طعم تند لادن

یادداشت های لادن

داش آکل

... داش آکل را همه ی اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محله ی سردزک را قرق میکرد، کاری بکار زنها و بچه ها نداشت، بلکه برعکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور میگفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی برد. اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دست گیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را به خانه شان میرساند. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگری را ببیند، آنهم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد.



سه قطره خون/ صادق هدایت/ چاپ سوم/ 1433-1954

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۴ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..

طعم تلخ جدایی

میگن واسه متفاوت بودن کافیه خودت باشی. این حرف به نظرم خیلی درسته چون دقیقا دنیایی که هر آدمی توی ذهنش میسازه و با خودش این ور و اون ور میبره منحصر به فردترین و خودی ترین چیزیه که داره و میتونه داشته باشه. از این رو نشستم به تفکر و اندیشیدن در درونم که من چی دارم که از بقیه متفاوت ترم میکنه که نوشتن و نشر دادن  اون ممکنه به قدر ذره ای برای دیگران مفید باشه. رسیدم به اینکه تجربه های زندگیم توی همین دوره ی بیست و نه یا سی ساله ای که از خدا عمرم گرفتم، تقریبا تنها داشته و ابزاریه که برای نوشتن دارم. بعد از انتشار این پست در خردادماه، به این فکر رسیدم که بیشتر از حس و تجربه های بخشی از زندگیم که مربوط به جدایی والدینم میشه بنویسم. از بزرگترین تابوی زندگیم. جدایی! به نظر خودم که نوشتن از چنین مسائلی کار خیلی دشواریه، ولی شما میتونی ازم نپذیری. چرا دشوار؟ چون بدون اینکه وارد بخش خیلی خصوصی زندگیم بشم باید از دیدگاهم در این باره صحبت کنم. نوشتن از عقاید و نظرات خالصانه ی درونی یکی از سخت ترین کارای دنیاست، این رو لطفا از من بپذیرید چون ماها اغلب با خودمونم صادق نیستیم چه برسه با دیگران.

من مایلم بیش از واژه ی طلاق از معادلش یعنی جدایی استفاده کنم، به چند دلیل؛ اول اینکه طلاق یه واژه ی حقوقیه و من میخوام تجربیات حسی و مشکلات اجتماعی مربوط به این ماجرا رو مورد بحث و بررسی قرار بدم. دلیل دوم وجود شرایطیه که بهش طلاق عاطفی میگن. من این واژه رو هم درک نمیکنم ولی جایگزین بهتری هم براش سراغ ندارم. وقتی یه زوج بدون اینکه به لحاظ قانونی و شرعی از هم جدا بشن، نسبت بهم علاقه و عاطفه ای نداشته باشن ساده ترین و دم دست ترین حالت ممکنه، در بیشتر موارد (مواردی که من دیدم یا شنیدم و...) وضع از این هم بدتره. افراد احساس مسئولیتشون نسبت به همدیگه رو هم از دست میدن و یا به آزار همدیگه و حتی دیگران رو میارن و هزار تا پیامد نامطلوب دیگه. پس واژه ی طلاق عاطفی فقط یه زیر مجموعه از مفهومیه که من اون رو جدایی مینامم. دلیل دیگه اینه که رابطه هایی هست که در اون دو نفر بنا بر ملاحظاتی ( عرفی) بدون اینکه از هم طلاق گرفته باشن جدا زندگی میکنن. این مورد اخیر اصلا چیز جالبی نیست یه جور بلاتکلیفی همیشگیه و اون کسی که بیش از همه آسیب میبینه و رنج میکشه قطعا زنه. بازم یادآوری میکنم که اصلا قرار نیست به بحث حقوقی ماجرا بپردازم وگرنه نظرات در این باره فراوانه. دلایل دیگه ای هم هست که بحث رو زیادی کش دار میکنه و فعلا ازش میگذرم.

پس از این به بعد هر از گاهی تلاش میکنم درباره ی مسائلی از این دست که خودم توی زندگی باهاش مواجه شدم یا حسش کردم بنویسم. و در مجموعه موضوعات " طعم تلخ جدایی" در گوشه ی وبلاگم میتونید همه رو یه جا پیدا کنید.


برای شروع بذارید از وجود یه سری حسگر حساس توی وجود خودم براتون بگم. این حسگرا در چند مورد اخیر به خوبی خودشون رو ثابت کردن. زمانی که از بچگی شاهد اختلافات بین والدینتون هستید خواه ناخواه به مسائلی فکر میکنید که مربوط به سن و سالتون نیست و خیلی زود با چراهایی توی زندگی مواجه میشید. چی میشه که آدما همدیگه رو درک نمیکنن؟ دقیقا چی عامل اون حسیه که باعث میشه کسی صدای خودش رو بلندتر از بقیه بشنوه یا حتی گوشی برای شنیدن طرف مقابلش (همسر، فرزند) نداشته باشه؟ و... فکر کردن به این مسائل دو تا گزینه پیش روی فرزند جدایی (یا طلاق) میاره. یکی اینکه انقدر بهش آسیب بزنه که اونو از پا دربیاره و از مسیر عادی زندگیش منحرف کنه، در پی این اتفاق فرد یا به اعتیاد رو میاره یا ترک تحصیل میکنه یا زیاده از حد پرخاشگر میشه و ... اما گزینه ی دوم مشمول همون قانونی میشه که " هر چیزی که تو رو نکشه قدرتمندترت میکنه" پس اگه نخواید بهم سخت بگیرید، اسمشو میذارم "درک زودرس " و البته که مربوط به موضوعات خاص پیش روی فرد میشه و نه همه ی مسائل. چون ماجرای جدایی به شکل بیرحمانه ای تلاش میکنه آدمای درگیرش رو از روال عادی زندگی و تجربه ی سایر وجوه دنیا دور نگه داره. از حسگرها میگفتم... من قبل از اینکه خود افراد متوجه بشن علایمی رو که باعث جداییشون میشه حس میکنم. علائم خیلی سخت و پیچیده ای نیست، همون طور که چند خط بالا نوشتم از جایی شروع میشه که نمیشنویم.

دوست عزیز باور کن هیچ کدوم از ما همه چیز رو نمیدونیم. ما احساست همدیگه رو درک نمیکنیم، ما رویاهای هم رو نمی بینیم، و درک درستی از توقعات همدیگه نداریم. نمیتونیم داشته باشیم چون هر کدوم به دنیای ذهنی خودمون تعلق داریم. اونچه ما رو کنار هم نگه میداره و رابطه هامون رو حفظ میکنه درک و احترام به این تفاوت هاست. وقتی آقایی از خانمش میخواد رنگی رو از طیف رنگی لباس هاش حذف کنه وقتی خانمی همسرش رو از محیطی که مرد به اون نیاز داره و در اون احساس خوشحالی میکنه بی دلیل یا خودخواهانه منع میکنه، داره اولین گام رو برای نادیده گرفتن این دنیای متفاوت بر میداره. و نگاه ها! این پارامتری که شاید به سادگی از کنارش بگذریم و ندیده ش بگیریم اما اولین آلارم و اخطار از نگاه ها شروع میشه و از چشم هایی که به هم دوخته نمیشن مگر در موقع خشم و اعتراض.

در همین جا ازتون درخواست دارم اگر این موضوع از نوشته هام رو دنبال میکنید ( یا خواهید کرد) بهم کمک کنید تا بهتر و هدفمند در این باره بنویسم. با این امید که برای خواننده ها مفید باشه.


پ.ن: واقعا کل متن رو خوندید، بابا دمتون گرم.

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۵ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

ببخشید! کجای دنیا...

بازم یه سوژه ی مجازی دیگه

فلان مجری تلویزیونی توی آپارتمان شخصیش میمیره هزار تا داستان باید بشنویم هزار تا توجیه، اون یکی هنرپیشه اور دوز میکنه میگن داروی اشتباهی مصرف کرده، یه ورزشکار به خاطر عکسای نامتعارف همسرش میره کمیته انضباطی، یه جشنواره به خاطر پوشش نامناسب خانمای بازیگر زیر سوال میره، یه روزنامه با الفاظ رکیک اون توهین ها رو به یه جامعه هنری میکنه، یکی به خاطر برداشتن حجاب و مهاجرت هزار تا مخالف و از اون طرف هزار تا هوادار سینه چاک پیدا میکنه، این یکی بخاطر انتخاب پوشش متفاوت به قبلش هزار تا برچسب میخوره، یکی اعتراض میکنه چرا باید خالکوبیاشو بپوشونه اون یکی داره با دفترچه نقاشی روی بدنش جولون میده اووووف! این یکیا شعار مرگ بر استکبارشون گوش فلک رو کر کرده، از اون طرف اولین مقصد تفریحی و تحصیلیشون لونه ی استکبار جهانیه، روی گندکاری یکی به خاطر حزب سیاسی یا حرفه ش سرپوش گذاشته میشه و اون وقت یه پژوهشگر به خاطر اعتقادات یا حتی تن صداش به راحتی کنار گذاشته میشه و آب از آب هم تکون نمیخوره، یکی هم پیداشده  سهمشو از انقلاب بر میداره یکی هم به ژنش مینازه! فضای مجازی پر شده از تیترای خاله زنکی، از قیافه های حال بهم زن مصنوعی، از شعار و اظهار نظرهای بی اساس، از عقده، آخ! عقده ! اینهمه...!؟

به قول علی دایی: ببخشید کجای دنیا...

۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۹ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 208، مهربونا

خدایا چه جوری بعضیا اینقدر مهربون میشن؟ اینا حق یه عده دیگه رو خوردن، مگه نه؟ آخه چه جوری یکی اینهمه مهربون یکی دیگه اونجوری ...

مهربونه چون توی هر مکالمه یا چت کردن باهاش مدام حس خوبی نسبت به خودت داری. مهربونه چون جواب خوبی رو با خوبی میده. مهربونیش حد نداره چون هیچ کنجکاویت رو بی جواب نمیذاره اصلا مهربونه چون مهربونیش هزار و چند کیلومتر دورتر پرواز میکنه میاد صاف میشینه وسط قلبت. قلبت به تپش میفته، هیجان زده میشی و با خودت میگی : خدایا شکرت که گوشه ای از مهربونیت رو داری اینجوری بهم نشون میدی. کاش منم یاد بگیرم مهربون بشم...




+ پستی با چاشنی فایل صوتی رادیوبلاگی ها :))

تولدشون مبارک

پ.ن: متن پست ارتباطی با رادیو بلاگی های باحال و پر انرژی نداره، صد البته که اونا هم دوستان خیلی مهربونی هستن، پس چه خوب که فایل تولدِ بخش خبرشون اینجا پیوست شد. :)

۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۷ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لادن ..

سایه ی ترس

سایه ی ترس از مرگ هم بدتر است.


سال بلوا /عباس معروفی /انتشارات ققنوس /1382

۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 207، ستاره ای که بی فروغ شد

غم انگیزه که بعضی زندگیا اینقدر کوتاهه. راستی راستی دنیا انقدر کوچکه که جای بعضی آدمای بزرگ رو نداره. داغدار مریم میرزاخانی دانشمند و ریاضیدان عزیز کشورمون هستیم.



۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۹:۰۵ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لادن ..

میدونست چی میخواد

ویلی: بچه ها اون خودش بود و یه دست لباس،  اما حالا صاحب چند تا معدن الماس شده! 

هپی: دلم میخواد یه روزی بهم بگی که اون چی کار کرد که موفق شد.

ویلی: می خوای رمز موفقیتشو بدونی؟ برادرم می دونست چی میخواد. رفت دنبالش و گیرش آورد! رفت جنگل و موقعی که از جنگل در اومد بیست و یه ساله همه چی داشت!  دنیا مثل صدف مروارید می مونه! اما این صدف رو آدم نمی تونه روی تشک رختخواب باز کنه!


نمایشنامه مرگ فروشنده/ آرتور میلر/ عطاالله نوریان/نشر قطره/1382

۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۲ ۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لادن ..

یادداشت 206، دلنبستگی و چند ماجرای پیش پا افتاده ی دیگر

خیلی وقتا با خودم عهد بستم که هر پستی را منتشر نکنم تا جایی که پیش اومده آمار پستهای منتشر نشده م به طرز عجیبی دو رقمی شده و مجبور به حذفشون شدم. ولی باز یاد این نکته که بیفتم ماجرا برام تغییر میکنه، اصولا وبلاگ شخصی برای هر کسی کارکرد خودش را داره و برای من یکی دنج بودنش یه امتیازه.


دل ن بستگی:

این کلمه ی نازیبای ناموزون تنها کاربردش توی همین پسته وقتی به جایی رسیدم که نمیدونم اسمش چیه؟! یادمه وقتی 12 ساله بودم از دیدن فرهنگ لغت چند جلدی عموم خیلی متعجب میشدم. چی میشه که آدم به این همه کلمه ی فارسی با معانی مختلف نیاز داشته باشه؟ الان اهمیتش رو بیشتر متوجه میشم و شاید هم به زودی برای خریدش اقدام کنم.

توی جهنمی که ما زندگی می کنیم و انگار تقدیر مقدرمون شده، نه راهی برای فرار داریم و نه دیگه جایی برای موندن. من حدود دو سال بعد از پایان تحصیل برادرم فارغ التحصیل شدم. توی این مدتی که ناچار توی خونه بود و به چند تا کلاس حق التدریس در دانشگاه و ساخت نرم افزارای سبک اندروید و ترجمه های پراکنده رضایت داده بود تنها تفریح و دلخوشی و به نوعی تنها سهمش از طبیعت شده بود همین گلخونه ای که با دستای خودش تک تک گلدونا رو کاشته و هرس کرده بود. چند روز قبل از دفاع پایان نامه ی من مشغول به کار شد و هفته ای یه بار به این خونه میاد. روزای بیکاری بعد از تحصیل من هم گره خورد با این گلخونه و گلدونایی که من سبز و شاداب تحویلشون گرفتم و تلاش کردم به مجموعه ی گلدونا چند تایی اضافه کنم و خیلی کم موفق شدم. اما سبز بودن تا همین سه هفته پیش که رفتیم سفر. مسئولیت خونه و گلخونه رو سپردیم به یه بنده خدا که ظاهرا درکی از مفهوم امانت داری و خیانت در امانت نداشت... از گلخونه چیز زیادی نمونده.

از دیدن یه عالمه برگ خشک روی زمین و خشک شدن گیاه آپارتمانی چهار ساله که لحظه به لحظه ی روزای پر دغدغه ی آدمایی رو دیده که دیگه نمی دونستن برای تحقق آرزوها و اهدافشون چه کارا باید انجام بدن، گیاهی که کلی درد دل و غر غر شنیده، چه حالی باید میشدیم؟ هیچی! انگار نه انگار... شاید یه حسرت یا غصه ی خیلی کوتاه در حد چند تا عطسه ی پشت سر هم.

دیگه انقدر بی وفایی دیدیم که خوب بدونیم به هیچ چیز و هیچکس این دنیا نباید دل بست و انتظاری داشت. چاقو رو برداشتم و شاخه هایی که بی برگ و بی جون دراز به دراز افتاده بودن توی گلخونه رو بریدم و دور ریختم و تعداد کمی که زنده به نظر می رسیدن توی آب گذاشتم، خدا رو چه دیدی؟ شاید عمرشون به دنیا بود.


اشتباه:

بچه که بودم توی کتابخونه ی کوچک بابا یه کتاب بود: آیین دوستیابی. اولین بار که متوجه معنی عنوان کتاب شدم با خودم گفتم مگه دوستیابی آیین داره؟ مگه من و لیدا و سمیرا و طاهره و مریم همدیگه رو پیدا کردیم یا انتخابی بود؟ نمیدونستم و خوش خیال بودم که دنیا همیشه برام همون جور یه رنگ و ساده باقی میمونه. باید دست کم بیست سال دیگه از عمرم می گذشت تا بفهمم داستان دوستی های بزرگسالی جور دیگه ایه. که بفهمم آدما باید برای یافتن دوستای همیشگی برای رفاقتای موندگار، برای محبتای بی منت و بی غل و غش دو طرفه چقدر هزینه کنن. نمی دونستم و هنوزم به سختی باورم میشه که آدما اینقدر نسبت به روابطشون با همدیگه بی تفاوت، بدبین و حتی بیرحمن. تمام پز دوران دانشجویی لیسانسم داشتن دوستان و دوستی هایی بود که به سادگی از دست رفتن. نه اینکه احتیاجی بهشون داشته باشم ( که اگه احتیاجی هم باشه غیر معقول نیست) نه اینکه از دستشون دلخور باشم و نه اینکه فراموش یا از حیطه ی دوستانم حذفشون کنم نه! فقط متاسفم برای این اندوه همیشگی ما آدما برای این حس تنهایی که در پی این ماجرا میاد.


همه ی راههایی که به کنکور ختم نمی شود:

مجری های محترم تلویزیونی که سالی یه بار میان میگن: «همه ی راه ها به کنکور ختم نمیشه» خودشون هر کدوم یه دو جین مدرک دانشگاهی و موسسه های آزاد و تخصصی دارن.


داروسازی:

شما میگی انقدر همت دارم یه بار دیگه برای کنکور بجنگم؟


فرنگستان:

همین جوری پیش بریم دیگه جوان تحصیل کرده ی بیکار توی کشور نخواهیم داشت. چه جوری؟

- تو حیفی اینجا داری عمرت رو تلف میکنی، این کارت یه موسسه ی دارای مجوزه. همین فردا صبح مدارکت رو ببر ...


۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لادن ..

رمزدار

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۱۰
لادن ..

یادداشت 205، تئوفراستوس

اگر حدود 4 یا 5 قرن پیش در سوئیس یا جایی همون حوالی به دنیا اومده بودم احتمالا یکی از مریدان تئوفراستوس فن هوهنهایم فیلیپوس آورلوس بومباستوس میشدم. با اینکه اسم سختی داره* ولی دانشمند بزرگی بوده که برای اولین بار شاگردانش رو به پاره کردن کتابهای درسی، یادگیری تجربی و انجام آزمایش های متعدد تشویق می کرده و از همه مهم تر، توی کرسی دانشگاه، دانشگاهیان با مغزهای یخ زده رو سرزنش میکرده. علم به تنهایی قدرته و نیازی به جایگاهی برای قدرت یا هیچ قدرت بالاتری نداره.



پ.ن: مشکل اسمش اینجوری حل میشه که صداش کنی: نازنین استاد

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۷ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لادن ..