طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

کافیه دست کم دو سال زندگی خوابگاهی رو تجربه کرده باشید، اون وقته که چشم باز می کنید می بینید صمیمی ترین دوستتون که احتمالا بیش از همه حرف برای گفتن و شنیدن داره کیلومترها ازت دوره. ماهی یه بار همراه اول بهم جایزه یه روز مکالمه ی رایگان درون شبکه میده، به خاطر پرداخت غیر حضوری و پیش از موعد مقرر. از مجموع دو خط بالا باید این جور نتیجه گرفت که اون یه روز مکالمه باید پای صحبت با دوستان راه دورم صرف بشه ولی اینجور نیست. اولین دلیلش: کو گوش شنوا؟ دومی: گذشت اون روزا. سومی: یه مشت تنهاییم که حتی نمیتونیم همدیگه رو از تنهایی در بیاریم، شما نپرس چرا، چون خودمم نمیدونم...

ولی دیروز همه ی این حرفا رو کنار گذاشتم و بسته رو فعال کردم و به مهسا زنگ زدم. البته 24 ساعت زمان نیاز بود تا برنامه هامون با هم جفت و جور بشه ( گمونم آدما کم کم دارن تبدیل به جغد میشن، آخه بیشتر دوستام بر خلاف من روزا میخوابن و شبا بیدارن). بالاخره زنگ زدم. در پوست خود نمیگنجیدیم. سه ساعتی حرف واسه گفتن و شنیدن داشتیم، خندیدیم، بغض کردیم، غصه خوردیم، برنامه ریزی کردیم واسه زندگیامون، خیال بافیدیم (خیال بافی کردیم) و...


+ قدر تجربه هامون رو بدونیم، اون همه تاوان بابتش ندادیم که دوباره اشتباهاتمون تکرار بشه.

+ دست از مقایسه برداریم، اگه فقط پنجاه سال زودتر یا دیرتر به دنیا اومده بودیم، همه ی این ایده آل هایی که برای خودمون تعریف کردیم بی معنی بود. هه! کنکور!

+ کتابی که الان دستمه اسمش «سرخوشی های کوچک احمقانه» ست، اعتراف میکنم بیش تر به خاطر اسمش خریدم. خوندنش چیزی شبیه تماشای سریالای تلویزیونیه (تلویزیون خودمون نه ها!...)

+ چرا بچه ها اینقدر برای بی ادبی مستعدن؟ کافیه یه بار یه کلمه ی ناجور یا نامناسب از دهانت بپره، مگه یادشون میره :))

+ یکی از استعدادام خوندن کتاب قصه برای بچه هاست. بچه ها معمولا پای قصه هام میشینن (مادربزرگ درونم)

+ اینکه دنبال آرزوهات نری اسمش تصمیم عاقلانه نیست، دیوونگیه.

+ من به اون گربه لوسه که یه مدت توی گوشیم داشتم و همش یا گرسنه بود یا کثیف شده بود یا دلش میخواست باهاش بازی کنم و قهر میکرد هم عادت کرده بودم و گاهی دلم براش تنگ میشه. تو که تویی!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۰
لادن --

امروزه میز مطالعه، کیف و جامدادی بیشتر ما (چه دانش آموز و چه دانشجو و ...) پر شده از خودکارهای 12 رنگ، انواع ماژیک و هایلات، پاک کن هایی در طرح و رنگها و عطرهای مختلف، انواع مدادها و رنگهای گواش و آکرولیک و ... این همه واقعا لازمه؟ چند درصدش تولید کشور خودمونه؟

چند روز پیش لازم شد تمام خونه رو بگردم تا یه مداد معمولی پیدا کنم. اگه شما هم تو خونه تون دو تا فسقلی بازیگوش مثل برادرزاده های من رفت و آمد داشته باشن درک میکنید که گاهی پیدا کردن یه مداد چقدر مشکل میشه. این چند روز مجبور شده بودم با مداد ب6 کنار کتابام حاشیه نویسی کنم (هیچ وقت فکرشم نمیکردم). اون روز رفتم سراغ کشوی خرت و پرت های قدیمی. از این کشوها توی اکثر خونه ها پیدا میشه مخصوصا اگه یه لادن آشغال جمع کن مثل من داشته باشن :))) توی کشو یه جامدادی هست که انواع لوازم التحریر قدیمی و خاطره انگیز توی دلش جا خوش کرده، همه هم مستعمل یا رنگ و رو رفته (از مداد اول دبستان داداش کوچیکه گرفته تا خودکاری که توی مسابقه ی دبیرستان جایزه گرفته،  گونیا و پرگار و پاک کن های نصف و نیمه جویده شده و ...). همین طور که میگشتم چشمم به مداد نکی آبی رنگی افتاد. این یکی حسابی دِینش رو به خانواده ی ما ادا کرده و چندین نسل بچه محصل های خانواده ازش استفاده کردن. علت اینکه دست از سرش برداشتن و به این جامدادی فرستاده شده یه تَرَک باریک و ریز روی دیواره ی مداد بود که نوشتن رو کمی مشکل میکرد. از سر اجبار کمی چسب مایع به ترک مداد زدم و نک جدید گذاشتم و شروع کردم به نوشتن. با کمی رعایت انصاف میشد به این نتیجه رسید که جز رد چسب خشک شده روی زمینه ی آبی پررنگ مداد فرق چندانی با یه مداد نو نداره و به همون شکل کار میکنه. با خودم فکر کردم مگر اینکه مجبور بشیم تا قدر داشته هامون رو بدونیم و وسیله ای مثل این رو به چرخه ی مصرف برگردونیم.

بعد به همه ی عکس های رنگی رنگی توی اینترنت فکر کردم، به فروشگاه های مجازی که به تقویت نیاز کاذب برای خرید این قبیل وسایل کمک میکنه، به اینستاگرام و عکس های پر زرق و برق عده ای از میز مطالعه، دفترچه یادداشت ها و بوک مارک های سِت با طراحی های متنوع، کیف و لوازم لوکس و وسوسه کننده ش. چرا قبل از این متوجه این قضیه نشده بودم؟ این همه ریخت و پاش برای چی؟ کمی دقت نیازه تا یادمون بیاد که برای مطالعه نیاز به این همه خودکار و مداد و ماژیک و دفترای فانتزی نیست.

حالا که ماه مبارک رمضانه و فرصت خوبی برای تمرین رسیدن به خوبی ها و بهتر شدن و نه گفتن به خواسته های ناروای درونی، شاید بد نباشه این یکی رو هم تمرین کنیم: نه گفتن به این دوست داشتنی های غیر ضروری

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۵
لادن --

حادثه ی دیروز تهران برای همه ی ما دردناک بود. لحظه به لحظه هر چی سایت و راه های خبری بود دنبال میکردیم تا اطلاعات موثقی از حادثه بدست بیاریم. امان از شایعات! امان از اظهار نظرات غیر شرافتمندانه ی سیاسی! طی این دو روز توی همین فضای وبلاگی کلی پست راجع به این حادثه منتشر شد و هر کسی به نحوی درباره ش اظهار نظر کرد. من جدی نمیدونم چی باید بگم و حرفی ندارم جز اعلام همدردی با خانواده های شهدا و قربانی های بیگناه این حادثه ی تروریستی. تمام دنیا بدونن این سرزمین همیشه مردمانی داشته که برای ذره ذره خاکش و برای عزت و سربلندیش از جان خود و عزیزانشون گذشتن.

امیدوارم روزی برسه که هیچ جای دنیا خبری از چنین جنایاتی نباشه.


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۵
لادن --

تا حالا براتون پیش اومده که با یه فرد معلول مواجه بشید؟ یا کودک اتیسم؟ یا کسی که پدر یا مادرش رو از دست داده؟ یا فردی که والدینش از هم جدا شدن؟ یا یکی از اعضای خانواده ش معتاد یا زندانیه؟

اگر فرد مقابلتون (دوست یا همکلاسی یا حتی کسی که برای اولین بار دارید باهاش صحبت میکنید) به شما بگه یکی از شرایط بالا یا موارد مشابه رو داره یا با ظاهرش متوجه بشید، اولین واکنشتون چیه؟ احتمالا جا میخورید و احساساتی میشید و بعد تلاش میکنید باهاش همدردی کنید. درسته؟ اما مطمئنید که اون در این لحظه انتظار همدردی داره؟ باور کنید بیشتر اوقات آدما فقط میخوان درک بشن و بتونن مثل سایرین زندگی کنن، بدون اینکه رفتار یا کلامشون رو با توجه به شرایط زندگیشون قضاوت کنید. همین! به همین سادگی!

لطفا نگید آخی! به عنوان فردی که سالهاست از جدایی والدینم میگذره و بارها با این مسئله مواجه شده دارم خدمتتون عرض میکنم. زمانی که طرف مقابل میگه من سالهاست مادرم رو از دست دادم نگو آخی، حتی نگو درک میکنم، اگه اون شرایط رو نگذرونده باشی احتمالش خیلی کمه که درک کنی پس سکوت کن و اجازه بده به صحبتش ادامه بده و تلاش کن به روش نیاری. همه ی ما ضعف ها، مشکلات یا کمبودهایی توی زندگی داشتیم، داریم یا ممکنه در آینده داشته باشیم پس بهتره با خودمون و زندگیمون کنار بیایم و این نکته رو در نظر بگیریم که سایرین هم با سبک خاص زندگیشون کنار اومدن و نیازی به دلسوزی ندارن. تلاش برای کنار اومدن با این مسائل به اندازه ی کافی مشکل هست پس لطفا شما بهشون یادآوری یا تلقین نکنید که باید از شرایطشون ناراحت و متاسف باشن.

توی جامعه ی ما آمارها داره فریاد میزنه که تعداد خانواده های درگیر معضلاتی از قبیل طلاق، اعتیاد، بیماری های صعب العلاج و... خیلی زیادن. این آمارهایی که توی روزنامه ها میخونید مال سیاره ی دیگه ای نیست همین آدمای دور و بر خودتونن. طبیعیه که دوست، همکلاسی، همسایه یا حتی اقوام و آشنایانتون درگیر این مسائل باشن. شاید بد نباشه قبل از اینکه با چنین افرادی روبرو بشید درباره ی قرار گرفتن در این شرایط فکر کرده باشید.


+ خیلی دوست نداشتم درباره ی این بخش از زندگیم صحبت کنم یا بنویسم ولی انگار لازمه بهش بیشتر پرداخته بشه.

+ لطفا درباره ی زندگی خصوصی افراد کنجکاوی نکنید، اگه لازم باشه خودشون بهتون میگن.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۰
لادن --

یه زمانی آدمای غارنشین با صداها و حرکات بدن با هم ارتباط برقرار میکردن، جوابگو نبود و زبان کلمه ها به وجود آمد. الان انقدر در رابطه با بقیه و به خصوص پدر و مادرم، کلمات ناکارآمد شده که دارم به اختراع یه زبان جدید فکر میکنم. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۷
لادن --

یکی از تفریحات زندگی من خواندن داستان های کودک و نوجوانه. گاهی احساس میکنم بخشی از وجودم توی اون دوره جا مونده و شاید به همین علت باشه که کتاب "سنجاب ماهی عزیز" بیش از آنچه توقع میرفت من را به وجد آورد. پس تصمیم گرفتم نظرات و احساسم را نسبت به این کتاب در قالب نامه ای به نویسنده ی خلاق و دوست داشتنیش که از وبلاگ نویس های مورد علاقه ام هم هست بنویسم و در وبلاگم منتشر کنم. قطعا هر چه ما را به شدت هیجان زده، شاد، غمگین یا متاثر کند بیش از هر جای دیگری متعلق به وبلاگهایمان است. تلاشم را کرده ام با این نامه داستان کتاب را لو نداده باشم اما اگر قصد خواندن کتاب را دارید شاید بد نباشد خواندن این پست را به بعد از مطالعه ی کتاب موکول کنید. شاید هم دوست داشته باشید بیشتر درباره ی کتاب بدانید و بعد آن را بخوانید، انتخاب با شماست. فقط اگر کتاب را خواندید پیشنهاد میکنم به نویسنده اش نامه ای بنویسید و نظرتان را راجع به کتاب بگویید. شاید کمتر کسی به اندازه ی فریبا دیندار ارزش و اهمیت نامه ها را بداند و در کتابش این حس خوب را به خواننده یادآوری کرده است. خالق این کتاب همیشه منتظر نامه است.



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۰
لادن --

ما تک دخترا موجودات طفلکی و مظلومی هستیم. نصف عمرمون صرف این میشه که به همه به خصوص همسن های خودمون که خواهر بزرگتر دارن و به خصوص تر به خانمای بی مزه ی فامیل ثابت کنیم که لوس و بچه ننه نیستیم. بزرگترم که میشی مدام چوب محبت های خودخواهانه ی والدین و احیانا برادرامون رو میخوریم «دختر یکی یه دونه مو بفرستم شهر غریب؟!» « دختر یکی یه دونه مو بدم دست فلانی» « دختر یکی یه دونه مو ...» اما از همه ی اینا تلخ تر وقتیه که در آستانه ی سی سالگی به بی نتیجه بودن تلاشت پی میبری و تازه میفهمی خودت هم در اشتباه بودی و تحت تاثیر جو خانواده و اطرافیان تک دختری هستی که به سادگی نمیتونی داشته هات رو شریک بشی، نه از سر بخل و خساست و نه تنها داشته های مادی که بیشتر محبت آدمای دور و برت رو. از این رو ممکنه حتی ناخواسته اسیر حس احمقانه ی حسادتی نسبت به دختر خاله ی چهار ساله ای بشی که مرکز توجه خانواده قرار گرفته و با وجود علاقه ی فراوانی که نسبت بهش داری و با وجود این گفته ی مادر « که تو فقط همین یه دختر خاله رو داری و دیگه هیچ وقت دخترخاله ی دیگه ای نصیبت نمیشه و اونم فقط تو رو داره» بازم آبتون با هم توی یه جو نره. آه! امان از دل ما تک دخترها...


پ.ن: حالا کمتر پا تو کفشم کنه شاید حسم کمتر بشه.

پ.ن 2: تا حالا تجربه نکرده بودم، تازه فهمیدم یکی از لذتهای زندگی اینه که موقع تایپ کردن پست جدید وبلاگیت یه عود پرتقالی روی میز مطالعه ت بذاری؛ هی دودش برات برقصه هی ذوق کنی واسه بوی پوست پرتقال سوخته...

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۹
لادن --