...

...

...

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۹ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یادداشت 28، افسردگی بیمارستانی

پنجشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۷ ب.ظ

به قول داداشم: تکنولوژی به بعضی جاها نرسه بهتره، تکنولوژی که قراره کمکی باشه برای مردم و مثلا شخص بیمار بتونه از منزل برای نوبت دکتر اقدام کنه و نیاز به چند بار مراجعه نباشه اما متاسفانه در این نادانی مردم ما، بیمار مراجعه میکنه به پذیرش و تازه حواله میشه به کافی نت که اینجا نمیشه نوبت گرفت برو بگرد کافی نت پیدا کن و کلی هم پول به اون یارو بده تا برات نوبت دکتر بگیره و بعد پرینت ثبت نوبت بیار و ........ ( متاسفم)

هر بار میرم بیمارستان یا دکتر بشدت افسرده میشم( اسمشو گذاشتم افسردگی بیمارستانی)، با خودم میگم: ای کاش من حداقل رییس یه بیمارستان بودم، نه بخاطر ریاستش، که البته کم چیزی هم نیست ولی من از این جهت میگم که هر بار به چنین مکانی میرم تازه کلی ایده به سرم میزنه، مثلا چرا تمام فضای بیمارستان و کلینیک و اتاق انتظار پزشک باید اینقدر گرفته و متشنج باشه، چرا نباید فضای دلباز و پر از گیاه و گلدون باشه، به اندازه ی کافی صندلی برای نشستن همه در چیدمان مناسب که همه راحت باشند و بیمار بتونه توی اون فضا نفس بکشه نه اینکه همراه هم بیمار بشه، یا مثلا توی هر بخش اکواریوم های بزرگی میذاشتن تا حداقل بچه ها سرگرم باشن خانواده ی بچه های بیماری که وضع مالی خوبی هم ندارن مجبور نباشن برای مشغول کردن بچه شون براش اسباب بازی و عروسک بخرن، درد بیماری و از اون بدتر بیمار داری به اندازه ای هست که آدم رو عصبی و کم طاقت کنه. فکر میکنم باید رشته ای باشه که به طراحی فضای داخلی چنین مکانهایی بپردازه، اگه هست پس چرا توی این زمینه هیچ کاری نکردن؟ اگه نیست پس اینهمه فارغ التحصیل بی مصرف چرا؟ اگه قرار بود من پرسنل بیمارستان رو انتخاب کنم صبور ترین، مهربون ترین و قوی ترین افراد رو میذاشتم.

یه مشکل اساسی من با داروخونه ست، هر بار میرم احساس میکنم به شدت مورد ظلم قرار گرفته م،یه قطره گرفتم روش نوشته 6000 تومن، تاریخ تولیدشم مربوط میشه به ماه قبل بعد از من 11400 تومن میگیرن! چرا؟ موندم به اعتراض که چرا؟( حالا قیمت داروی من زیاد نیست اما اون بیماری که هزینه درمانش زیاد میشه یا اصلا دفترچه و بیمه نداره، وضع برای اون خیلی وحشتناک میشه) میپرسم: چرا؟ بگید حداقل بدونم این 5400 اضافی بابت چیه؟ جواب: بابت حق فنی و نمیدونم چی چی( والا توضیحاتشون به سواد من قد نداد!) میگم: یعنی چی؟ قطره جلو چشمم توی قفسه ست شما برداشتی گذاشتی توی پلاستیک، چه عملیات فنی در اینجا صورت گرفته که من نمیفهمم؟ مگر اینکه بخوای پول نسخه خونی رو بگیرید( که اگه اینجوره دکترا یه دوره خوش نویسی برن به ملت فشار نیاد) یا اینکه پول دکتری خوندن دکتر داروسازی که الان روزی دو ساعت توی داروخونه ش نمیمونه. القصه... ما هم که مثل خلق الله مجبور به پرداخت این 5400 اضافی شدیم و آخر نفهمیدیم چرا، ولی.... از داروخونه که بیرون اومدم سر تا سر شهر سیاه پوش بود، نمیتونم بپذیرم عزاداری این مردم بی وجدان رو که هرکی در هر جایگاهی که هست داره به بقیه ستم میکنه، پزشک و پرستار و داروخونه چی و معلم و استاد و بقال و راننده تاکسی و... دین نداشته باشید ولی انصاف داشته باشید، مومن نباشید ولی انسان باشد.( صد هزار البته که توی اصل دین و ... ایرادی وارد نیست و خطا پای ما آدماست)

  • لادن ..

یادداشت 27، خواب

سه شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۸ ب.ظ

خواب دیدم جواب آنالیزم درست نبوده...

چقدر این برگای زرد و نارنجی رو دوست دارم. بشینم توی چمن و زیر نوری که از لابلای شاخه و برگ درخت رد میشه نگاه کنم به ظرافت یه برگ. فتبارک الله احسن الخالقین...


+ خاطره شد...

  • لادن ..

یادداشت 26، آینه

يكشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۹ ب.ظ

کار خدا خیلی درسته، مشکل از کم طاقتی ما آدماست.



+ خاطره شد ...

یادداشت 25، خاکستری

شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۷ ب.ظ

وقتی با دوستم راجع به یه خط از نوشته های وبلاگم، یا یه خط از نوشته های وبلاگش، نزدیک به یک ساعت صحبت میکنیم دوباره به این نظر میرسم که نباید سرسری از نوشته های وبلاگهای به قول یه بنده خدایی" امروز رفتم..."  گذشت. همه که حوصله ی حرفای قلنبه سلمبه ندارن...!

عصر پاییزی، آسمون خاکستری، هوا یهویی سرد شده، امروز حتی یه ثانیه نتونستم ذهنمو جمع و جور کنم، دریایی شده از فکرای بی ربط و با ربط... از بعضی فکرا باید ترسید. این چند ماه گذشته! واسه کارام چقدر اینترنت لازم دارم... اه


  • لادن ..

استفراغ ذهن استاد

پنجشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۷ ق.ظ

کل 133 واحد لیسانس و این 21 واحد ارشد رو که سر هم بذارن، زیر 20 واحد مفید برام نداشته، خیلیا بودن ادعای استادی داشتن و فقط در حد یه ادعا باقی موند. استادی که از جزوه ی دوران دانشجوییش یا یه درجه بهترش از روی کتابی که شب قبل حفظ کرده درس میده به نظر من شبیه بالا آوردن غذای سر دل مونده ی شب قبل سر کلاس درسه، همون جور که معده ی بعضیا از هضم بعضی غذاها ناتوان میمونه ذهن بعضی از افراد هم در درک و پردازش و نتیجه گیری بعضی از مطالب علمی ناتوانه و در نتیجه یه سری اطلاعات فقط وارد ورودی ذهنشون میشه و روز بعد سر کلاس.......( یکی نیست بهشون بگه، چی دیدی توی خودت که این توهم تدریس به سرت زد؟)

به همین شدت از بعضی کلاسا چندشم میشد.


پ.ن: گلاب به روتون



  • لادن ..

سلام بر حسین(ع)

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۷ ب.ظ

  • لادن ..

یادداشت 24، مخاطب

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۳۷ ب.ظ
به این فکر میکنم که باید به فکر تک و توک مخاطبای وبلاگمم باشم، مخاطبی که وقت میذاره و متنی که بدون ویرایش نوشتم و حتی انسجام و دقت لازم رو نداره میخونه. راستش متاسفم بهشون هیچ فکر نکرده بودم. باید جوری بنویسم که بشه درباره ش نظر داد؟ نه نمیتونم، فعلا وقت کافی برای تمرکز روی این قضیه ندارم، راستش اینجا آشفتگی دنیای بیرونمو از بین میبره(منم به اون بدی که مینویسم نیستم)...

+ خاطره شد ...
  • لادن ..

یادداشت 23، سکوت

دوشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ق.ظ
+ خاطره شد ...
  • لادن ..

یادداشت 22، جمعه

جمعه, ۱۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۷ ب.ظ
بچه بودم نمیدونستم چرا میگن غروب جمعه دلگیره!!

+ خاطره شد...
  • لادن ..

یادداشت 21،....

پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ
+ خاطره شد...
  • لادن ..