طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

صداها و ترانه هایی هست که هیچ وقت تکراری و خسته کننده نمیشه، نمونه ش "یه شب مهتاب" با صدای فرهاد مهراد.

شاید منم اگه خواننده بودم مثل امید نعمتی، خواننده ی گروه پالت، این آهنگ رو بازخوانی میکردم.

بشنوید:

یه شب مهتاب
خواننده: امید نعمتی/ آهنگساز: اسفندیار منفرد زاده/ کلام: احمد شاملو

حجم: 3.85 مگابایت


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۵۲
لادن --

باید به اندازه ی رفیق جانم خاص باشی تا بتونی یه هدیه به این عجیبی برای تولدم بدی... مینویسم داستان این هدیه رو به امید خدا.
یه آدمایی هستن که وقتی سر راه زندگیت قرار میگیرن احساس میکنی خدا خواسته بهت یادآوری کنه که خیلی زیبایی ها هنوز توی دنیا از بین نرفته؛ خوبی، معرفت، رفاقت، صداقت و مهربونی ... تولدت مبارک رفیق مهربون



+ بخش زیادی از متن پست خاطره شد...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۳۲
لادن --

برای من مثل خیلیای دیگه آبادان با همه ی نقاط زمین فرق داره. آبادان فقط یه شهر نیست، بلکه چیزی شبیه یه آرمانشهره. گواهی این ادعا زندگی مردمانی از اقوام مختلف با آداب و رسوم و حتی مذاهب متفاوت در کنار همدیگه در کمال صلح و آرامشه. از هر جای دنیا پا به این شهر بذاری و قلبت برای این شهر و مردمش بتپه و احساس تعلق خاطر پیدا کنی کافیه تا برای همیشه یه آبادانی بشی، یه آبادانی که با وجود دارا بودن همه ی داشته های گذشته ش یه بخش جدید و باحال به زندگیش اضافه شده. مردم گرم، زود جوش، پر انرژی، شاد و باصفا هیچ جای دنیا با این کیفیت و به این تعداد یه جا دیده نمیشه.

از بچگی تماشای کلیسا (کلیسای قاراپت مقدس/پارکانت فعلی) دیوار به دیوار مسجد (مسجد امام موسی بن جعفر (ع) ) یه حس خوبی بهم میداد. اینکه چقدر راحت میشه از تفاوت ها گذشت و با احترام به عقاید همدیگه کنار هم زندگی خوب و خوشی داشت. از نمونه های دیگه ی این چنین همسایه ها توی آبادان به مسجد باب المراد که در فاصله 150 متری کنیسه ی یهودیان قرار داره میشه اشاره کرد.

از سال 1289 شمسی که پالایشگاه آبادان تاسیس شد مردم از همه جای دنیا برای کار به این شهر اومدن، مسلما هر کدوم مذهب و مسلک خودشون رو داشتن و در نتیجه تعداد زیادی عبادتگاه از اقوام گوناگون در این شهر هست. بعد از ملی شدن صنعت نفت مردم از شهرهای مختلف به آبادان اومدن و برای اینکه در مراسمات مذهبی در کنار همشهریان خودشون باشن حسنیه ها و مساجد مخصوص به خودشون ساختن، پس طبیعیه که جا به جای آبادان چشممون میخوره به مسجد ایروانی ها، مسجد کردها، مسجد رنگونی ها، حسینیه بوشهری ها، حسینیه جهرمی ها و...

چند روز پیش که تصمیم گرفتیم مسیری رو که اغلب با ماشین میرفتیم، پیاده و از کوچه پس کوچه ها بریم، رسیدیم به حسینیه ی جهرمی های میقیم آبادان (که روی سردرش نوشته شده سنه 1377) اگه اشتباه نکنم مربوط میشه به اوایل دوران پهلوی اول، چند دقیقه ای ایستادم و یه دل سیر نگاهش کردم، دفعه ی قبل که دیده بودمش انقدر برام جالب نبود، گرچه از دوربین گوشیم اصلا راضی نیستم اما گوشی رو برداشتم و چند تا عکس از حسینیه گرفتم. اینجا بود که تک مناره ی آجری ساختمان پشت حسینیه توجهم رو جلب کرد. زمانی که به کوچه ی پشت حسینیه رفتیم یه بنای آجری خیلی جمع و جور دیدیم که روی تابلوی بالای درش نوشته شده "مسجد جامع بلوچهای آبادان". یه مسجد اهل تسنن دقیقا پشت به پشت حسینیه ی جهرمی ها. جدی جالب نیست؟ آبادان شهری که هر کس واردش میشه دیگه غریبه محسوب نمیشه و با حفظ هویت قبلیش به مقام "آبادانی" نائل میشه؛ و به همین دلیله که مردم جهان به دو دسته ی کلی تقسیم میشن: دسته اول: اونایی که آبادانی هستن. دسته دوم: کسانی که دوست دارن آبادانی باشن. :))

هر چند آبادان امروز با اون چه در گذشته بوده خیلی تفاوت داره، هر چند هنوز زخم های بر جا مونده از جنگ تحمیلی التیام نیافته و هزار و یک مشکل دیگه وجود داره اما قلب تپنده ی اقتصاد نفتی کشورمون همچنان پر شور میزنه. امیدوارم روزی برسه که همه ی مردم کشورم در کنار همه ی مردم جهان در صلح و آرامش و به دور از هر گونه دشمنی و اختلاف و خودخواهی و زور و ستمی زندگی کنن.


+ چند تا از عکس های مربوط به حسینه و مسجدی که در متن اشاره شد، در قسمت ادامه مطلب میذارم، تماشا کنید.

+ این عکس ها با وجود آماتوری بودنم و تنها به دلیل سوژه ی جالبشون با هدف معرفی به دوستان وبلاگ نویسم در مسابقه ی عکاسی آقای دکتر شرکت داده میشه. (خدا رو چه دیدی شاید جایزه هم بردیم.)

+ اگر مایلید بیشتر با اماکن دیدنی و فرهنگ آبادان آشنا بشید مطالعه این صفحه هم خالی از لطف نیست.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۰
لادن --

خوشبختی یعنی غروب سیزده به در، غصه ی پایان تعطیلات نداشته باشی.  (از معدود دلخوشی های یک فارغ التحصیل بیکار) 


+ این دقیقاً مصداق دیدن چکه ی پُرِ ته لیوانه...

+ از همین جا با همه ی عزیزانی که فردا ساعت 8 صبح کلاس دارن، اونایی که این هفته میانترم یا تحویل پروژه دارن، همه ی دانش آموزایی که پیک های بهاره شون ناتموم مونده، جامعه ی مدرسین و معلم های عزیز و... ابراز همدردی میکنم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۰
لادن --

تازه سوار ماشین شده بودیم که چشمم به مورچه ی ریز روی کفشم افتاد. اونجا چکار میکرد؟ احتمالا این مورچه بازیگوش از صف مورچه های منظمی که از باغچه ی جلوی خونه تا طبقه بالا توی یه خط صاف کنار دیوار در حرکت بودن جدا شده بود و همراه وسایلامون به ماشین اومده. اولش خواستم پام رو تکون بدم تا از روی کفشم پایین بیفته بعد دیدم بین این همه وسیله های جلوی پام این امکان وجود نداره پس سعی کردم به این احتمال که سر از داخل کفشم در بیاره فکر نکنم و حواسم به مسیر باشه. راستش اول ماجرای مورچه برام خیلی مهم نبود ولی زمانی که در اولین استراحتگاه باز چشمم بهش افتاد که روی سبد سبزرنگ بغل دستم وول میخوره برام جالب شد. به این فکر کردم اگه همین جا با این سبد و فلاسک و استکانهای چای پیاده بشه چی به سرش میاد؟ چه سرنوشت متفاوتی نسبت به بقیه خواهر برادراش رقم خورده برای این مورچه فسقلی. قبل از اینکه داداشم سبد رو برداره آروم با نک انگشتم بلندش کردم و گذاشتم پنجره ی عقب ماشین، اولش یه کم مکث کرد، فکر کردم بلایی سرش اومده بعد تندی به راه افتاد و دور خودش چرخید...

ما که سهممون از کل تعطیلات نوروزی همین سفر دو روزه ی درون استانی بود بدون اینکه متوجه بشیم یه مهمون کوچولو رو هم همراه داشتیم و تقریبا توی تمام شهرا دنبالش میگشتم که زیر دست و پا له نشده باشه یا با بطری آب، سبد ظرف غذا، جعبه دستمال کاغذی، پلاستیک زباله یا هر وسیله ی دیگه ای پیاده نشده باشه. مورچه کوچولو هم مثل ما از آبادان، اهواز، رامین، شوشتر، دزفول و تمام طبیعت اطراف جاده لذت برد و در نهایت تا آخرین دقایق سفر جلوی چشمم بود. فقط وقتی رسیدیم خونه هر چی نگاه کردم و کل وسیله های همراهمون رو زیر و رو کردم نتونستم پیداش کنم. نمیدونم آخر برگشت پیش خواهر، برادر و دوستاش یا نه؟ و بیشتر از این دوست دارم بدونم دنیا از چشم یه مورچه فسقلی چه شکلیه؟ برای اونم این مدت فقط دو روز ناقابل بود؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۴
لادن --

زمانی که بچه بودم، یه بنده خدایی توی فامیلمون بود وقتی عیدی میداد احساس میکرد داره به گرسنه ها و قحطی زده ها کمک میکنه و ذوق و شوق ما بچه ها رو به حساب نداری و کم بودن پول توجیبی هامون میذاشت. این قضیه انقدر برام ناراحت کننده بود که عیدی گرفتن برای همیشه توی دهنم زهر مار شد. چند روز پیش وقتی به بچه کوچیکش عیدی دادیم و با ذوق و شوق بچگانه ش بقیه ی پول عیدی ها رو از جیبش بیرون آورد و چند بار شمرد، ته دلم هزار تا حس با هم قاطی شد: حسادت به خوشحالی اون بچه، نفرت از حسی که خودم تجربه کرده بودم و حس حقارتی که نسبت به مادر بچه داشتم و... شیطونه میگفت: به روی مامانش بیارم اما یادم اومد امسال چقدر این جمله به چشمم خورده <عید مال بچه هاست >. 

کاش دست کم همه ی بچه ها از این حال و هوای عید لذت ببرن.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۱
لادن --

متاسفانه مشکلات فرهنگی جامعه ی ما محدود به عدم رعایت قوانین راهنمایی رانندگی، سلفی گرفتن در مکان و زمان های نامناسب، پایین بودن سطح مطالعه ی افراد، تخمه شکستن موقع تماشای فیلم در سینما، ترقه انداختن و ایجاد مزاحمت در شب چهارشنبه سوری، تماشای سریالهای درجه سه به بالای شبکه های ترکی و ... نمیشه. امروز یه مشکل حاد دیگه حسابی حالم رو گرفته. مشکلی که در بازار و مراکز خرید مشاهده میشه و همیشه برای من جای سواله که «مسئولین رسیدگی نمیکنن؟»

آخه چرا بیشتر مغازه های مربوط به لباس های زنانه فروشنده های مرد دارن؟ چرا فروشنده ی لوازم آرایشی باید مرد باشه و درباره ی رنگ رژ لب متناسب با رنگ پوست و موی خانما نظر بده و از میزان حجم دهندگی رژ و ریمل بگه؟ اینا هیچ، چرا من باید کل بازار دنبال یه مغازه بگردم که فروشنده ی خانمی پیدا بشه و برای خرید شلوار من رو راهنمایی کنه؟ ... مسئولین رسیدگی نمیکنن؟

امروز فهمیدم چرا سال قبل مانتو نخریدم و آخرین مانتویی که گرفتم همونیه که توی حراجی آخر فصل زمستان دو سال قبل خریدم. (به فروشنده میگم: این مانتو دکمه نداره؟ میگه: داره ولی مخفیه دیده نمیشه...) خب آخه من از وقتی چشم وا کردم مانتوها دکمه داشتن، هیچ کس هم مشکلی نداشت. این مانتوهای بدون دکمه ی بدون پارچه ی توری و حریر و آستین سه ربع و... رو من یکی درک نمیکنم. مشکل اینجاست حال و حوصله ی خیاطی رفتن هم ندارم وگرنه بیش از این رنج زیر و رو کردن بازار برای خرید مانتوی مناسب را تحمل نمیکردم. البته یه نکته اینجا باید بگم که بسیار خوشحالم لباس های زنانه داره با رنگ ها و مدل های بیشتری تولید میشه. همیشه به خانمایی که لباس محلی میپوشیدن به خاطر رنگ و جزییات لباساشون غبطه میخوردم اما نباید فراموش بشه اولین کارکرد لباس پوششه. مانتوها این مدلی و با جنس پارچه و دوخت ضعیف روانه ی بازار میشه مسئولین رسیدگی نمیکنن؟

میری شلوار بگیری «خانم کار ترکه جنسش حرف نداره»، میری کفش برداری یا چینیه یا تایوانی، تونیک و بلوز هم که تایلندی، تاپ و تیشرت و شومیزها هم که همه از کره وارد میشه. میگم بازار پر از جنس خارجی و وارداتیه و ما جنس وطنی ندیدیم مشکلی نیست؟ مسئولین حواسشون هست دیگه، خودشون رسیدگی میکنن؟

اینم بگم که ما بیشتر خریدمون رو از بازار آبادان انجام دادیم و «بازار ته لنجی» که احتمالا معرف حضورتون هست که محصولات خارجی هستن ولی خیلی از مغازه های دیگه قرار نیست محصولات وارداتی بفروشن. من دیگه خیلی تلاش کردم تونستم یه کیف نمدی کار شهر زیبای یزد بخرم و مانتومم که مال یه تولیدی توی تهرانه و از استثناهای بازار مانتوی ایرانه بس که سخت پیداش کردم دلم نمیاد بپوشمش :))

بازارهای آبادان توی ایام تعطیلات نوروزی که مسافرا میان و بیشتر دوست دارن با فضای بندری ازشون استقبال بشه حال و هوای متفاوتی داره. مثلا خیلی از مغازه ها اجناسشون رو توی خیابون در معرض دید قرار میدن و کل خیابون بازار رو میبندن. از طرفی یخچالای بزرگ و کلی نوشیدنی خنک توی یخ، انواع و اقسام خوردنی و هله هوله جات خارجی(شکلات، کافی میکس، شربت و سس و همه چیز) بین یه عالمه لباس و کیف و کفش رنگی رنگی خیلی مهیجه. بعضی از فروشنده ها کنار مغازه ها و بساطشون موسیقی شاد و بندری پخش میکنن با صدای بلند، بعد مشتریا و مردم توی بازار به ویژه بچه ها از کنار بلندگوها که رد میشن یه حرکت موزون خیلی ریز و ملایم میرن که از جاذبه های توریستی بازارای سنتی بندری محسوب میشه :)) ... مسئولین گرامی! اِ اِ اِ اون کلاغه رو ...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۴
لادن --

چند سالی هست که تعطیلات نوروزی بی سر و صدا میاد و میره، نه سفری رفتیم و نه مثل سالهای دور خونه ی شلوغ بابابزرگ جمع شدیم. راستش رو بخواید من که اینجوری راضی ترم. با وجود اینکه مهمونی خونه بابابزرگ، دورهمی های خانوادگی، دیدن یه عالمه بچه فک و فامیل ( که اسمشون رو نمیدونم) خیلی هیجان انگیزه اما ما که از این نعمت محرومیم، دقیق ترش اینکه عطای این ماجرا رو به لقاش بخشیدیم. اینه که عیدمون بی سر و صدا میگذره و تهش ختم میشه به چند تا اسکناس عیدی که اونم به علت بالا رفتن سن و بیکاری با خجالت و سرافکندگی ملایمی همراه شده. 

جای شکرش باقیه که روحیه م خوبه و نمیدونم به چه دلیل ولی به سال جدید خوشبینم. احساس میکنم دیگه یاد گرفتم با خودم و زندگی کنار بیام... 

جایی لازم باشه یا تصمیم من به تنهایی کافی باشه، راحت کوتاه میام، بیشتر اوقات جواب هم گرفتم.

هر کسی یه جوری برام دعا کرده این سال نویی، بیشتریا گفتن انشالله یه داماد خوب نصیب مامانت بشه، من فقط یه درخواست داشتم: کسی خواست من رو دعا کنه آرامش بخواد برام، راضیم به جان خودم... 


+طرف میکروبیولوژیسته، پیج آشپزی زده، اون دوستم که فوق لیسانس مدیریته رفته یه میلیون داده برای دوره ی آموزشی کاشت ناخن... چرا خودمون رو کشتیم برای رتبه ی کنکور؟  چراااااا؟  

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۳
لادن --
یه نکته جالبی که توی همه ی خونه هایی که توی اون بچه زندگی میکنه یا دست کم بچه رفت و آمد داره اینه که هر از گاهی زیر کابینت یا حتی جاهایی که فکرشو نمیکنی وسایل بامزه پیدا میکنی. مثلا قطعات ریز اسباب بازی بین مبل ها، یا پوست پسته توی تنگ ماهی :))
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۱۱
لادن --
مامانم عادت داره هر سال نزدیک لحظه های تحویل سال جدید تمام اتفاقات درشت سال گذشته رو مرور کنه، فلانی امسال درسش تموم شد، فلانی رفت سر کار، این وسیله رو خریدیم، سفر رفتیم و... البته یه نیم نگاهی هم به آینده داره؛ انشالله امسال این اتفاق میفته و... این برای منم شده عادت یه دور تند همه ی روزای گذشته ی این یکسال رو مرور کنم، چی شد؟ چی بودم؟ الان کجام؟ کجا باید میبودم؟ دلم شکست، دل شکوندم و... چند سالی هست که یاد گرفتم خیلی به خودم سخت نگیرم، یاد گرفتم که قرار نیست شاخ غولی شکسته بشه یا معجزه ای صورت بگیره. سالی که گذشت برای من اتفاق شاخصی نیفتاد، نه سر کار رفتم نه دکتری قبول شدم نه هیچ اتفاق دیگه ای که از بیرون بشه حسابش کرد. اما ، یه امای مهم داره! قضیه برای خودم فرق میکنه. هرکسی شاید ملاکی برای بزرگ شدن داشته باشه، من طبق تعریف های خودم توی این سال بزرگ شدم. چند روز و چند ماه و ... نداره، راستش هنوز برای این نمونه رشد و بزرگ شدن اسم و واحدی انتخاب نکردم ولی به اندازه ی سردرگمی هایی که پشت سر گذاشتم، رنجی که تونستم تحمل کنم و قرارهایی که با خودم گذاشتم و بهش پایبند موندم و به اندازه ی اهداف و آرزوهای جدیدی که برای خودم ساختم قد کشیدم. 95 شاید سال خوبی برای خیلیا نبود ولی خیلی اتفاقای خوب رو هم توی دلش داشت، خیلی آشنایی ها، تولدا، شروع به کار بعضیا، قبولی دانشگاه و...
دلخوشم به بودن خیلی از دوستان قدیمی و عزیزانم و دلخوشم به رو به راه بودن کسانی که ترکم کردن یا کنارم گذاشتن.
امید دارم سال نو برای همه ی آدما و به ویژه کسانی که دلخوش به شادی و لبخندشون هستم سالی خوب و پر برکت باشه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۰۰
لادن --