۲۱ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

دلتنگ رفقا

+ خاطره شد...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

خالص مثل مادر

این روزا دارم به یه چیزی فکر میکنم، خلوص! و اینکه هر چیزی اگه یه ذره ناخالصی توش باشه چه بی ارزشه. مثالش همین ماده ای که باید برای پروژه ی پایان نامه م سنتز بشه، اینکه دعا دعا کنم که کریستال باشه، خالص باشه. حالا میدونید چرا کریستال یا همون بلور خالصه؟ چونکه... هر ماده ای( البته عنصر) از اتم تشکیل شده، اتم که دیگه میدونید یونانیا فکر میکردن کوچکترین واحد سازنده ی مواده. اگر ماده ای خالص باشه یعنی همه ی اتم ها یکسان باشن بین این اتم ها پیوندهای منظمی ایجاد میشه که منجر به تشکیل یه شبکه ی منظم از اتمهای مشابه و در ابعاد ماکرو یه بلور شفاف و زیباست. خوبیش چیه ؟ اینکه علاوه بر زیبایی و اینکه میشه اونورشو دید یه سری خواص فوق العاده هم داره از جمله پایداری حرارتی و ... وجود هر گونه ناخالصی توی یه ترکیب این شبکه رو بهم میریزه.

اغلب وقتی شیمی میخونی میتونی به راحتی مصداقی از هر آنچه در دنیای میکرو و حتی نانو وجود داره رو توی دنیای آدما و روابط اجتماعی و حتی فردیشون ببینی و این چیزی نیست جز معجزه ی آشکار الهی. اینکه مواد چقدر خاصیتهای متفاوتی دارند و چه میزان به ما آدما و حتی جانورا شبیه هستن واقعا جذابه بطوری که اگر خوب یه ماده رو بشناسی میتونی یه ویژگی انسانی بهش نسبت بدی. روابط بین مواد در حین یه واکنش شیمیایی یا پیوند بین هر چند اتم و بین تعدادی از مولکول ها و نظمی که خدا درونشون قرار داده که اگر ذره ای به هم بریزه چیزی در حد یه انفجار وحشتناک( بمب اتمی مثلا) رخ میده؛ به حدی پتانسیل برای مطالعه ی دقیق و هوشمندانه داره که من معتقدم روزی تبدیل به یکی از مهم ترین علوم جهان میشه، همونطور که "رابرت بویل" تحولی در شیمی تجربی بوجود آورد و کیمیا و جادوگری رو به علم نوین شیمی تبدیل کرد.

بحث از خلوص ماده شد و من به نیت خالصانه ی یه مادر فکر کردم، و اینکه در حسش و ابراز احساسش و آنچه از جون و دل مایه میذاره ذره ای ناخالصی نیست... چه غم انگیز که خیلیا این رو درک نمیکنن... امیدوارم هیچ مادری در هیچ جای این دنیا غمی نداشته باشه و باور دارم که اگر این بشه هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت یا دست کم هیچ مشکلی غیر قابل تحمل نخواهد بود.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

یادداشت 35، هیچی

حال و حوصله ی آموزش قلاب بافی ندارم و اینا...
قرار بود عکس شالمو بذارم، نتونستم عکس بهتری بگیرم...
.
.
.
.
.
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

واکنش پنجم

"وقتی این قانون ُ مینوشتن، از ننه هام چیزی پرسیدن؟"


+ خاطره شد...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یادداشت 34، ناشناس دوست داشتنی یا آشناهای....

 این نویسنده ی اتاق 05 کار جالب و خلاقانه ای انجام داده، هر روز یکی از نوشته هاشو روی یه برگه A4 مینویسه و پشت در اتاقش میچسبونه، یعنی همون راهرویی که من موقع حرف زدن با تلفن هی پایین و بالاشو متر میکنم. حس غمناک نوشته هاش که اغلب موضوعات اجتماعی و خانوادگی رو شامل میشه یه جورایی به دلم میشینه. با اینکه میتونم خیلی ساده در اتاق رو باز کنم و زهرا خانم نویسنده ی نوشته های مورد علاقه م رو ببینم، اما هر بار خیلی زود از جلوی در میگذرم که نبینمش و برام نویسنده ی ناشناس باقی بمونه.

بچه بودم دوست داشتم ببینم هوا بین ابرا، همونجا که بارون تشکیل میشه، چه جوریه، اینجا گاهی فکر میکنم همونجاییه که بارون تشکیل میشه... خوبه زیر بارون اشک بریزی و قطره های اشکت بین بارون گم بشه...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یادداشت 33، مادر درون

+ خاطره شد...
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یادداشت32، اینترنت

+ خاطره شد...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سنگ

چشاش خیس و پف کرده، میگه: بهم گفته، اینکه سنگ شدم بخاطر اینه که تو خوشبخت بشی...
میگم: بهش بگو، اینکه سنگ شدی بخاطر اینه که نتونستی مرد بشی، ادعای مردونگی از مرد شدن خیلی راحت تره.
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

یادداشت 31، کنکور

منم مثل خیلیای دیگه هم از کنکور میترسم و هم ازش بیزارم، یعنی هر جوری شده سعی میکنم مسیر زندگیمو جوری بچینم که سر راهم سبز نشه اما خب نمیشه. به گذشته که فکر میکنم به همون سالهای آخر دبیرستان، اینکه کنکور چقدرررر غول وحشتناکی بود در نظرم و چه روزا و شبایی که ازم نگرفت هم غصه م میگیره و هم اینکه خوشحال میشم از اینکه اون ذهنیت فقط یه اشتباه بوده. الان دیگه کنکور از نظرم خیلی چیز مهمی نیست، نه هدفه نه مسیر نه هیچ چیز دیگه ای، فقط یه پیچه که یه جایی در ظرف چند ساعت سرنوشتُ کمی تغییر میده. یه روزایی بوده توی زندگیم که به خودی خود غیر قابل تحمل بودن و اینکه کنکور همه ی ذهنمو به خودش مشغول میکرد برام یه فرصت بود. گاهی به این فکر میکنم که این غول بی شاخ و دم چه فرصتایی رو ازم گرفته، مثلا درست از سال دوم دبیرستان منِ عشق داستان و رمان دیگه کتاب غیر درسی نخوندم، هیچ فعالیت خاصی( چه ورزشی چه هنری و حتی بعضی امور شخصی) انجام نمیدادم، چه عروسیا و تولدا که بخاطر کنکور ندیده گرفتم، چه نوروزایی که گذشت و سرم توی کتاب بود و حالا دیگه درس و کتاب شده یه بخشی از زندگیم، خوب که نگاه کنم راه فراری ازش نیست، اینکه بخوام به چیز دیگه ای فکر کنم، فلان کلاس رو برم یا هر چیز دیگه ای، دیگه برام ساده نیست. خیلی دلم میخواد یه شغل مرتبط با رشته م داشته باشم که  هم پویا باشه و نیاز به مطالعه و هم به روز باشه اما حقیقت اینه که الان از دستم برنمیاد.

خلاصه این داستان همچنان ادامه داره، بخوایم یا نخوایم اکثرمون با این قضیه درگیریم، نمیخوام از درست یا غلط بودن آموزش و ... صحبت کنم اما بهتره به فکر چیزایی باشیم که میتونیم تغییرش بدیم.

دارم واسه پایان نامه درباره ی کاتالیزور مقاله میخونم، کنکور شیطنت میکنه میپره وسط فکرم، به این فکر میکنم که کنکور یه سد انرژیه و یه حالت گذار که اگه قراره از یه سطح به سطح دیگه منتقل بشی باید این مرحله رو بگذرونی، حالا کنکور اون بالای بالاست، بالاتر از جایی که الان هستی، بالاتر جایی که میخوای باشی، زور دست اونه، اول باید به این سد انرژی غلبه کنی، چی لازمه؟ انرژی فعالسازی.. چقدر؟ بیشتر از فاصله ی الانت تا جایی که باید باشی. کاتالیزور چی میگه این وسط؟ اون قله رو میاره پایین، دست یافتنیش میکنه.

برای من بعضی اتفاقا، بعضی آرزوها، بعضی عقاید، حتی بعضی از آدما در نقش این کاتالیزورن.



خدایا! هر چی تو بخوای...

پ.ن: برای تصویر بالا نمودار یک واکنش گرماگیر انتخاب شده است. یعنی باس زحمت بکشی سطحت بره بالا...


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

یادداشت 30، سوتی

+ خاطره شد...




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰