طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

« روزی آفتابی و سرد در ماه آوریل بود و ساعت­ ها زنگ ساعت سیزده را می­ نواختند. وینستون اسمیت، که در تلاش گریز از دست سرمای بی پیر چانه در گریبان فرو برده بود، به سرعت از لای درهای شیشه­ ای عمارت بزرگ پیروزی به درون رفت. با این حال، سرعتش آن اندازه نبود که مانع ورود انبوه خاک شنی به داخل شود.

سرسرا بوی کلم پخته و پادری نخ ­نمای کهنه می­داد. در یک طرف آن پوستری رنگی را، که برای دیوار ساختمان بسیار بزرگ بود، به دیوار زده بودند. بر این پوستر چهره­ ی بسیار بزرگی نقش شده بود به پهنای بیش از یک متر، چهره ­ی آدمی چهل و چند ساله که سبیل مشکی پر­پشت و خطوط زیبای مردانه داشت. وینستون به سوی پله رفت. سراغ آسانسور رفتن بی­ فایده بود. روز روزش کار نمی­کرد تا چه رسد به حالا که جریان برق، به عنوان بخشی از برنامه ­ی صرفه­ جویی به مناسبت هفته ­ی نفرت، در ساعات روز قطع بود. آپارتمان وینستون در طبقه­ ی هفتم بود، و آدم سی و نه ساله ای مثل او که به واریس قوزک پای راست مبتلا بود، چاره ­ای جز این نداشت که از پله ها آهسته بالا برود و چند بار استراحت کند. در هر طبقه، روبروی در آسانسور تصویر چهره­ ی غول ­آسا بر روی دیوار به آدم زل می­زد. به قدری ماهرانه نقشش زده بودند که آدم به هر طرف که می ­رفت چشم­ های آن دنبالش می ­کردند. زیر آن نوشته بودند: ناظر کبیر می­ پایدت.

درون آپارتمان، صدایی گرم و گیرا از روی فهرست ارقامی می ­خواند که به تولید قطعات آهن مربوط می­شد. صدا از صفحه­ ی فلزی مستطیل شکلی شبیه آیینه ای تار می ­آمد و بخشی از سطح دیوار سمت راست را تشکیل می­داد. وینستون کلید را چرخاند و صدا، به رغم مسموع بودن کلمات اندکی فروکش کرد. صدای دستگاه مستطیل شکل را (که  به آن تله اسکرین می­گفتند) می­شد کمتر کرد، اما هیچ راهی برای خاموش کردن کامل آن وجود نداشت. به سوی پنجره رفت. اندامی ریز نقش و نحیف داشت، و روپوش آبی حزب جز خردی اندامش را جلوه­ گر نمی­ ساخت. موبور و سرخ چهره بود. پوستش از مصرف صابونِ زبر و تیغِ کند و سرمای زمستانِ تازه به سر رسیده، زبر شده بود.

بیرون، حتی از میان شیشه ­ی پنجره­ ی بسته هم، دنیا سرد می­ نمود. در خیابان، بافه­ های باد، غبار و کاغذ پاره­ ها را به صورت گردبادی رقصان درمی­ آوردند، و هر چند که خورشید می­ درخشید و آسمان به رنگ آبی تند بود، چنین می­ نمود که بر چهره­ ی هیچ چیز رنگ نبود مگر بر چهره­ ی تصاویر که همه جا نصب شده بود. چهره­ ی سبیل مشکی از هر گوشه­ ای به آدم زل می­زد. یکی از آن­ ها جلوی خانه­ ی مقابل قرار داشت. زیر آن نوشته بود: ناظر کبیر می­ پایدت، و چشمان سیاه آن به چشمان وینستون خیره نگاه می­ کرد. کمی پایین­ تر، تصویر دیگری با گوشه­ ی پاره در باد پریشان می­شد و تنها واژه­ ی روی آن، سوسیانگل، به تناوب پوشیده و آشکار می­ گشت...»


« وینستون لحظه ­ای از خواندن باز ایستاد. جایی در دوردست­ های دور غرش بمب موشکی به گوش می­ رسید. احساس سعادت بار تنها بودن با کتاب ممنوع، در اتاق خالی از تله اسکرین، از میان نرفته بود. تنهایی و امنیت، حس­ های جسمی بودند که به گونه­ ای با خستگی جسمی او و نرمای صندلی و بازی نسیم ملایم بر گونه­ اش در هم می­ آمیختند. کتاب افسونش می­کرد یا، دقیق­ تر، به او اطمینان می­داد. در یک معنا سخن تازه­ ای برای او نداشت، اما بخشی از افسونگری همین بود. از چیزی دم می­زد که اگر برای وینستون امکان داشت اندیشه­ های پراکنده اش را به نظم دربیاورد، همان را می­ گفت. محصول ذهنی شبیه ذهن خودش بود، منتها قدرتمند تر، با اسلوب­ تر و واهمه زدگی آن کمتر. با خود اندیشید که بهترین کتاب آن است که دانسته­ های آدم را برایش نقل می­ کند. تازه به فصل اول بازگشته بود که صدای پای جولیا را روی پله­ ها شنید و به دیدارش شتافت...»

1984 / جورج اورول/ ترجمه صالح حسینی/ انتشارات نیلوفر/چاپ چهاردهم پاییز 1391

 

 

+ آخرین باری که یه نوشته تا به این حد ذهنم رو درگیر خودش کرده یادم نمیاد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۳
لادن --

اگر روزی روزگاری یک آدم خیلی خیلی پولدار شدم و اگر در آن روز و روزگار فرزندی هم داشتم قول میدم هرگز اسباب بازی لوکسی که 90 درصد مردم جامعه از خرید آن ناتوان باشن براش نخرم. به شرافت قسم!

و تا قبل از آن روز این مطلب را به تمام افراد پولدار یا در شرف پولدار شدن هم متذکر میشم.


+ عنوان: اشاره به اصطلاح «تافته جدا بافته»


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۳
لادن --

امروز صبح آب و برق خیلی از شهرهای استانمون به مدت 6 -7 ساعت قطع شد. از خواب که بیدارشدیم عملا کاری برای انجام دادن نداشتیم پس پتو رو روی سرمون کشیدیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم (تو خونه ی ما ساعت 9 لنگ ظهر محسوب میشه، چنین خانواده ی سحرخیزی هستیم... تف تو ریا). ضمن عرض «این چه وضعشه» از شرایط موجود جای یه «این چه وضعشه» به خودمون هم خالی میمونه، حالا نیاز به آب قابل قبوله ولی این حد از وابستگی به برق و گوشی موبایل و کامپوتر هم نوبره. به محض وصل شدن برق اولین حرکت اعضای خانواده شارژ کردن گوشی و لپ تاپ بود، آخه من که برای درس هم دارم از نسخه ی ای بوک استفاده میکنم.

تولد رفیق باحاله بود، گذشت اصلا فرصت نشد باهاش صحبت کنم و دست کم تلفنی تبریک بگم. با چند تا پیام و استیکر سر و تهش هم اومد.

در حال مطالعه ی مجموعه داستان های کوتاه آنتون چخوف هستم. نکته جالب این مجموعه اینه که داستان ها بر اساس سال نگارش و انتشارش مرتب شده و روند پیشرفت نویسنده توی داستان نویسی مشخصه. داستان های روس رو دوست دارم اما اغلب کتابهای حجیمی هستند که خوندنش نیاز به وقت زیادی داره.

راهی که همه میرن لزوما بهترین راه نیست اتفاقا درست همون جاست که باید شک کرد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۰۵
لادن --

یکی از دغدغه ­های ذهنی همیشگی من، فکر کردن به نحوه­ ی عملکرد سیستم آموزشی و امر حیاتی «تعلیم و تربیت» در مدارس ماست. مدارسی که با کمال تاسف حتی در کار تعلیم هم درمانده چه برسد به تربیت. اینکه مشکل از کجا شروع میشود یا اصلا این مشکلاتی که به چشم منِ کم اطلاع ولی دلسوخته می­رسد علت است یا معلول را نمی­دانم اما خوب می­دانم از هر منظر که به این قضیه بنگریم تنها شاهد ضعف در مدیریت و سو تدبیر خواهیم بود. از آنجا که به واسطه­ ی شغل مادرم با مشکلات، کاستی­ ها و ضعف و قوت این حرفه آشنایی دارم همواره معلمان را به خوبی درک کرده­ ام. از درآمد پایین، تسهیلات محدود، کلاس­ های درس غیر استاندارد و بدون امکانات و... بارها صحبت به میان آمده و تکرار مکررات شاید تاثیر چندانی نداشته باشد (دست کم به این صورت که از من بر می­ آید) اما بیش­تر نگرانی من در امر کیفیت آموزش است.

از همان دوران ابتدایی همواره از درس ریاضی می­ ترسیدم، ریاضی که می­ تواند یکی از لذت­ بخش­ترین و کاربردی­ ترین آموختنی ­ها برای کودک و نوجوان باشد. هنوز هم بعد از گذشت سالها و سپری کردن تحصیلات دانشگاهی ترس از عملکرد ضعیفم در این درس بر شوق حل مسئله می­چربد. امروز اولین و شاید تنها دلیل آن را عدم موفقیت آموزگاران دوران دبستانم می­دانم.  شکی در این نیست که در برخی از مدارس کشور معلم ­هایی دانا و مسلط به علم آموزش حضور دارند اما چند درصد از معلم­ها از نظر علمی و مهارت آموزش شایستگی تدریس در مقطع دبستان را دارند؟ در خوشبینانه­ ترین حالت کم­تر از ده درصد.

تا زمانی که ملاک ارزشیابی معلمان دوره­ های ضمن خدمت گذرانده ( اغلب بی ارزش و نمادین و فعالیت­ های جانبی بی­ ارتباط به حیطه­ ی آموزش و پرورش فکری و فرهنگی) باشد، تا زمانی که معلم­ های چند شغله­ ی ما در فکر درآمد حاصل از کلاس­ های فوق برنامه و اضافه کار و تدریس خصوصی هستند، تا آن زمان که همزمان با تغییر سیستم آموزشی و کتاب­ های درسی به چگونگی تدریس معلمان توجه نشود و کتاب­ های جدید با روش­ های آموزشی قدیم تدریس شود یک جای کار می­ لنگد. و حتی تا زمانی که معلمان ما غرق در مشکلات و گره­ های سر سخت زندگی خود هستند و سال هاست که حتی یک کلمه بیش از کتاب های درسی نخوانده و نیاموخته ­اند تمام مشکلات همچنان حل نشده باقی می ­ماند. این سوال که «آیا مدیران این حوزه، دوره­ ها و آزمون­ های آشنایی با اندیشه­ های بزرگان دینی و انقلابی کشورمان برای مربیان و معلمان را کارآمد یا کافی می­دانند؟» همیشه همراه من است. یعنی اینکه آموزگاران ما بدانند فلان شخص درباره ­ی فلان موضوع چه نظری داشته کافی است تا معلم آماده­ ی حضور در کلاس درس شود؟ آن هم در دورانی که ذهن هر شخص در معرض هزاران  دیدگاه متفاوت از رسانه ­های مختلف است.

به عنوان کسی که در یک رشته­ ی علوم پایه تحصیل کرده است خود به این نتیجه رسیده­ ام که یادگیری مهارت آموختن و درک علوم تجربی بسیار مهم ­تر از از یادگیری حجم بالایی از اطلاعات و محفوظات سطحی و بی مصرفی است که بیش ­تر کتاب­ های درسی را پر کرده است. با این وجود همچنان در سیستم آموزشی ما شانس موفقیت با دانش ­آموزی است که هر چه بهتر مطالب علمی را به حافظه می­ سپارد (بی نیاز از تحلیل و تفسیر و پردازش اطلاعات فراگرفته شده). هر چند «حذف نمره از امتحانات پایانی» گامی مفید و موثر به نظر می­ رسد اما تنها به این شرط که شیوه­ ی تدریس در کلاس درس نیز با این روند همراه شود.

به نظر من ساده­ ترین روش برای بهبود کیفیت آموزش و ارتقای سطح معلومات معلمانی که سالها از شروع تدریسشان می­ گذرد تهیه ی کتاب هایی در زمینه ی آموزش مطالب ارائه شده در کتاب ­های درسی است؛ کتاب هایی به زبان ساده ولی تخصصی به درک بیش­تر معلم از موضوع درسی و توانایی بیش­تر آن­ ها برای آموختن به دانش ­آموزان کمک می­کند. به علاوه تهیه و تدوین نشریات علمی- آموزشی متنوع و متعدد با هدف علاقه­ مندی بیش­تر و برانگیختن حس خلاقیت و شوق تدریس آموزگاران، حتی برگزاری جلسات، سمینارها و ایجاد انجمن­هایی به منظور اشتراک تجربیات آموزشی نیز راهکارهای قابل بررسی هستند.

در دنیای امروز که آموزش به تنهایی یک علم محسوب می­ شود، علمی که به وسیله­ ی آن می­توان جامعه­ ای آگاه، دانا، خلاق، پویا و البته قانون مدار و منظم ساخت و مایه ی تاسف است که ما چه اندازه از این اهداف دوریم.

«معلم شایسته حق تک تک فرزندان کشور عزیزمان است»

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۱
لادن --

همیشه که نباید اتفاق خاصی افتاده باشه که یادی از هم کنیم. یه بارم بی هوا سراغ اونایی که خیلی وقته ازمون بیخبرن، ازشون بی خبریم بگیریم خب.

خیلی وقت پیش یه سایت خارجی سرزده بودم، درباره ی عشق و ریلیشن شیپ (چگونگی  برقراری و موندن توی روابط عاشقانه) و... بعد جالب اینه که عضو شده بودم و امروز که بعد از مدتها اون ایمیل کم کاربردم رو چک میکردم دیدم کلی ایمیل اومده از همون سایت مذکور، شروع ایمیل اینجوریه hello beautiful بعد آخرش اینجوریه with deep love. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم اصلا احساساتم به غلیان افتاده. حیف نیستی!

از پاراگراف بالا فکر بد به ذهنتون راه ندید این سایت رو به خاطر نحوه ی طراحی و مدیریتش خیلی پسندیدم نه محتواش (هفت قرآن به میان ما و این داستانا!). چنین سایتی با محتوایی که دوست دارم تخصصش رو داشته باشم قراره روزی طراحی کنم. انشالله

+یعنی میشه من یکی از اون هفت تا باشم. تصمیمم جدیه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۳
لادن --

اینکه چرا این روزا کمتر مینویسم و بیشتر میخونم و فکر میکنم بماند برای یه وقت دیگه. به این چند پست اخیرم هم حواسم هست. 

توی سایت صدای معلم مطلبی با عنوان <چرا نوشتن همیشه خطرناک است؟ چرا می نویسیم؟> توجهم را جلب کرد، شاید برای شما هم جالب باشه. مطالعه بفرمایید.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۶
لادن --

<خیلی از طرز تفکرها بیماری است>


موسیو ابراهیم / اریک امانوئل اشمیت
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۱
لادن --

((دکتر عبدالله خان چشم در چشم زری دوخت و گفت : اما یک مرض بدخیم داری که علاجش از من ساخته نیست. مرضی است مسری. باید پیش از اینکه مزمن بشود ریشه کنش کنی گاهی هم ارثی است.

زری پرسید: سرطان؟

دکتر گفت: نه جانم، چرا ملتفت نیستی؟ مرض ترس. خیلی ها دارند. گفتم که مسری است.))


سووشون، سیمین دانشور 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۶
لادن --