طعم تند لادن

یادداشت های لادن

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

تولد دوچرخه


دوچرخه 16 ساله شد. دوچرخه ضمیمه ی نوجوان روزنامه ی همشهریه که هر پنجشنبه منتشر میشه. در این شماره به مناسبت تولد 16 سالگی دوچرخه گفتگویی خواندنی با دکتر یونس شکرخواه درباره ی فضای مجازی انجام شده که توصیه میکنم مطالعه کنید.

                                        

۳۰ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۳ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 167، میخواهید در آینده چکاره شوید پیشرفته

بعد از کلی کشمکش و فکر و خیال شبانه روزی و نصف شب از خواب پریدن و چه کنم چه کنم کردنا چند روز پیش تصمیم جدید و البته مهم خودمو گرفتم. قرار نیست دیگه دکتری شیمی آلی بخونم و برای رشته ی جدیدم نیاز به حداقل یک سال تلاش و مطالعه و البته تحقیق و پژوهش دارم، از این رو محض بیکار نموندن و البته دلخوش کردن خانواده امروز برای اولین بار رزومه به دست پاشنه ی کفشمو ور کشیدم و افتادم دنبال کار. انتظار که ندارید نتیجه رو بگم؟ خب معلومه دیگه اما چند تا مورد جالب پیش اومد:

اول اینکه یکی از جاهایی که برای کار سر زدم مدرسه ای بود که مدیرش همون خانم مدیر دوره ی دبیرستانم بود، کلی ذوق زده شدم. گفتن نداره اون ذوق زدگی فقط تا قبل از مطرح کردن دلیل بودنم در اون مدرسه بود... ولی خدایی مدیرمون توی این حدود 12 سال هیچ تغییری نکرده بود اصلا انگار همین دیروز بود سر صف صبحگاهی حوصله مون از سخنرانی هاش سر میرفت. (ماشالله ما رو یاد قالی کرمون انداختن)

دوم اینکه دلم برای روزای دبیرستان، حیاط مدرسه، اون میله پرچم وسط حیاط، خط کشی های دور زمین والیبال ، روی زمین نشستن و پچ پچ های شوخ شنگولیمون تنگ شده بود و همه رو فراموش کرده بودم.

سوم؛ چرا من اینایی که بچه هاشونو میفرستن مدرسه غیر انتفاعی درک نمیکنم؟ خب مگه مدرسه دولتی چشه؟ اگه میدونید به منم بگید

دیگه اینکه تو آینه ی مدرسه خودمو دیدم، گول ظاهرمو نخورید به درد معلمی نمیخورم خودمم بیش از این تو مدراس دنبال کار نمیگردم.

پنجم (به قول بچگیام پنجمندش) شما مدیر گروه محترم دانشگاه واسه من نسخه نپیچ خودم خدای ایده م و دلم قنج میره واسه تاسیس شرکت دانش بنیان و این بساطا، کو؟ نیست که...

ششم، بازار کار اشباع ست اووووو بیا ببین چند تا رزومه ی فارغ التحصیل دکتری همون جا داره خاک میخوره (میدونستم از قبل ولی اینقدر از نزدیک لمس نکرده بودم)

من یه ترم دانشگاه آزاد خوندم و بعد انصراف دادم و نشستم خوندم واسه کنکور سال بعدش، اون موقع دانشگاه جای سوزن انداختن نبود امروز رفتم دانشگاه آزاد پشه پر نمیزد، چرا؟ باز به ما که رسید آسمون تپید. ولله نسل سوخته که میگن ماییم.

جاهایی قدم بذاری که ده سال پیش مسیرت بوده میفهمی ده سال هیچی نیست، تو بگو دیروز عصر به همین نزدیکی انگار. میگم: تو حساب کن مگه زندگی چند تا ده ساله؟ خیلی خیلی 7 تا ده سال مفید، ده سال اولش که بچه ای نمیفهمی ده سال آخرشم که باید بیان جمعت کنن... این چند تا دهه ی ناقابل به خدا هیچ ارزش نداره ها. بیا و با ما مهربون تر باش.


پ.ن: توضیحم برای عنوان اینکه، عنوان اولین درسایی که توی دوره ی ارشد و دکتری میخونی معمولا همون عنوان درسای دوره ی لیسانسه با یه پسوند پیشرفته، برای ما مثلا این بود، شیمی آلی پیشرفته

۲۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۵ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 166، نشد اورلپ کنه

اصلا صدای زهرا خود خود هیجانی بود که این روزا کم داشتم، یه چیز تو مایه های معجزه! میگه: ماجراهای سعید و زهرا همچنان ادامه داره.. :))


میخوام نقطه کوبی یاد بگیرم هنر جذابیه برام.

+ خاطره شد.

۲۴ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 165، خاص و البته خوشبخت

آدمای خاص و متفاوت رو دوست دارم، میترا خانم یکی از اوناست. یکی از دوستای قدیمی مامانمه و خاطرات روزای سخت گذشته مون رو از خودمون بهتر میدونه. چرا گفتم خاصه؟ چون همیشه پر انرژی و سرزنده ست، مدام در حال یادگیریه و برای یاد گرفتن چیزای جدید خیلی علاقه نشون میده، اون روز که اومد خونه مون موهاشو خیلی شیک و مرتب روی سرش جمع کرده و لباس گلبهی پوشیده بود با یقه ی گیپور سفید. به مامان گفتم: خودش برای بلوزش یقه گذاشته؟ شبیه بلوزش توی بازار دیدم ولی این یکی خیلی زنونه تر بود. مامان گفت: نمیدونم ولی از اینا هست که چنین کاری بکنه. یهو رفتم به خاطره ای از سالهای قبل، روزی که میترا خانم منو برد سر کمد لباسی خودش و دخترش، اونجا لباسایی رو دیدم که با سلیقه و ظرافت خاصی تزیین شده بودن.

چند روز پیش که این خانم برای دیدن مامانم اومده بود منو کنار خودش نشوند و برام جریان آشناییش با مامان را تعریف کرد، آدم خاصیه چون میتونه خاطرات تلخ و تند را شیرین و تاثیرگذار تعریف کنه.

برام تعریف کرد که با دخترای کم سن و سالی که توی باشگاه دیده دوست شده و آدم خاصیه چون به خاطر تارهای موی سفیدش ناراحت نیست و با لبخند میگه: اینا رو من در عوض یه عمر تجربه به دست آوردم حالا مونده تا شما به اینا برسید.

میترا خانم دانشگاه نرفته و به نظرش درس خوندن کار سختیه و یه جورایی دلش به حال من میسوزه که همش سرم توی کتاب بوده و هست اما تمام دوره ها و کلاسای فرهنگی و هنری و حتی ادبی را شرکت میکنه. آدمیه که وقتی توی نمایشگاه خیریه یه دختر معلول نقاش میبینه آدرس و شماره ش رو میگیره تا بهش سر بزنه و به جای کمک نقدی چند تا تابلو از نقاشیا را بخره.

یه ویژگی دیگه که من میپسندم اینه که به جای اینکه از این و اون یا حتی از زندگی خودش حرف بزنه با یه سوال "راستی فلانی آشپزی هم میکنی؟" که البته مشخصه که جواب سوال مثبته و سوال بعدی "غذاهای جدید هم درست میکنی؟" فضای گفتگو را کاملا عوض میکنه. گوشی را بر میداره و اول عکس پسر و دخترشو که من خیلی ساله ندیدم نشون میده و بعد هم از کلاس مجازی آشپزیش میگه به اضافه ی دستور تهیه ی خمیر جادویی و انواع پیراشکی و غذاها و دسرهای جورواجور. بعد تزیینات ژله ی شب یلدا و عکسای اون شب.

من هیچ وقت نفهمیدم توی گذشته چه اتفاقاتی براش افتاده و مشکلش با مادر شوهرش چی بوده وقتی فقط با یه اشاره از این قضیه رد میشه و برام تعریف میکنه هفته ی گذشته با مادر و مادر شوهرش رفته آرایشگاه و عکسای اون روز رو بهم نشون میده با خودم فکر میکنم یعنی به همین سادگی میشه غصه و کینه رو کنار گذاشت؟ البته بی انصافی نباشه مطمئنا برای خودش سخت بوده اما نتیجه این که الان رابطه ی صمیمی و خوبی با خانواده ی همسرش داره. میگه: بزرگتر همیشه بزرگتره و جاش بالاست. (من با این حرف مخالفم و احتمالا روزی در این باره یه پست بذارم)

میترا خانم مغازه داشت، همه ی لباسهای مغازه از بهترین جنسای بازار و میشه گفت بهتر از بقیه ی جنسای بازار بود، یه ویژگی دیگه ش همین که همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنه و البته با مشتری هم راه میومد، انقدر کیفیت لباسایی که از مغازه ش میگرفتیم خوب بود که هر کدوم تا سالها همراهمون بود (و حتی هست). برای مامان تعریف کرده بود که از فروش بافتنی و قلاب بافی های دستی خودش شروع کرده و من به عنوان آدمی با هوش اقتصادی قابل قبول دوستش دارم.

برای اینجور آدما خیلی راحت میتونی از آرزوها و اهدافت بگی نه تنها دستت نمیندازن بلکه تشویقت هم میکنن و بلند پروازی هاتو دست یافتنی توصیف میکنن. به مامانم میگفت: خیلی خوبه اگه به چشم یه هدف بهش نگاه کنی حتما بهش میرسی.

مادرمم آدم خاصیه خیلی خاص، یه خانم خاص با سرگذشتی پر فراز و نشیب و یه آدم موفق و با اراده، انقدر خاص که دوستش میگفت: من همیشه داستان زندگی تو و کارایی که تونستی انجام بدی برای دوستام تعریف میکنم و به هر کسی توی شرایط سخت قرار داشته باشه میگم کاری غیر ممکن نیست و مثالش شما هستید.


من خوشحالم که چنین مادری دارم که چنین دوستان خاصی داره، زنی که هیچ وقت دست از تلاش برای رسیدن به اهداف و آرزوهاش برنداره قابل ستایشه، هر انسانی که در جهت رویاهاش تلاش کنه ارزشمنده اما وقتی مادر باشی و یاد بگیری خودت رو وقف نکنی و در کنار فرزندانت و به خاطر اونها رشد کنی و هر روز رویاهای جدید بسازی این چیزیه که از بقیه متمایز و برجسته ترت میکنه. از نظر من با همه ی این ویژگی هاست که آدمی خاص و احتمالا خوشبخت و راضی میشه.

۲۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 164، کمرنگ شدی

لحظاتی توی زندگی بوده که به پهنای صورت خندیدی، فقط هموناست که میشه اسمشو گذاشت زندگی... 

۱۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۱ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 163، همه باهات فرق دارن

یه سریام هستن به این راحتی فراموش نمیشن، مثل اینا نباشید بقیه رو عذاب میدن. خوب باشید ولی به اندازه 


محقق و نویسنده شغله؟ کاری که خرج یه زندگی معمول ازش تامین نشه شغل به حساب میاد؟ آخه فکر کردم شغل آینده مو پیدا کردم بعد یادم اومد استقلال مالی یکی از هدفامه که اتفاقا منطقی و مهمه. آخه واسه کسی که از بچگی تا نزدیکیای 30 سالگی همیشه ی خدا انگشت وسط دست راستش از جای مداد و خودکار پینه بسته و همیشه یه دفتر و قلم کنار بالشتش داره چه شغلی بهتر از نویسندگی. نباید بیش از این دست دست کنم، میدونم.

۱۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۵ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 162، قلمو

اساسا اینجوریه که وقتی درس داری و باید روی مطالعه تمرکز کنی، هزار تا فکر و ایده میاد سراغت. امروز از خواب که بیدار شدم قبل از آماده کردن صبحانه تصمیم گرفتم در آهنی ورودی را رنگ کنم. باید درس میخوندم چون کمتر از یک ماه به کنکورم مونده اما برای درس تمرکز نداشتم. چای را که دم کردم رفتم سراغ قوطی رنگ و قلمو و تینر... وای! حس خیلی خاصی بود. باید تک دختری باشی که سه تا داداش داره و همیشه فرصت چنین کارایی ازت گرفته شده باشه تا درک کنی من امروز چه هیجانی داشتم. مطمئنا اگه بقیه خونه بودن اجازه نمیدادن ولی خب باید به خودم ثابت میکردم بجز لاک زدن ناخن هنرهای دیگه ای هم دارم. این شد که فکر درس را کنار گذاشتم و دست به کار شدم، اول تمام سطح در را با دستمال حسابی تمیز کردم، بعد قسمتای شیشه ای و دستگیره و قفل را با چسب و روزنامه پوشوندم، بعد رنگ را کمی رقیق کردم. البته اول نمیدونستم چقدر تینر بریزم و چقدر باید رقیقش کنم که روی یه قسمت پایینی در امتحان کردم و خلاصه محلول سازی که از تخصص های ما شیمیست هاست نتیجه ی نهایی خیلی بد نشد، برای بار اول خوب بود. مامان شوکه شد وقتی از مدرسه اومد. گفتم برات سوپرایز دارم. سوپرایز شد جدی جدی. 

+ عاشق آدمایی هستم که به هدف های زندگیم شکل و فرم میدن و پخته ترش میکنن، فرناز از این دسته آدماست. 

+ یه فایده ی این حرکت امروزم اینه که اگر به عنوان یه شیمیست برام کار پیدا نشد میتونم به کارای دیگه هم فکر کنم، حمل بر خودستایی نباشه استعداد نقاشی ساختمان هم دارم.( داشتم و خودم نمیدونستم)


۱۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 161، لادن

میگم: اگه اینجام هفته ای یه تئاتر اجرا میشد میومدی بریم؟ نگو نه حالا که نیست بذار حداقل دلم خوش باشه...

عاشق این گلدون سفالی رنگی رنگیام، چقدر خوبه به جای گلدون سفالی قدیمیا این مدلای جدید رنگی اومده. تصمیم دارم بذر لادن بگیرم تو گلدون بکارم، احتمالا باید صبر کنم دی ماه بگذره و زمستون کوتاهمون تموم بشه.

گفته بودم طعم گلبرگ های لادن چیزی شبیه طعم فلفله، بیخود نیست اسم وبلاگم طعم تند لادنه.


+ خاطره شد...

۰۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۲ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 160، مرغ آمین

قدیما یه داستان خوندم که پدر و مادر دختری موقع تولدش هر کدام آرزویی کردن، پدر آرزو کرد که دختر در زیبایی همتا نداشته باشه، همون لحظه مرغ آمین که از بالای خونه شون می گذشت آمین گفت،  مادر آرزو کرد دخترش همونقدر عاقل و دانا بشه اما مرغ آمین گذشته و از اونجا رفته بود و در نهایت دختر زیبا شد ولی بهره ای از دانایی نبرد. این داستان را تعریف کردم که بگم، انگاری داستان بعضی از رابطه های ما هم همینه، مرغ آمین فقط بخش اول آرزوی ما را شنیده و برآورده کرده. رابطه های ظاهری و پوچ 

۰۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 159، نوستالژی زمستونی

من که میگم نوستالژیک ترین حرکت دنیا پاک کردن بینی با سر آستین پلیور و لباس زمستونیه.

:)))


خدایی یاد صبح های سردِ دوران مدرسه نیفتادید؟ من که قشنگ قیافه ناظم مدرسه میاد جلوی چشمم


زمستان خوبی داشته باشید 


پ.ن: سرمای جنوب جوریه که شب چله با مامان رفتیم پیاده روی. پارک خلوت بود چون مردم به همین اندازه سرما هم عادت ندارن. اصلا یکی از دلایلی که شب یلدا برای ما به اندازه ی بقیه استانهای کشور (شمال و مرکز یا مناطق کوهستانی) جدی نیست همینه که نه برف داریم نه کرسی و نه اصلا زمهریری که به خاطرش به کرسی پناه ببریم، البته بگم خیلی جدی نیست ولی یه کم جدی هست. 

۰۱ دی ۹۵ ، ۰۸:۴۵ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لادن ..