طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یلدا مبارک

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

الهی سال دیگه همین موقع تاپ ترین آرزوهات تو مشتت باشه...

  • لادن ..

...typing

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۴۸ ق.ظ

یعنی اونوقتا که تلفن و گوشی موبایل و اینترنت و چت نبود مردم به کبوترا فحش میدادن؟!

  • لادن ..

یادداشت 158، دیگه وقتشه که...

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ

پاپوش های قلاب بافی مامان کنار دیوار افتاده بود، برشون داشتم و بالای بخاری گرمشون کردم و به پاهای مامان پوشوندم. به زنجیره های ریز و ظریف کنار پاپوش نگاه کردم و  گفتم : چه حوصله ای داشتم اون وقتا، الان حال ندارم برای خودم ببافم. مامان لبخند زد و گفت: خوب شد اینا رو یاد گرفتی، خودم زنجیره و پایه یادت دادم نه؟

آره در عرض کمتر از یک هفته یاد گرفته بودم و بعد از طرحهایی که توی مجله ها یا اینترنت میدیدم ایده میگرفتم، مامان تعجب میکرد چه جوری اینقدر زود و راحت مدلهای جدید را میبافم. این فقط یه دلیل داره، روزی سراغش رفتم که واقعا دوست داشتم یاد بگیرم، احساس کردم وقتشه، خواستم و با کمترین انرژی به اندازه ی خودم نتیجه گرفتم. 

شاید بهتر این بود همه ی مراحل دیگه ی زندگی هم اینجور می بود. زمانی میرفتم دانشگاه که احساس میکردم به تحصیل در رشته ی خاصی نیاز دارم، زمانی آشپزی یاد میگرفتم که ازش لذت میبردم، زمانی به شغل فکر میکردم که توانایی انجامش را در خودم حس میکردم، زمانی عاشق میشدم که... 

آدما با هم فرق دارن، چرا همه باید در یه سن وارد مدرسه بشن؟ چرا همه باید یه جور درس بخونن؟ چرا همه باید تحصیلات آکادمیک داشته باشن و اگر نداشته باشن یا نخوان داشته باشن باید انقدر حرف بشنون که در نهایت مجبور بشن با پرداخت هزینه ی بالا مدرک بگیرن؟ چرا همه باید از یه سن خاص به ازدواج فکر کنن؟ چرا... 

انگاری شابلون گذاشتن، سرنوشت همه ی ما را از روی هم کشیدن، همه مون یه مشت فارغ التحصیل بیکار یا دارای کار مغایر با علاقه و سلیقه مون هستیم که خواستگاری میریم، خواستگاری میشیم، ماشین میگیریم، ماشین میخوایم، خونه میخریم، جهزیه میخریم، مبلمان میچنیم و معلوم نیست کی و چه وقت قراره از این به اصطلاح زندگی خودمون راضی باشیم. 

+ یه روز برسه، وقتش باشه، همه چیز جفت و جور بشه...


پ.ن: خوشبحال شما ها که سرنوشتتون را خودتون انتخاب کردید. 

  • لادن ..

یادداشت 157، نوجوانی

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ب.ظ

چند وقتی هست که دلم بدجور هوای نوجوانیم را کرده، اون روزا که بین قفسه های کتابخونه میچرخیدم و عنوان کتابای بزرگتر از سنم را میخوندم، کتابایی که حتی عنوانش برام قابل درک نبود. خوبیش این بود که از عمو یاد گرفته بودم چه جوری معنی یه واژه را از لغت نامه پیدا کنم. اولین بار معنی واژه ی "استثمار" را به این روش پیدا کردم. اون روزا مجموعه کتابای هری پاتر خیلی جنجال به پا کرده بود، توی تمام مجله ها و هفته نامه های کودک و نوجوان درباره ی این داستان مطلب نوشته میشد، یه بخشی از اون دوران با تب هری پاتر گذشت. کتابای افسانه ی پریان، داستان های شاهنامه، قصه های هزار و یک شب.. .

نوجوانی یعنی همون دورانی که نه بزرگ بودیم نه بچه، نه از عروسک بازی و کارتون خوشمون میومد نه از اخبار تلویزیون چیزی حالیمون میشد، یعنی منحصر به فردترین دوران زندگی. 

برای من نوجوانی به منزله ی خداحافظی با کانون پرورش فکری کودک و نوجوان بود. کانون که از دوران دبستان، از رشت تا سال آخر دوره ی راهنمایی توی خوزستان یه پای همیشگی خاطره هام شده بود، شوق خوندن و نوشتن و لذت بردن از ادبیات و هنر را صد چندان کرد توی وجودم. 

چقدر خوب که دست کم این بخش از کودکی و نوجوانیم توی چنین حال و هوایی گذشت. این باعث شد خیلی از شرایط نامطلوبی که بعدها باهاش مواجه شدم ساده تر پشت سر بذارم. 

گفتم دلم هوای نوجوانی را کرده بود و از قضا کتاب "رویای نیمه شب" نوشته ی مظفر سالاری سر راهم سبز شد، از همون صفحات اول کتاب احساس کردم حس و حال کتابایی را داره که توی نوجوانی خونده بودم،  بعد که درباره ی کتاب سرچ کردم، خوندم که نویسنده این کتاب را بیشتر برای این گروه سنی نوشته. شاید بد نباشه سری به کتابایی که سالها پیش خوندیم بزنیم یا حتی کتابای بچه ها را ورق بزنیم، من که بهش احتیاج داشتم. 

+ تصمیم دارم بخش هایی از متن کتاب رویای نیمه شب را به زودی اینجا بنویسم. 

  • لادن ..

یادداشت 156، گَرَم یاد آوری یا نه...

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

بعضی از آدما بیشتر طرفدار تنهایی و سکوتش هستن، به همین دلیل بیشتر دوستی های یکی دو نفره را ترجیح میدن، بعضی آدما هم عاشق جمع های شلوغ هستن، همیشه توی گروه های هفت هشت ده نفره دیده میشن. حالا بین این دو دسته ای که گفتم خط کشی خیلی مشخصی هم نیست،  بعضی ها چیزی بین این دو سر قضیه هستن. نمونه ش خود من که عاشق جمع شلوغه ده نفری هستم، تمام خاطرات دوران مدرسه و دانشگاهم توی چنین فضاهایی گذشته ولی همیشه دلم میخواست یه دوست صمیمی و همیشه همراه داشته باشم که دوتایی باشیم، از این دوستای شبیه دو قلوها. فقط دو بار توی زندگیم به چنین دوستی برخوردم که متاسفانه هر دو تجربه خیلی کوتاه بوده، الان در همین لحظه بی نهایت دلتنگ هر دو تاشونم. فقط میتونم از صمیم قلب براشون آرزو کنم که الان همین لحظه غرق شادی باشن.


تک تک اون دوستای جمع های ده نفره مونم عزیز هستن و همواره دعاگوشون هستم، حتی شما دوست وبلاگی عزیز... 

  • لادن ..

یادداشت155، خسته از صورتکهای خندان

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ

غصه هاش زیادی شده بود، پیام فرستاد که برام دعا کن زودتر بمیرم.غصه م بیشتر شد. چرا راضی نیستیم؟ چی باید باشه که نیست؟

نوشتم: مثل همیشه قوی و شاد باش، من همچنان عاشق برق روی گونه هاتم وقتی از ته دل میخندی... 

نوشت: سعی میکنم. 


بعد از مدتها استاد راهنمام زنگ زد، خوشحال شدم این چند ماه من زنگ نزدم تا اون مجبور بشه سراغی ازم بگیره. بد جور عذابم داده و بهم ضربه زده. منم شروع کردم لاف زدن از برنامه هام، فکر میکنم خیلی جدی گرفت. خیلی هم تشویقم کرد واسه دکتری. دارم راهمو پیدا میکنم به لطف خدا.

  • لادن ..

یادداشت 154، خدایا به خودم واگذارم نکن

جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

این روزا چقدر سردرگم هستم، چقدر نیاز به مشاوره دارم. اما کی میتونه این همه شلوغی توی ذهنمُ بشنوه و بعد نتیجه بگیره و کمک کنه که تصمیم درستی بگیرم. بعضی تصمیم ها چقدر مهم و سخته. اصل سختی هم مربوط به این میشه که مجبور باشی توی یه بازه ی زمانی خاص تصمیم بگیری و مطمئن باشی بعدها پشیمون نمیشی. این روزا فکر میکنم شاید بهتر باشه دست از بلندپروازی بردارم. اما من بدون آرزوهام هیچی نیستم. چه جوری میتونم همه را کنار بذارم و فقط با عقلم تصمیم بگیرم. عقلی که میتونه زیادی محتاط بشه، میتونه ترسو بشه میتونه نون به نرخ روز خور بشه. کاش این جوری نشم. دارم به همون حالتی که ازش میترسیدم مبتلا میشم. وای! دنیام داره به اندازه ی دیوارای این خونه کوچک میشه. چقدر تنهام. اگه درست باشه که ذهن شما تحت تاثیر پنج نفر از نزدیک ترین آدمای دور و برتونه، این احتمال که تصمیمی که الان میخوام بگیرم از سر احتیاط بیش از اندازه باشه، تقویت میشه. بیش تر از همیشه به خدا نیاز دارم، بیش تر از همیشه ازش دورم.


+ خدایا به تو پناه میبرم از آرزوهای دور و دراز + خدایا اگر توانایی کاری در وجودم گذاشتی، کمکم کن با اراده و توان بیشتری به سمتش برم.

+ لا حول و لا قوة الا بالله

  • لادن ..

یک

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۴ ب.ظ


پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر


حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر


دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر


رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر


عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر


چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر


پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر


پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر


گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر


پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در


«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»


جامی

  • لادن ..

یادداشت 153، ما دانش آموختگان بی تکنیک

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

پایان نامه ی کارشناسی ارشد یکی از دوستان قدیم به عنوان طرح پژوهشی فلان (یه سری از کلمات قلمبه سلمبه که نیاز نیست معنیشو کسی بدونه) انتخاب شده بود، پیش خودم گفتم خب بله دیگه دانشجوی امیرکبیر بایدم از پایان نامه ش چنین طرحی دربیاد، دروغ چرا، اولش یه ذره ناراحت شدم چرا من که اینهمه زحمت کشیدم چنین موضوعی نداشتم و البته چنین امکانی نیز. بعد به لطف صحبت های تاثیرگذار برادر همیشه همراهم به خودم اومدم که مسیر خودت را بچسب و اهداف خود را مد نظر داشته باش. در نهایت به رسم ادب و از سر کنجکاوی به دوستم پیام دادم و مراتب تبریکم را همراه با چاشنی مقداری آرزوی موفقیت بیش از پیش و البته تعدادی استیکر بوس و قلب و گل و بلبل براش ارسال کردم. خوشحال شد و سر صحبت را باز کرد، منم از فرصت استفاده جسته و کلی سوال پیچش کردم که فضای کلی دانشگاهش چه مدلی بوده و برنامه ش برای آینده و روزای بعد از فارغ التحصیلی چیه. در کمال تعجب شنیدم که فقط صحبت از مقاله و ادامه تحصیل و رزومه و بیکاری چند هزار فارغ التحصیل دکتری و جدیدترین اخبار کنکور دکتری و... بود، کلا نا امید شدم، آخه آدم انتظار داره دست کم دانش آموخته های دانشگاه پلی تکنیک ایده های بهتری برای ورود به بازار کار و صنعت داشته باشن. در ناامیدی به سر میبردم که باز به این نتیجه رسیدم که اهداف عالیه ی خودم را در نظر بیاورم و به سمتش حرکت کنم، هر چند که الان حرکتی لاک پشت وار دارم اما امید دارم که آینده این روند بهتر خواهد شد. هر چند که آن گونه که از اخبار بر میاد اوضاع اقتصادی کشور از این هم پیچیده تر خواهد شد... توکل بر خدا 

+ قشنگ معلومه تحت تاثیر ادبیات دوره ی علامه دهخدام.

  • لادن ..

یادداشت 152، بوی خاطره هامو میدی

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۳ ب.ظ

چند روزی هست که یه بوی عطر ملایم توی اتاق پیچیده، مخصوصا زمانی که پشت میز میشینم. احتمالا شیشه ی عطری که توی کمد انداختم کج شده و درش برداشته شده. این بو و هزارتا خاطره...

  • لادن ..