طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

السلام علیک یا ضامن آهو

+ این پست نیز خاطره شد...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۸
لادن --

+ خاطره شد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۴۸
لادن --

اگر متولد قلب بهار، اردیبهشت نبودم بی شک پاییز و به خصوص ماه مهر محبوب ترین روزهای سالم میشد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۳
لادن --

هر کاری بکنی و هر چقدر هم که تلاش کنی به روی خودت نیاری بازم غروب جمعه با همه ی اوقات هفته فرق داره... انگاری این چند ساعت یا چند دقیقه مال خود آدم نیست... 


خوبه سرت تو کتاب باشه، ولی از اون بهتر اینه که سرت تو حساب کتاب باشه.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۷
لادن --

اینستاگرام رو پاک کردم( البته موقت) ببینم این چند روز اوضاع به حال قبلش بر میگرده... اسیرمون کرده... خدایی ترک کردن چه کار سختیه، حالا ترک هر چی،  از مواد مخدر گرفته تاااا عادت جویدن ته مداد.

چه خوب که اسمشو گذاشتن چرخ فلک... هی بچرخ هی بچرخ


کاش آخر داستان زندگی همه اونجوری بشه که خودشون میخوان... کاش دقیق بدونیم چی میخوایم.


+بعدترها نوشت: نه! از جمله ی آخرم پشیمانم. زندگی رو زندگی کنیم بی غر غر و ای کاش های کشکی

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۳
لادن --

بد به حال اونایی که از شغل یا رشته ی تحصیلیشون شخصیت گرفتن. خودت باش بابا!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۰
لادن --
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۷
لادن --
+ آنقدر هذیان آلود بود که خاطره شد...
:)
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۵
لادن --

بامزه تر از اینم مگه میشه؟ یکی با جستجوی عبارت (چرا عاشقا به ماه خیره میشن) یا عبارت (تاثیر چیپس فلفلی بر سرماخوردگی)  سر از وبلاگ من در بیاره 

:))))


+ بعدترها نوشت: این پست انقدر زبل و بلا بود که از دائمی شد.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۴
لادن --

یه وقتا دلت برای چیزایی تنگ میشه که خودتم باور نمیکنی. واسه یه لحظه هایی که اصلا به نظرت مهم نمیومد. من الان دلم برای نیمکت یخ زده ی روبروی خوابگاه مهرورزی تنگ شده، همون نیمکتی که روش تصمیمات احمقانه میگرفتم... 


خوندن وبلاگهایی که مدتهاست ترک شده غم انگیزه، از آخرین پست شروع میکنم و هی به عقب میرم، انگار زندگی یه مرده رو روی دور برعکس ببینی. از لحظه ی مرگ تا تولد. انگیزه ای برای نظر نوشتن هم ندارم، آخه کسی رو دیدی که با مرده ها حرف بزنه یا ازشون جواب بخواد؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۲
لادن --