذشت و شبا قبل از خواب توی اتاق موقع خشک و شونه کردن موها یا آماده کردن وسایل دانشگاه روز بعد با هم صحبت میکردیم. از شاد و شنگول بودنش خیلی خوشم میومد ولی خیلی با هم تفاوت داشتیم، با من خیلی خوب بود ولی من با همه ی دوستای دیگه ش فرق داشتم. یه حرفایی رو به من میگفت که به هیچکس نمیتونست بگه و منم سعی میکردم شنونده ی خوبی براش باشم هر چند که بیشتر حرفاش رو درک نمیکردم.

 گفته بود هر بار خواستی انار بردار نیاز به اجازه نیست، این همه انار بمونه حیف میشه. یه هفته نشده بود سطل اول از نصف کمتر شد. آخر هفته تصمیم داشت شب بره خونه ی دوستش و براشون یه ظرف بزرگ از انارا ببره، واسه همین سطل انار دوم رو باز کرد و از اون برداشت و اولی رو گذاشت برای بچه های اتاق. چند هفته ای گذشت و ما جز برای شام و استراحت اتاق پیدامون نمیشد. اون دوتای دیگه هم زیاد اتاق نمیموندن و در نتیجه سطل انار اول همون جور کمتر از نیمه پر باقی موند. از این سطلا بود که درش خیلی محکم سفت میشه و هوا بهش نفوذ نمیکنه. چرا اینو میگم؟ الان متوجه میشید.

احتمالا بدونید همه قندها (قند موجود توی میوه ها و مواد طبیعی) در اثر تخمیر و فعالیت باکتری ها به ماده ی اسیدی تبدیل میشن به اصلاح ترش میشن. در واقع فعالیت باکتری های هوازی باعث این تبدیل میشه. اگه هوا بهشون نرسه این فرایند به شکل دیگه ای منجر میشه و گروه هیدروکسی های جدیدی بوجود میاد. اساسا فرق اسید و الکل همین گروه کربوکسیلی هست که از اکسیژن هوا به دست میاد.

تقریبا یک ماه و نیم گذشت و فرجه ها از راه رسید. یه شب داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که فرداش یه هفته ای بریم خونه. رسیدیم سر وقت یخچال و چشممون به سطل انار باقیمونده افتاد. در ظرف رو که باز کردیم یه بویی توی اتاق پیچید که نگو... فوری پنجره رو باز کردیم. دوستم میگفت: گفتم بخورید حیف میشه ببین هنوزم سرخ و آبدارن فقط بوش یه خرده مشکوکه :)) دیگه یکی نبود ما رو جمع کنه از خنده. همون موقع سر و کله ی دوستای عجیب غریبش پیدا شد. اونا که جریان رو فهمیدن دیگه نگو و نپرس. اونا که نزده میرقصیدن، انقدر خندیدن و مسخره بازی در آوردن. یکیشون میگفت: حیف برکت خدا نریزید دور!!! یه ساعتی رفتم اتاق دوستام و برگشتم دیدم اینا هنوز در همون حال شاد و شنگولشونن، حالا مونده بودم از اثرات اناراست یا خودشون اینقدر پتانسیل نهفته داشتن. گاهی از ته قلبم دلم برای اون لحظه ها تنگ میشه. هر چند از خوابگاه متنفرم...


+ من به صورت پراکنده توی پستام زیاد خاطره نویسی اونم از دانشگاه دارم.

+ اگه از خوندن خاطرات دانشگاهی لذت میبرید این پست های عالی رو هم بخونید. وقتی که آشنا دانشگاه میرفت.


پ.ن: از چکیده ی تجربیات خودمم بهتون بگم که اگه برگردم به اون روزا، این اطمینان رو نمیدم که بیشتر درس بخونم، بلکه هر روز به موقع صبحانه مفصل میخورم و مسواک میزنم و مسیر دانشگاه رو به تنهایی قدم زنون میرم. و بیشتر از نصف کلاس ها رو هم نمیرم تازه فقط کلاس درس استادایی که سرشون به تنشون بیارزه و خودم به تنهایی درس میخونم و به جای اینکه وقتم رو صرف هم اتاقی و همکلاسی کنم سرم رو با کتاب گرم میکنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۴
لادن --

وقتی داداشام به آخر اسمم یه «ی» ناقابل اضافه میکنن، قند توی دلم آب میشه. چقدر هوای دل خواهر برادراتون رو دارید؟  همین محبتای کوچک تحمل رنج این دنیا رو ساده تر میکنه.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۳
لادن --

یکم: آغاز

مرداد ماه نود و سه بود. چی شد به سرم زد وبلاگ داشته باشم رو یادم نیست ولی احتمالا برای فرار از بیکاری و بی حوصلگی بود یا محض تجربه ی یه حس تازه. از چند سال قبل تر وبلاگ میخوندم ولی جرات نوشتن در خودم نمیدیدم. خلاصه که یه شب تابستونی میون کلافگی درس و پروژه و سمینار توی گوگل نوشتم «آموزش وبلاگ نویسی» یه چیزایی پیدا شد و شروع کردم به خوندن. اون موقع بیشتر وبلاگای بلاگفا رو میخوندم. این شد که رفتم بلاگفا و عضو شدم. با همین نام طعم تند لادن! قبلا به این اسم فکر کرده بودم. قرار بود اسم کتاب زندگی نامه م باشه. نمیدونم توی حال و هوای نوجوانی و جوانی چی با خودم فکر کردم که حتی اسم کتابمم انتخاب کرده بودم. خلاصه که انتشار اولین پست وبلاگی همان و وابستگی به نوشتن همان. یه عالمه غر زدم،خاطره مرور کردم توی ذهنم و به کمک واژه ها اون بالا توی سرم سامانی بهشون دادم، یاد گرفتم بهتر فکر کنم، تلاش کنم عمیق تر ببینم، آدمای نوشته ها (مجازیا) رو بهتر درک کردم. یه بخشی از تنهایی و بغض و حرص بیرون رو اینجا میاوردم و سبک میشدم. هیچ وقت وبلاگ شلوغی نداشتم، دنبالشم نبودم. حرف جون داری نداشتم که کسی از نخوندنش ضرر کنه. ولی دمشون گرم اونایی که همین خط خطیا رو خوندن و همراهی و همدلی کردن.


دوم: دمدمی بلاتکلیف

جوجه وبلاگ نویسی شده بودم که از هر چی حرصم میگرفت سر وبلاگم خالی میکردم، از پست غم زده و عصبی گرفته تا اوجش که میشد ترکوندن وبلاگ. این شد که دومین و سومین آدرس وبلاگی رو انتخاب کردم حتی یه مدت رفتم پرشین بلاگ... بچه بازی بود. الان انقدری عاقل شدم که نهایتش یه مدتی با نوشتن قهر کنم یا دست کم باهاش سرسنگین بشم. این انتقام سخت من از زندگی میشه شاید نوعی خودزنی.


سوم: عشق اول

برگشتم به آدرس اول. همون عشق اولی که دیگه تکرار نمیشه. تعداد پستام خیلی نبود ولی اون حادثه ی بلاگفا بدجوری دلم رو شکست. یه مدت وبلاگ رو کنار گذاشتم تا اینکه به توصیه ی دوست عزیزی اومدم بیان. اون شعار دم در بدجوری ته دل آدم رو خالی میکرد «بیان رسانه ی اهل قلم»! ما رو چه به این حرفا! خلاصه باید ببخشید دیگه، جسارت کردیم و اومدیم تو و موندگار شدیم. خدا بخواد هستیم حالا حالاها...


چهارم: آدمای مجازی

وبلاگ بود و آدماش! نوشته ها و روح پشت کلمه ها. یه عده پشت نقاب مجازیشون قایم شده بودن، یه عده اصرار داشتن که مجازی نیستن و هی به هر بهونه یادآوری میکردن مجازی نیستیم دلامون حقیقیه، اما همین اهل دلا با دلای حقیقی ته تهش عاشق نقش مجازیشون بودن. انگار این خود مجازیشون همون چیزیه که باید میبودن. میدونی! نوشته ها به نویسنده قدرت میدن. نوشتن از جنس خلق کردنه، توی وبلاگ نویسی ( همین وبلاگای ساده ی روزنوشت و یادداشت نویسی های روزانه) آدما شخصیت جدیدی خلق میکنن. موجوی بین اونچه در دنیای حقیقی هستن و اونچه در رویاهاشون برای رسیدن بهش تلاش میکنن ( یا نمیکنن). اینه که توی این فضای مجازی معروف به وبلاگ با آدمایی آشنا میشی که لنگه ش رو هیچ جای دیگه پیدا نمیکنی. از جنس همکلاسی و هم خوابگاهی و همسایه و دوستای معمولی نیستن. یه جورایی خاص خودشونن، انگار داری با روح یا ذهن آدمی مستقیم درگیر میشی.


پنجم: وبلاگ نویس های از دماغ فیل افتاده

خیلیا قبل تر از من شروع به نوشتن کردن، خیلیا بعدتر. خیلیا بهتر از من نوشتن و مینویسن و هستن کسانی که ضعیف تر بنویسن. اوایل وبلاگ با وبلاگ برام هیچ فرقی نداشت. مقایسه ای در کار نبود. از نظر من خواننده اونی که پای هر پستش 60 تا نظر بود با اون که آمار روزانه ی وبش از 5 بازدید هم کمتر بود فرقی نداشت. این نوشته ها بودن که جذبم میکرد نه اعداد و ارقام. بعدها وب نویسی برام جدی تر شد و روی آدما حساس تر شدم. خیلی سعی کردم بفهمم چرا عده ای اینقدر خودشون رو میگیرن، چرا فکر میکنن اگه آرشیو بلند بالایی داشته باشن یا آمار بازدید تپل و کامنت دونی پر و پیمون یعنی خیلی آدمای بزرگ و مهمی هستن که حق دارن دیگران رو نادیده بگیرن، وبلاگ های دیگران رو دست کم بگیرن در حالی که من بارها شده به نوشته ی معرکه ای از وبلاگی بی نام و نشون برخوردم که عمیقا من رو به فکر واداشته. کم کم چیزایی دیدم که ابهت وبلاگ نویسا رو توی ذهنم شکست. وبلاگایی که هیچ راهی، دری، پنجره ای، دریچه ای برای ارتباط با مخاطب باز نذاشتن. شده بودن متکلم وحده، نشسته بر منبر و لابد عالم دهر! البته کاملا قابل درکه که یه نفر وقت پاسخگویی به 30 -40 تا پیام در روز یا بیشتر و کمتر رو نداشته باشه اما به نظر من این حق مخاطب هست که اجازه ی اظهار نظر داشته باشه حتی خصوصی.


ششم: مزاحم

حرف نظر خصوصی به میون اومد جا داره یادی کنم از مزاحمای وبلاگم. بی معرفتایی که بدجوری روی اعصاب بودن. آزار رسوندن و حرص دادن و یهو غیب شدن.


هفتم: حس های تازه

بدون شک وبلاگ نویسی دست کم تا امروز یکی از تاثیرگذارترین اتفاقات زندگی من بوده . فضایی که بهم این امکان رو داد که آدمای جدیدی رو بشناسم، با نظرات و عقایدشون آشنا بشم و دنیا رو از دریچه ی نگاهشون و با قدرت کلماتشون ببینم. حس شناخت آدمای تازه، تجربه ی زندگی از لابلای اتفاقات روزانه ی دیگران توی یه فضای دیگه با شرایط کاملا متفاوت از زندگی خودم. آدمای جاهای دور و گاهی با دنیای ذهنی کاملا متفاوت. باید قدر بدونیم و سپاسگزار باشیم از آدمایی که سخاوتمندانه و خالصانه از خودشون و دنیاشون برامون مینویسن و به ما اجازه میدن که غرق بشیم توی لحظه های زندگیشون، لابلای غم و شادیا، موفقیت ها و شکست و حتی سرخوردگی و زمین خوردناشون.


به قدرت تپش قلبای عاشق، شوری اشکهای شوق رقصنده به روی گونه های آدمای با احساس، به اندازه ی همه ی ستاره های کم سویی که کسی برای خودش نخواست و همه ی ثانیه های کشدار انتظار ممنون و مدیون نوشته های خوب دوستان وبلاگی ندیده و نشناخته م هستم. در پناه خدا شاد باشید و همواره میل و شوق و لذت نوشتن باهاتون همراه باشه.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۹
لادن --

حجم تنهاییمون به طرز سرسام آوری رو به گسترشه.

میدونی حجم یعنی چی؟  مساحت ضرب در ارتفاع... دقت کن!  مساحت ضرب در ( به اضافه نه) ضرب در ارتفاع... 



+ حالا نیای بگی مثلث باشه میشه نصف مخروط باشه میشه چی... تنهایی یه چاهه... تهش ناپیدا، حجمش بی نهایت 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۴
لادن --

"دیزی:   پس ما حق داریم که زندگی کنیم. حتی در مقابل خودمان وظیفه داریم که مستقل از همه ی مردم خوشحال باشیم. احساس تقصیر علامت بیماری خطرناکی است. علامت فقدان طهارت است.

برانژه:   آه بله. همین است که می کشد به اینجا... ( با دست به سمت پنجره اشاره می کند که از زیرش کرگدن ها می گذرند و به سمت دیوار عقب که سایه ی یک کله ی کرگدن بر آن می افتد)... خیلی از این ها هم همینجوری شروع کردند!

دیزی:   سعی کنیم که دیگر خودمان را مقصر احساس نکنیم.

برانژه:   آخ که تو چقدر حق داری! ..."


" آدمیزاد بودن برتر از کرگدن بودنه، ولی ما نمی تونیم اون ها رو مجبور کنیم. اون ها خودشون باید بخوان که کرگدن نشن."


" بهترین طرز دفاع در مقابل واقعه، داشتن اراده است."


"وای به حال آن که بخواهد اصالت خودش را حفظ کند."


کرگدن (نمایشنامه در سه پرده و چهار مجلس) / اوژن یونسکو/ جلال آل احمد/ انتشارات مجید/ چاپ دوم 1378/ 199 صفحه


+ عالی بود

+ من نسخه پی دی اف رو از کانال تلگرام cafeetakroman دانلود کردم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۲
لادن --

قسمتی از کتاب تاریخچه زمان:

به نظر می رسد تابش حفره های سیاه، گویای این حقیقت است که فروپاشی گرانشی آنقدرها هم که فکر می کردیم، فرجامین و برگشت ناپذیر نیست. اگر فضانوردی درون یک حفره ی سیاه بیفتد جرم حفره زیاد می شود، اما سرانجام انرژی معادل جرم اضافی، به صورت تابش به جهان باز پس داده می شود. بنابراین به یک معنی، فضانورد باز در «چرخه» وجود قرار خواهد گرفت. اما این یکجور فناناپذیری حقیر است چرا که هرگونه تصور شخصی از زمان برای کسی که درون حفره سیاه تکه تکه شده، به پایان می رسد! حتی انواع ذراتی که حفره ی سیاه سرانجام گسیل خواهد کرد بطور کلی با ذرات تشکیل دهنده فضانورد فرق می کند: جرم و انرژی او تنها وجوه هستی اش می باشند که امکان بقا می یابند.


تاریخچه ی زمان (از انفجار بزرگ تا سیاهچاله ها)/ استیون و. هاوکینگ/ محمدرضا محجوب/ شرکت سهامی انتشار/چاپ 21/ 1396 (256 صفحه، قیمت 17500 تومان)



+ گاهی وقتا به مرگ که فکر میکنم، صرف نظر از بُعد روحی هر انسان، تبدیل شدن بدنی که روزی حرکت داشته، قلبی که تپیده، چشمایی که دنیا رو نظاره کرده و هر بخش از این بدن خاکی و فناپذیر به خاک یا تجزیه شدن به مولکول های آلی و معدنی به نظرم چندان دلپذیر نمیاد. ولی تصور افتادن توی یه سیاهچاله و تبدیل به جرم و انرژی شدن با شکوه تره. کاش میشد وصیت کنم جنازه م رو به جای دفن کردن به نزدیکترین سیاهچاله ببرن. البته اگه تا اون روز بشر شناخت درستی از سیاهچاله ها داشته باشه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۸
لادن --