طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

یادداشت 118، مرداد

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

مرداد میتونست  با همه ی ماههای دیگه ی سال فرق داشته باشه...


پ.ن: از جمله مهمترین اتفاقات مردادی زندگی من شروع وبلاگ نویسیمه. چنین نقش پررنگی در من داره مرداد عزیز...

  • لادن ..

یادداشت 117، کیمیا

جمعه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۱۳ ب.ظ
+المپیکُ عشقه... کیمیا علیزاده رو عشقه. شروع فصل جدیدی در ورزش بانوان کشورمون، عبور از سطح "کفایت به حضور در المپیک" اتفاق فوق العاده ی این روزاست.



+ خاطره شد...

  • لادن ..

یادداشت 116، پیرمرد

چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۴۸ ب.ظ

درون من پیرمرد بداخلاقی زندگی میکنه که به زندگی در کلبه ی دور افتاده در دل جنگل و دور از هیاهوی آدمها متمایل تره. پیرمرد این روزها بیشتر روحم را تسخیر کرده...

  • لادن ..

یادداشت 115، مگه من چی میخوام ازت زندگی؟

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ق.ظ

همین که بهم بگه "مراقب پیچکام باش" برام کافیه تا دو تا بال در بیارم از خوشحالی..  مگه چی بیشتر از این میشه از زندگی، دنیا و آدماش خواست؟


چنین موجود کم توقعی هستم من! خوشحالم کنید

به همین سادگی میشه دنیا رو کمی قابل تحمل تر کرد... بخیل نباشیم. 


  • لادن ..

یادداشت 114، غم مزمن

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۴۸ ب.ظ

همیشه همین طور بوده، هر کدوم از دوستان و همکلاسی ها که به مشکل و بحرانی توی زندگیشون بر خوردن میان سراغ من، اصلا انگار روی چهره ی من نوشته شده که این بهتر از هرکسی بدبختی رو درک میکنه. زمانی که از جزئیات مشکلات و دردسراشون خبردار میشدم با خودم فکر میکردم: آیا من تحمل چنین مشکلی رو دارم؟ آیا میتونستم از پس این مشکل با موفقیت بر بیام؟ و هر بار به خودم نهیب زدم که "ببین که تو تنها نیستی، و هر کس در زندگی مشکلاتی داره و... برو خدا رو شکر کن که.. " 

و حالا بعد از یه مدت که اون طرف از اون مرحله ی سخت زندگی میگذره و به قول معروف بخت بهش رو میاره و روال عادی زندگی رو پیش میگیره و صد البته که بنده رو فراموش میکنه ( چون روی چهره م احتمالا درباره ی درک روزای خوش و عادی چیزی نوشته نشده) من به این فکر میکنم که "آیا کسی تحمل این غم مزمن زندگی من رو خواهد داشت؟ و چه کسی بهتر از من... ؟" 


پ.ن: برای دومین بار در عمرم امروز به کسی توصیه کردم وبلاگ نویسی کنه.

پ.ن 2: آرزوی هر انسانی اینه که دوستان و اطرافیانش در آرامش و خوشبختی زندگی کنن و من هم از این دست انسان ها هستم و از دیدن خوشبختی دوستام و حل مشکلاتشون بی نهایت لذت میبرم ولی این سوال آخری همچنان سر جاشه.

  • لادن ..

یادداشت 113، سووشون

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

دارم از خوندن "سووشون" خانم دانشور لذت میبرم. حقیقتا داستان دلنشین و جذابی داره. داستان از زبان راوی و درباره ی شخصیتی به نام زهرا یا زری هست که در تلاش برای حفظ وطن کوچکش (خانواده ش) در گیر و دار اشغال جنوب کشور توسط بیگانگان نوشته شده. رمانی با دنیایی از کلمات و اصطلاحات شیرازی شیرین و فضا سازی فوق العاده که مطمئنم همه از خوندنش به حد من کیفور میشن.


  • لادن ..

یادداشت 112، مشت

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۵۶ ب.ظ

تقریبا مطمئنم اگه از دستم بر میومد به جای اشک از مشت استفاده میکردم و سنگ تموم میذاشتم.

  • لادن ..

یادداشت 111

شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

راستش خوشحال شدم که گفت احوالاتمون شبیه هم دیگه ست. دست کم خیالم راحت شد رفتارم تو این مدت خیلی هم غیر طبیعی نبوده. اینم فکر خوبیه، جذب دوست جدید و پیدا کردن دوستای قدیم. البته که الان مطمئنا هر کدوم توی یه شرایط خاص خودشونن.

مسیر خوابگاه به دانشکده یه کوهپیمایی جانانه بود. برخلاف بقیه ی دانشجوها من خیلی از این مسیر خوشم میومد و غنیمت میدونستمش این بود که حسابی از پیاده روی صبحگاهی لذت میبردم و عادت کرده بودم. طبیعیه الان اینقدر دچار افسردگی و کم حوصلگی شده باشم.


+ خاطره شد...


  • لادن ..

یادداشت 110، مامان بزرگ

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۰ ق.ظ

مادربزرگم عاشق سوختن پوست گردو ها توی آتیشه... توی سرخی شعله های پوست گردو حرارتی حس میکنه که هیچ آتیشی نمیتونه این حسُ براش بوجود بیاره. من نگاهش رو دوست دارم هر چند که هیچ وقت برام نگفته، یعنی فرصت نشده. فاصله گرفتنامون انقدر تبعات داشته که نشنیدن داستانهای ناشنیده ی مادربزرگ بینش گم باشه. زمانی که به سوختن پوست گردو ها نگاه میکنه به چی فکر میکنه؟ چی بیادش میاد؟ کودکی و نوجوانی و جوانیش چه جوری گذشته؟ کاش اینقدر دور نبودیم...

  • لادن ..

یادداشت 109، روحش شاد

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۶ ق.ظ

اولین باری که با مفهوم مرگ آشنا شدید کی بوده؟ برای من اولین بار شاید کلاس اول دبستان بود. همون روزی که وارد مدرسه شدم و بین ترس و همهمه ی بقیه ی دانش آموزان متوجه قسمتی از حیاط که با ربان زرد جدا شده بود شدم، روبروی پله های فلزی عمود که یک راست به پشت بام ساختمان دو طبقه ی دبستانمون میرفت و حالا کنجکاوی کودکانه ی یکی از دانش آموزان مسئله ی جدیدی رو به من نشون میداد... مرگ. به همین سادگی

تا به اون روز درباره ی مردن به جوابای سر بالایی که توی کودکیم شنیده بودم از جمله رفتن به آسمون و رفتن پیش خدا و فرشته ها بسنده کرده بودم اما این حادثه چیز دیگه ای بود.

چند هفته پیش خانم مسنی از بستگان ما از دنیا رفت. من جای خالی مهربونیشو حس میکردم و این تقریبا تنها دلیل ناراحتی من بود. دو روز پیش پدر یکی از صمیمی ترین دوستام(البته در مقطعی) از دنیا رفت و من کاملا سردرگم بودم که دلیل ناراحتی و اصل غصه ی من از این اتفاق چیه؟ تقریبا تمام مدتی که توی سالن پذیرایی خونه شون منتظر بودم تا دوستم از غسالخونه بیاد و بهش تسلیت بگم و در غمش شریک باشم، با نگاه کردن به قاب عکس مرحوم به مهربونیاش با تنها دخترش فکر میکردم، به خاطراتی که از زبان دوستم از این پدر شنیده بودم، به مهارت ارتباط صحیح پدر با دخترش، به اینکه چقدر جای چنین پدری خالی خواهد بود، به اینکه اگه من الان بزنم زیر گریه و در غم از دست رفتن چنین بابایی های های گریه کنم آیا بستگان نزدیک خدا بیامرز نمیگن این دختره مشکلش چیه؟...ولی غم داشتم یه عالمه نه اینکه از مرگ بترسم یا بیزار باشم یا مثل دوست دیگه م خدا رو سرزنش کنم و شکایتی داشته باشم از این تقدیرش، نه! بنظرم نبود بعضی از آدما زندگی رو سخت تر میکنه. آدمایی که اگه اختیار بیشتری داشتن شاید چتر مهربونیشون گسترده تر از اینها بود. من یقین دارم پدر فاطمه از این دسته است، پدری که برای همیشه توی ذهن و خاطره مون باقی میمونه.


پ.ن: توکل نعمت بزرگیه که تحمل خیلی از سختیا رو ممکن میکنه، خدایا توکل دوستامو بیشتر کن منم از کنارشون منفعت ببرم.

پ.ن 2: از مرگ نوشتن سخته  چون خیلی چیزا رو باید در نظر گرفت و بیان کرد.

  • لادن ..