طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۲ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

یادداشت 74، خداحافظ رفیق

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۲۹ ق.ظ

رفتی هم رفتی... 


+ خاطره شد...
  • لادن ..

یادداشت 73، آخ هاردم

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۰۸ ق.ظ


+ خاطره شد...


  • لادن ..

یادداشت 72، به انضمام نامه های منتشر نشده!

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۱۶ ق.ظ
 کتابفروشی چه جای مناسبیه واسه زمانی که همه ی آشناها دلتو شکسته باشن و به شدت احساس تنهایی کنی!



پ.ن: از این به بعد لیستی از کتابایی که احتمالا ارزش خریدن داشته باشه، توی کیفم نگه میدارم، چه دیدی! شاید یه بار اتفاقی گذرم به کتابفروشی افتاد...

+ خاطره شد...

  • لادن ..

یادداشت71، حس شعر

سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۵۹ ق.ظ

 فکر اینکه یکی که منو میشناسه نوشته های یهویی اینجا رو بخونه برام سنگینه... آخی سرور همیشه میگفت آدرس وبلاگتم بهم ندادی، قول دادم بعدا یه وقتی که یه خرده از هم دور شدیم بهش آدرس اینجا رو بدم...


+ خاطره شد...

  • لادن ..

یادداشت70، ستاره

شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۴۶ ق.ظ

بعضیا با رفتنشون برای همیشه پازل زندگی رو نا تموم میذارن، جای ع همیشه توی زندگیش خالی باقی میمونه... 

ضعیف بودن مسخره ست، به خودت بیای ببینی داری سر هیچی خودتو میبازی، باید جمع کنی بریزی دور هر چی فکر بی ربط و عذاب آوره. 

سرم که پر از هیاهوی افکار درهم و برهم باشه و به آسمون شب نگاه کنم،جیغ ستاره ها رو تو تاریکی شب حس میکنم. 

یکی رو ببینم شبیه هفت سال پیش خودم باشه بهش میگم: گور بابای دنیا و هر چی و هر کی توشه، ببینم تو چی میخوای؟!

به فرزندم فقط یه چیز یاد میدم، رویاهاتو بشناس.

دو روز خوش تو زندگیم بوده باشه، مربوط میشه به دورانی که غرق در داستانهای هفته نامه های کودک و نوجوان و رمان و کتاب قصه هام بودم...

قبل از اینکه وبلاگ داشته باشم بیست و چندتا وبلاگ بود که پیگیری میکردم، خیلیا رو هم سرزده میخوندم، الان دیگه حال خوندن یکی دو تا رو هم ندارم. 

  • لادن ..

از عروسک گردانی تا شیمی

پنجشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۲۰ ب.ظ

بعضی از آدمایی که توی زندگیم دیدم شخصیت های خاص و منحصر به فردی بودن که ویژگی های دلنشینشون باعث میشد تا توی یه بخش خاص از ذهنم قرار بگیرن. یکی از این آدما دکتر پرهام بود ( اگر قرار باشه روزی داستانی بنویسم حتما شخصیتی مثل دکتر پرهام توی اون حضور خواهد داشت. دکتر پرهام با اون شوخی و جدی درهمش، با شکم تپل و بندینک بامزه ش، با صدای خاصش وقتی که میگفت: "جونت در آد کجا بودی؟!"، با ظرف پر از شکلات روی میز دفترش که انتظار دانشجوهارو میکشید، با یه عالمه کارت پستال و کارت تبریکای قدیمی و جدید که کل دیوار اتاقشو پوشونده بود.... یادمه یه بار یکی از استادا که قبلا از دانشجوهای دکتر بود اومد بهش گفت: دکتر دارم میرم جایی استرس دارم اومدم بهم شکلات بدید. :))) حالا خود اون استاده واسه ما غولی بودا!

اما یکی دیگه از این شخصیتای جالب و دوست داشتنی زندگیم، فرنازه...! دختری تپل، مهربون، سخت کوش و عاشق پیشه... دختری که از رویای عروسک گردانی و تئاتر به راهروی آزمایشگاههای شیمی کشیده شده. زمانی که با جدیت داره روی مکانیسم یه واکنش شیمیایی فکر میکنه، من حواسم به سبک خاص لباس پوشیدنش، فریم فانتزی عینکش و هیجان توی صداشه، توی ذهنم به یه هنرمند شبیه تر میبینمش تا دانشجوی دکتری شیمی( حتی از اون شبه نابغه هاش)

چند ماه پیش پروفایلش این بود: "پنج سال گذشت از بچگی هایم تا احساس کودکی در درونم!" و این جمله چقدر مخصوص به خودشه و چقدر خوب توصیف میکنه، دختری رو که بعد از گذروندن تمام دخترونگی هاش تبدیل به مادری شده که حالا بهتر از هرکسی میتونه قدر احساس و دنیای مادرونه شو بدونه.

از نظر من آدمایی مثل فرناز که نه با نبوغ، نه با شانس، نه هیچ حمایت خاصی مسیر زندگیشونو پیدا کردن، حتی مسیری که کیلومترها با رویاهاشون فاصله داشته، برام بیشتر از همه قابل احترامن. آدمایی که با تدبیر و تلاش و احترام به خواسته های قلبیشون زندگی رو میسازن مناسب ترین گزینه برای قرار گرفتن در جایگاه به یاد ماندنی ها هستن.



پ.ن: درباره ی نویان کوچولو میگه: بیشتر شبیه پیرمرداست، همیشه خسته و بی حوصله ست فقط باید بشینی براش حرف بزنی و داستان بگی! راستش منم جای نویان بودم داستان شنیدن از زبان چنین مادری رو به همه چیز این دنیا ترجیح میدادم.

  • لادن ..

یادداشت 69، کامپیوترمو میخوام

پنجشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۵۴ ق.ظ


+خاطره شد...
  • لادن ..

یادداشت 68، داور

دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۲۸ ب.ظ

موندم چرا مردم به من که میرسن شعورشونو میفرستن مرخصی؟!



+ خاطره شد...
  • لادن ..

یادداشت67، پروپانول نخورید...

شنبه, ۵ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۰۲ ب.ظ
پروپانول یا فنیل پروپانول آمین داروییه که این روزا شده اسمارتیس و افتاده دست مردم و مخصوصا دانشجوها و کنکوریا (بعد از ریتالین). درسته که این دارو اضطراب و تپش قلب رو پایین میاره اما کلی هم عوارض داره. از نظر من اصلا درست نیست از مشکلات و موقعیتهای جدید توی زندگی فرار کرد. از من میشنوید با ترساتون توی زندگی شاخ به شاخ بشید. تازه خیلی هم هیجان انگیزه.



+ خاطره شد...

  • لادن ..

یادداشت 66، بابابزرگم

جمعه, ۴ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۴۷ ب.ظ

اوایل مفهوم خیلی چیزا رو درک نمیکردم، بعضی تعارفا، بعضی اصطلاحات، مثلا به مهمون میگفتن بفرما بالا بشین نمیدونستم چرا. من همون پایین دم در برام باصفا تر بود. یا مثلا نمیدونستم غربت یعنی چی؟ خوش بودم دیگه چه فرقی میکرد کجا باشم. دلتنگی نمیدونستم چیه، دوری چیه، غصه چیه؟ یکی بود یادش بخیر چیه!

به مرور که این اصطلاحات و حس ها برام تعریف شد زندگی کم کم سخت تر شد. حالا گاهی دلم میگیره، غریبی میکنم، دلم تنگ میشه، حساب روز و هفته و ماه رو میکنم.

اون قبل ترا یه سری قوانین نانوشته رو هم درک نمیکردم. اینکه یکی جوابتو نده، یا نه! جواب بده و مجبورت کنه از پس جوابش خیلی چیزا رو بفهمی. چی میشد باز بچه میشدیم. همون قدر ساده بهم حس و منظورمونو میگفتیم و از هم نمیرنجیدیم. اه! لعنت به این زبون پیچیده و مسخره ای که واسه بزرگیامون ساختیم.


+ خاطره شد...
  • لادن ..