...

...

...

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

یادداشت 130، زیارت

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۵۸ ب.ظ

هی گفتم بنویسم، ننویسم... 

میگن خواستنی نیست رفتنی نیست باید دعوت بشی. یعنی میگید باور کنم این دو باری که بلیط مشهد رفتن داشتم و نشد برم دعوت نداشتم؟ همه دعوت میشن جز من؟ سر چه حسابی!؟ 


هر بار نشونه ای سوغاتی چیزی متقاعدم کرده هنوز وقتش نشده... آقا منتظرما!


+ یه دل شکسته دلشو راهی مشهد کرده، برای قبولی زیارتش دعا کنید

السلام علیک یا ضامن آهو

  • لادن ..

یادداشت 129، با هم درستش میکنیم

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۴۸ ب.ظ

خیلی وقتا پیش میاد که کاری یا چیزی رو خراب کنیم یا بدتر از اون زمانیه که در بدترین زمان ممکن اشتباهی انجام بدی که اوضاع  از اونی که هست بدتر بشه،  در واقع گند بزنی به همه چیز. اینجور وقتا بیشتر از همیشه نیاز به یه دوست مهربون داری که دلداریت بده و بهت بگه: بیخیال حالا که شده، با هم درستش میکنیم! حتی اگه هیچ کاری از دست کسی بر نیاد و همه چیز از دست رفته باشه باز شنیدن چنین جمله ای بهت جرات و جسارت از نو شروع کردن میده. 

مرسی رفیق

  • لادن ..

یادداشت 128، پاییز

پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۱۳ ب.ظ

زنی پاییز می بافد... 


اگر متولد قلب بهار، اردیبهشت نبودم بی شک پاییز و به خصوص ماه مهر محبوب ترین روزهای سالم میشد.

  • لادن ..

یادداشت 127، جمعه

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۴۷ ب.ظ

هر کاری بکنی و هر چقدر هم که تلاش کنی به روی خودت نیاری بازم غروب جمعه با همه ی اوقات هفته فرق داره... انگاری این چند ساعت یا چند دقیقه مال خود آدم نیست... 


خوبه سرت تو کتاب باشه، از اون بهتر اینه که سرت تو حساب کتاب باشه.



  • لادن ..

یادداشت 126، چرخ فلک

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۱۳ ب.ظ

اینستاگرام رو پاک کردم( البته موقت) ببینم این چند روز اوضاع به حال قبلش بر میگرده... اسیرمون کرده... خدایی ترک کردن چه کار سختیه، حالا ترک هر چی،  از مواد مخدر گرفته تاااا عادت جویدن ته مداد.

چه خوب که اسمشو گذاشتن چرخ فلک... هی بچرخ هی بچرخ

همه جا یه رد پا گذاشتی، هر چی تلاش کنم بی تفاوت باشم فایده نداره، بیا جمع کن ببر همه رو...


کاش آخر داستان زندگی همه اونجوری بشه که خودشون میخوان... کاش دقیق بدونیم چی میخوایم. 

  • لادن ..

یادداشت 125، خودت بهتری که

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۴۰ ب.ظ

بد به حال اونایی که از شغل یا رشته ی تحصیلیشون شخصیت گرفتن. خودت باش بابا!

  • لادن ..

یادداشت 124، منِ ترسو

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۰۷ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • لادن ..

یادداشت 123، بورهای خوشبخت

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۲۵ ب.ظ

یکی از حقایق زندگی من اینه که تا حالا هیچ رابطه ی خوبی با آدمای بور نداشتم. یه جورایی بنظرم نچسب میان(متاسفم این حس شخصی منه). توی دامنه ی دوستان و آشنایان هیچ آدم بور و چشم رنگی وجود نداره که من باهاش رابطه ی پایدار و صمیمانه ای داشته باشم،  شاید کمی خرافی بنظر برسه اما فکر میکنم یک نوع دافعه ی خاص ذاتی نسبت به افراد بور از زمان آفریده شدن در وجود من نهاده شده. البته این قضیه مثل اکثر قضایا استثناهایی هم داشته که البته باید تاکید کنم هیچ وقت به اون سطح از صمیمیت نرسید، مثلا زینب دوست دوران دبیرستانم، که البته چون تنها فرد درس خون و سر به راه کلاس به حساب میومد به ناچار با هم دوست شدیم که با پایان دوران دبیرستان این دوستی هم به پایان رسید. 

اگر دست از خرافه و مقدرات و سرنوشت بردارم به عنوان دلیل نسبتا علمی ماجرا نوعی حسادت خفیف نسبت به آدمای چشم رنگی و بور میتونه گزینه ای معقول و منطقی باشه که البته مثل خیلی از عادات و اعتقادات به زمان کودکی من برمیگرده . 

زمانی فکر میکردم همه ی آدمای بور خوشبخت هستن، یا پولدار و موفق. اولین عاملی که باعث شد چنین فکری به سرم بزنه شخصیت های کارتونی بودن، به عنوان مثال دختر بچه ی پولداری که توی کارتون هایدی بود یادتونه؟  کلارا، همون که روی صندلی چرخ دار نشسته بود و آخر داستان توی کوههای آلپ سلامت پاهاش رو بدست آورد تا مجموعه ی خوشبختی هاش تکمیل بشه، یا جولیا پندلتون در کارتون بابا لنگ دراز، همون هم اتاقی پر فیس و افاده ی جودی ابوت طفلی، یا دختر مهربان، همون دختری که دوست ممول بود و یه عالمه دختر مو بور و چشم رنگی دیگه که از بچگی به دیدنشون خو گرفته بودیم. دلیل دیگه شاید طرز فکر مادرم نسبت به موهای من بود، راستش مادرم با وجود اینکه منو خیلی دوست داره(بیش از توان توصیف کردن من) ولی همیشه احساس کردم که ترجیح میداد دختری با موهای صاف و رنگ روشن داشته باشه، شاید به همین دلیل باشه که از بچگی همیشه موهای منو کوتاه میکرد و حتی تا به امروز همواره منو به کوتاه کردن تشویق میکنه. البته این باعث نشده من از چهره و موهام خوشم نیاد. دلیل قابل توجه سوم شانسه، بله شانس! من توی زندگی با هر آدم بور یا چشم رنگی که برخورد کردم، از دسته آدمای سرد و نچسب بودن که حتی تلاشی نکردن تا این طرز فکر در من تغییر کنه و هر بار که قراره خوشحال و راضی از پیدا کردن یه آدم بور و چشم رنگی گرم و صمیمی و دوست داشتنی باشم، یخی طرف مقابل یا بی توجهیش به من این فرضیه رو در من قوت میده که " عناصر پرتوزای ضد بوری خیلی قوی در سلول های من وجود داره که به راحتی میتونه این آدما رو از من دور کنه."

و این است سرنوشت مقدر من...


پ.ن: میتونه خیلی هم جدی نباشه، خوشبختانه آمارشون در کشورمون اینقدرا هم بالا نیست.


  • لادن ..

یادداشت موقت

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ب.ظ

بامزه تر از اینم مگه میشه؟ یکی با جستجوی عبارت (چرا عاشقا به ماه خیره میشن) یا عبارت (تاثیر چیپس فلفلی بر سرماخوردگی)  سر از وبلاگ من در بیاره 

:))))

  • لادن ..

یادداشت 122، مهرورزی

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۱۲ ب.ظ

یه وقتا دلت برای چیزایی تنگ میشه که خودتم باور نمیکنی. واسه یه لحظه هایی که اصلا به نظرت مهم نمیومد. من الان دلم برای نیمکت یخ زده ی روبروی خوابگاه مهرورزی تنگ شده، همون نیمکتی که روش تصمیمات احمقانه میگرفتم... 


خوندن وبلاگهایی که مدتهاست ترک شده غم انگیزه، از آخرین پست شروع میکنم و هی به عقب میرم، انگار زندگی یه مرده رو روی دور برعکس ببینی. از لحظه ی مرگ تا تولد. انگیزه ای برای نظر نوشتن هم ندارم، آخه کسی رو دیدی که با مرده ها حرف بزنه یا ازشون جواب بخواد؟

  • لادن ..