...

...

...

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یادداشت 144، این یک نقد نیست

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۵۳ ب.ظ

حمید نعمت الله از نویسنده ها و کارگردانای مورد علاقه ی منه. بیشتر آثارش برای من قابل درکه و عاشق ریزه کاری های شخصیت پردازی و  نگاه متفاوت و خاصش، شخصیت های فیلم هاش، دیالوگای منحصر به فردش هستم.

تک تک شخصیت های سریال دوست داشتنی وضعیت سفید رو میشه فهمید، امیر یه جایی توی نوجوونی خودمون وول میخوره، یه دندگی محترم، مهربونی مادربزرگه، ترس خانم شیرین، شر و شور بهروز، سادگی منیژه همه و همه از جنس زندگی مردمه. شخصیتای فیلم و سریال های نعمت الله همین دور و بر خودمون زندگی میکنن و روز به روز دارن کمیاب تر میشن ، اغلب آدمایی هستند که یا زیاد دیده نمیشن یا انقدر دیده شدن که بهشون عادت کردیم اما همین آدما با دیالوگای عجیب غریب و تکه کلامای خاص نه تنها برای مخاطب خسته کننده نیست بلکه مخاطب رو با خودش همراه میکنه.

منم مث خیلیای دیگه این کارگردان رو از اولین ساخته ی سینماییش بوتیک شناختم و شاید جهانگیر و اتی اولین شخصیتهایی بودن که نگاه منو نسبت به جامعه بازتر کرده باشن. تماشای این فیلم توی نوجوانی برام تجربه خاصی به حساب میومد. بعدها بی پولی، سر به مهر، تله فیلم های فریدون مهربان است و به سوی بروجرد، بیا از گذشته حرف بزنیم هم همین حس و حال رو داشتن. حالا برای تشخیص اینکه نویسنده یا کارگردان فیلمی حمید نعمت الله باشه نیازی به خوندن تیتراژ ندارم کافیه دو دقیقه پای فیلم بشینم و از شیرینی لحن شخصیت متوجه بشم که اینم اثر دیگه ای از نعمت الله ست.

امروز فیلم سینمایی سر به مهر که اثری از این نویسنده ست (البته فیلمنامه به صورت مشترک با هادی مقدم دوست نوشته شده) از شبکه آی فیلم پخش شد. من قبلا این فیلم رو با دوستان هم خوابگاهی دیده بودم و دقیقا میدونستم فیلم به قدری ضعیف از آب دراومده که مخاطب رو بیشتر به خنده می اندازه تا به فکر ولی باز به خاطر علاقه ای که به این سبک خاص از فیلم دارم به تماشا نشستم. جدای از تمام ضعف هایی که این فیلم با خودش همراه داشت بازم حرف برای گفتن داشت. پرداختن به تنهایی و افسردگی، بیکاری، بی پولی، اختلاف طبقاتی، بالا رفتن سن ازدواج، دور شدن جامعه از اخلاق و مذهب و... حرفهاییه که به خوبی توی کارای نعمت الله هست و میشه دید و بهش بیشتر فکر کرد.



پ.ن: همشم که نمیشه از تلویزیون بد گفت (اشاره به پست قبل)

پ.ن2: شخصیت اول فیلم سر به مهر یه وبلاگ نویسه، گفتم شاید براتون جالب باشه


  • لادن ..

یادداشت 143، از دوران دانشجویی چی موند

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۷ ب.ظ

تلویزیون همون قدر آدما رو از فیلم دور میکنه که دانشگاه آدمای کتابخون رو از کتاب. این جدیدترین کشف منه! شاید شما هم مثل من آدمایی رو بشناسید که علیرغم اینکه سواد زیادی ندارن یا تحصیلات دانشگاهیشون در حد دوره هایی از طرف محل کارشونه، ولی به شدت اهل مطالعه هستن و پای صحبتشون که بشینید متوجه وسعت دید و قدرت بالای اونها در تجزیه و تحلیل مسائل روز جامعه بشید. عمرا استاد دانشگاه بتونه به این خوبی تحلیل ارائه بده، به دور از جو روشنفکری مرسوم محیط خودش.

همه ی شمایی که دانشگاه رفتید میدونید که توی دانشگاه از همون ترم اول همه یا دنبال پاس کردن واحد و خوش گذروندن و خوش و بش با دوستان و احتمالا با دوستان جنس مخالف و ... هستن یا از طرف دیگه ی بوم افتادن و غرق جزوه و نمونه سوال و رتبه الف بودن و جمع کردن رزومه و مقاله آی اس آی و خودشیرینی جلوی استاد و استعداد درخشانی و بورس تحصیلی و فرصت مطالعاتی و... این وسط کم هستن کسانی که دغدغه ی شناخت بهتر و حل مشکلات جامعه رو داشته باشن یا رسالتی از این دست بر دوش خودشون احساس کنن. البته که بنده ی حقیر از دانشجویان تازه فارغ التحصیل( با مدرک فوق لیسانس) هستم یعنی هفت سال اخیر عمرم توی دانشگاه گذشته و احتمالا بدونید این به چه معنیه. شرایطی که من توی دانشگاه تجربه کردم مربوط میشه به لغو یکی پس از دیگری مجوز نشریات دانشجویی و تعطیلی بخش امور فرهنگی دانشگاه و بیشتر انجمن های مربوط به این بخش و در پی این اقدامات، رتبه اولی معاون فرهنگی دانشگاه ما به پاس زحمات بی دریغش در این بخش...! 

و بیشتر کتابهایی که در دوران دانشجویی خوندم مربوط به دو ترم اول میشه و بعد از اون از کتاب فاصله گرفتم و این هزار تا دلیل میتونه داشته باشه.

حالا میبینم توی اون دوران بیشتر رادیو گوش میدادم و زمانی که ماهها تلویزیون تماشا نمیکردم فیلم و انیمیشن های بهتری رو برای دیدن انتخاب میکردم. الان با وجود اینکه به ظاهر وقت بیشتری دارم ولی بیشتر وقت مفیدم پای تماشای سریال ها و برنامه های به دردنخور و زمان ضایع کن تلویزیون میگذره. حالا بهتر متوجه میشم چرا استاد م اینقدر از تلویزیون بدش میومد.

یه جاهایی راه رو اشتباه رفتیم، به وقت خودش کاری که باید انجام ندادیم. یه زمان هایی اونقدری که باید فکر نکردیم. غرق شدیم توی شعارها و اعتراضات و حمایت ها و مدام از حقوق از دست رفته و حرمت های خدشه دار شده گفتیم و شنیدیم و سرسری قضاوت کردیم و پیروی.


اگر دانشجو هستید اگر در آینده قراره دانشجو بشید، اسیر جو دانشگاه نشید خودتون باشید بیشتر و بهتر مطالعه کنید و آزادانه فکر کنید و تصمیم بگیرید. دوره ی دانشجویی به همون اندازه که جذابیت داره و فریبنده ست به همون اندازه هم میتونه شما رو از علایق و اعتقادات و حتی آرزوها و توانایی های شخصیتون دور کنه.


پ.ن: تلویزیون و دانشگاه هر دو این پتانسیل رو دارن که بخش مهمی از وقت مفید ما رو تلف کنن.

  • لادن ..

یادداشت 142، فضولباشی

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۷:۳۶ ب.ظ

مدتهاست دارم تاوان یه کنجکاوی بچگانه و مسخره رو پس میدم... 

  • لادن ..

یادداشت 141، گل و بلبل تر از این؟

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ق.ظ

اینم از شانس ماست که تو دوره ی دیلیت اکانت و فکتوری ریست روزگار میگذرانیم.



  • لادن ..

یادداشت 140، قلبت اینجاست

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۶ ق.ظ

بعد از نیم ساعت وَرجه وورجه و دنبال توپ دویدن، بهشون گفتم: دیگه وقت استراحته، دراز میکشیم تا قلبمون آروم بشه. بزرگه میگه: چی؟ فسقلی که اصلا بیخیال فهمیدن ماجرا هنوز داره دنبال توپ تو اتاقا میچرخه. میارم کنار هم میخوابونمشون خودمم دراز میکشم دستشونو میذارم روی قلباشون که به شدت مشغول پمپاژ خون به کل بدنشونه. میگم: قلبت اینجاست، ببین چه تند تند میزنه!

بزرگه دوزاریش میفته میگه: میمونیم تا آروم بزنه. فسقلی فکر میکنه اینم بخشی از بازیه میخنده. 

همونجور که نگاهمون به سقفه، بزرگه میگه: توپ بازی خسته کننده ست، بعد انگار یاد مسافرت اخیرشون میفته باز میگه: مسافرت هم خسته کننده ست. 

میگم: زندگی خسته کننده ست.

نیم خیز میشه نگام میکنه و با خنده ی مهربونش میگه: زندگی خسته کننده نیست. دو تایی شیرجه میرن به سمت توپ.

قلب من هنوز داره تند میزنه... زندگی خسته کننده ست. 


پ.ن: بزرگه: برادرزاده ی چهار ساله،  فسقلی: برادرزاده ی چهارده ماهه

  • لادن ..

یادداشت 139، زرافه

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۱۰ ب.ظ

میگم دیشب که سردیم شده بود ناخوش بودم یادت افتادم، این شد سرآغاز چتمون، از هر دری سخن گفتیم و بسی استیکر روان شاد کن حواله و دریافت کردیم. تهش میگه،  دلمان باز شد از چتیدن با تو. تو دلم میگم کجاشو دیدی بنده خدا،  هر کی با من چت کنه به حدی از نشاط و فرح نایل میشه که بعد از مدتی از این ماجرا اظهار تاسف کنه... چه چتایی که بی بها دونسته شد... 


میگم از فلانی خبری ندارم، خب دخترا معمولا خبری بشه از پروفایلشون شروع میکنن به تابلو بازی. میگه پروفایل تو نشون میده که به تازگی با یه زرافه آشنا شدی که میتیغدت! 

الله اکبر 

پ.ن: معرفی میکنم جناب زرافه 

                    

  • لادن ..

یادداشت 138، کتابخونه

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۴ ب.ظ

یکی از جاهایی که به من آرامش و حس خوب میده کتابخونه ست حتی کتابخونه ای که روی کتابا و قفسه هاش یه وجب خاک نشسته باشه.

کل مردم این شهر فقط 500 نفر عضویت کتابخونه عمومی شهر رو دارن! باور کنید کتابخونه های عمومی شهر جاهای خوبی هستن که میتونه شما رو از اخبار فرهنگی هنری شهرتون آگاه کنه. امتیازی که این کتابخونه ها دارن اینه که اشتراک ملی بهتون میدن به این معنی که با عضویت توی یه کتابخونه عمومی میتونید از کتابخونه های عمومی سراسر کشور استفاده کنید، این شاید برای دانشجوها از همه بهتر باشه.

  • لادن ..

یادداشت 137، فدای سرمون

يكشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ

*

*

عیب نداره که نیست.

  • لادن ..

یادداشت 136، معلم

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۲۰ ب.ظ

یادگیری با طعم لذت:

در یک کلاس درس،

فرزندان ِتمام ِ اقشار ِجامعه ، نشسته اند :


 فرزندان ِ «طلاق» را ،  باید تحمّل کرد و با روحیه یِ شکننده شان ساخت! 


با فرزندان «اعتیاد» ، باید مدارا کرد و با بی تربیتی هایشان ، کنار آمد! 


فرزندان ِ «یتیم» را ، باید نوازش کرد و کمبود ِ مهرشان را ، برایشان ،جبران کرد،


فرزندان ِ «ناهنجار» را ، – که محصول ِ اختلافات ِ خانوادگی اند-،  باید هدایت کرد !!!! 


به فرزندان ِ «کار» ،  باید استراحت داد، 


فرزندان ِ والدینِ «بی بند و بار» را، باید،  سر به راه کرد،


 فخرفروشی ِفرزندان ِ «سرمایه دار» را ،  باید تعدیل کرد،

 

دانش آموزان ِ «کمرو» را  ، به بطنِ جامعه،  باید کشاند، 


نازپروردگی ِ فرزندان ِ «مُرَفَّه» را، باید ، تعادل بخشید،


دانش آموزان ِِ«بدسرپرست» را،  حکیمانه و صبورانه،

  باید سرپرستی کرد، 


دانش آموزانِ «بی سرپرست» را،  باید با آغوش ِمهر ِ مادری ، آشنا ساخت! 


همه یِ این مزاج هایِ تلخ و شیرین، با صداهای ِ دلنواز یا گوشخراششان ، در یک اتاق چند متری هستند و فقط معلم است که همه ی  این تناقض های رفتاری را ، به جان می خرد.


تقدیم به همه یِ مُعلّمان زحمت کش و بی ادّعای ایران زمین ، که در ازدحام داوری های ناداورانه، همواره ، سنگ زیرین آسیای زمانه هستند.



پ.ن: اگه نمیتونید چنین معلمی باشید، به این شغل حتی فکر هم نکنید لطفا...این معلم ها هستن که آینده ی یه جامعه رو میسازن

پ.ن: نویسنده ی متن رو نمیشناسم، از یه کانال تلگرام برداشتم. 

  • لادن ..

یادداشت 135، سدیم کلراید

يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۶ ق.ظ

یادم نمیاد هیچ وقت توی زندگیم یه قاشق نمک رو توی دهانم ریخته باشم ولی هر وقت حالم از شدت ناراحتی بده و سردرد دارم احساس میکنم یه قاشق سر پر نمک ریخته م دهانم... احساس وحشتناکیه.

  • لادن ..