طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یادداشت 169، این چه وضعشه

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۰۵ ب.ظ

امروز صبح آب و برق خیلی از شهرهای استانمون به مدت 6 -7 ساعت قطع شد. از خواب که بیدارشدیم عملا کاری برای انجام دادن نداشتیم پس پتو رو روی سرمون کشیدیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم (تو خونه ی ما ساعت 9 لنگ ظهر محسوب میشه، چنین خانواده ی سحرخیزی هستیم... تف تو ریا). ضمن عرض «این چه وضعشه» از شرایط موجود جای یه «این چه وضعشه» به خودمون هم خالی میمونه، حالا نیاز به آب قابل قبوله ولی این حد از وابستگی به برق و گوشی موبایل و کامپوتر هم نوبره. به محض وصل شدن برق اولین حرکت اعضای خانواده شارژ کردن گوشی و لپ تاپ بود، آخه من که برای درس هم دارم از نسخه ی ای بوک استفاده میکنم.

تولد رفیق باحاله بود، گذشت اصلا فرصت نشد باهاش صحبت کنم و دست کم تلفنی تبریک بگم. با چند تا پیام و استیکر سر و تهش هم اومد.

در حال مطالعه ی مجموعه داستان های کوتاه آنتون چخوف هستم. نکته جالب این مجموعه اینه که داستان ها بر اساس سال نگارش و انتشارش مرتب شده و روند پیشرفت نویسنده توی داستان نویسی مشخصه. داستان های روس رو دوست دارم اما اغلب کتابهای حجیمی هستند که خوندنش نیاز به وقت زیادی داره.

راهی که همه میرن لزوما بهترین راه نیست اتفاقا درست همون جاست که باید شک کرد.

  • لادن ..

دردهایی از جنس آموزش

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۱ ب.ظ

یکی از دغدغه ­های ذهنی همیشگی من، فکر کردن به نحوه­ ی عملکرد سیستم آموزشی و امر حیاتی «تعلیم و تربیت» در مدارس ماست. مدارسی که با کمال تاسف حتی در کار تعلیم هم درمانده چه برسد به تربیت. اینکه مشکل از کجا شروع میشود یا اصلا این مشکلاتی که به چشم منِ کم اطلاع ولی دلسوخته می­رسد علت است یا معلول را نمی­دانم اما خوب می­دانم از هر منظر که به این قضیه بنگریم تنها شاهد ضعف در مدیریت و سو تدبیر خواهیم بود. از آنجا که به واسطه­ ی شغل مادرم با مشکلات، کاستی­ ها و ضعف و قوت این حرفه آشنایی دارم همواره معلمان را به خوبی درک کرده­ ام. از درآمد پایین، تسهیلات محدود، کلاس­ های درس غیر استاندارد و بدون امکانات و... بارها صحبت به میان آمده و تکرار مکررات شاید تاثیر چندانی نداشته باشد (دست کم به این صورت که از من بر می­ آید) اما بیش­تر نگرانی من در امر کیفیت آموزش است.

از همان دوران ابتدایی همواره از درس ریاضی می­ ترسیدم، ریاضی که می­ تواند یکی از لذت­ بخش­ترین و کاربردی­ ترین آموختنی ­ها برای کودک و نوجوان باشد. هنوز هم بعد از گذشت سالها و سپری کردن تحصیلات دانشگاهی ترس از عملکرد ضعیفم در این درس بر شوق حل مسئله می­چربد. امروز اولین و شاید تنها دلیل آن را عدم موفقیت آموزگاران دوران دبستانم می­دانم.  شکی در این نیست که در برخی از مدارس کشور معلم ­هایی دانا و مسلط به علم آموزش حضور دارند اما چند درصد از معلم­ها از نظر علمی و مهارت آموزش شایستگی تدریس در مقطع دبستان را دارند؟ در خوشبینانه­ ترین حالت کم­تر از ده درصد.

تا زمانی که ملاک ارزشیابی معلمان دوره­ های ضمن خدمت گذرانده ( اغلب بی ارزش و نمادین و فعالیت­ های جانبی بی­ ارتباط به حیطه­ ی آموزش و پرورش فکری و فرهنگی) باشد، تا زمانی که معلم­ های چند شغله­ ی ما در فکر درآمد حاصل از کلاس­ های فوق برنامه و اضافه کار و تدریس خصوصی هستند، تا آن زمان که همزمان با تغییر سیستم آموزشی و کتاب­ های درسی به چگونگی تدریس معلمان توجه نشود و کتاب­ های جدید با روش­ های آموزشی قدیم تدریس شود یک جای کار می­ لنگد. و حتی تا زمانی که معلمان ما غرق در مشکلات و گره­ های سر سخت زندگی خود هستند و سال هاست که حتی یک کلمه بیش از کتاب های درسی نخوانده و نیاموخته ­اند تمام مشکلات همچنان حل نشده باقی می ­ماند. این سوال که «آیا مدیران این حوزه، دوره­ ها و آزمون­ های آشنایی با اندیشه­ های بزرگان دینی و انقلابی کشورمان برای مربیان و معلمان را کارآمد یا کافی می­دانند؟» همیشه همراه من است. یعنی اینکه آموزگاران ما بدانند فلان شخص درباره ­ی فلان موضوع چه نظری داشته کافی است تا معلم آماده­ ی حضور در کلاس درس شود؟ آن هم در دورانی که ذهن هر شخص در معرض هزاران  دیدگاه متفاوت از رسانه ­های مختلف است.

به عنوان کسی که در یک رشته­ ی علوم پایه تحصیل کرده است خود به این نتیجه رسیده­ ام که یادگیری مهارت آموختن و درک علوم تجربی بسیار مهم ­تر از از یادگیری حجم بالایی از اطلاعات و محفوظات سطحی و بی مصرفی است که بیش ­تر کتاب­ های درسی را پر کرده است. با این وجود همچنان در سیستم آموزشی ما شانس موفقیت با دانش ­آموزی است که هر چه بهتر مطالب علمی را به حافظه می­ سپارد (بی نیاز از تحلیل و تفسیر و پردازش اطلاعات فراگرفته شده). هر چند «حذف نمره از امتحانات پایانی» گامی مفید و موثر به نظر می­ رسد اما تنها به این شرط که شیوه­ ی تدریس در کلاس درس نیز با این روند همراه شود.

به نظر من ساده­ ترین روش برای بهبود کیفیت آموزش و ارتقای سطح معلومات معلمانی که سالها از شروع تدریسشان می­ گذرد تهیه ی کتاب هایی در زمینه ی آموزش مطالب ارائه شده در کتاب ­های درسی است؛ کتاب هایی به زبان ساده ولی تخصصی به درک بیش­تر معلم از موضوع درسی و توانایی بیش­تر آن­ ها برای آموختن به دانش ­آموزان کمک می­کند. به علاوه تهیه و تدوین نشریات علمی- آموزشی متنوع و متعدد با هدف علاقه­ مندی بیش­تر و برانگیختن حس خلاقیت و شوق تدریس آموزگاران، حتی برگزاری جلسات، سمینارها و ایجاد انجمن­هایی به منظور اشتراک تجربیات آموزشی نیز راهکارهای قابل بررسی هستند.

در دنیای امروز که آموزش به تنهایی یک علم محسوب می­ شود، علمی که به وسیله­ ی آن می­توان جامعه­ ای آگاه، دانا، خلاق، پویا و البته قانون مدار و منظم ساخت و مایه ی تاسف است که ما چه اندازه از این اهداف دوریم.

«معلم شایسته حق تک تک فرزندان کشور عزیزمان است»

  • لادن ..

یادداشت 168، with deep love!

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

همیشه که نباید اتفاق خاصی افتاده باشه که یادی از هم کنیم. یه بارم بی هوا سراغ اونایی که خیلی وقته ازمون بیخبرن، ازشون بی خبریم بگیریم خب.

خیلی وقت پیش یه سایت خارجی سرزده بودم، درباره ی عشق و ریلیشن شیپ (چگونگی  برقراری و موندن توی روابط عاشقانه) و... بعد جالب اینه که عضو شده بودم و امروز که بعد از مدتها اون ایمیل کم کاربردم رو چک میکردم دیدم کلی ایمیل اومده از همون سایت مذکور، شروع ایمیل اینجوریه hello beautiful بعد آخرش اینجوریه with deep love. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم اصلا احساساتم به غلیان افتاده. حیف نیستی!

از پاراگراف بالا فکر بد به ذهنتون راه ندید این سایت رو به خاطر نحوه ی طراحی و مدیریتش خیلی پسندیدم نه محتواش (هفت قرآن به میان ما و این داستانا!). چنین سایتی با محتوایی که دوست دارم تخصصش رو داشته باشم قراره روزی طراحی کنم. انشالله


میگم: دیگه الان یه موجود کامل و مستقل محسوب میشه، حتی میشد سزارینش کرد. حیف احساسات جسم نداره.

میگه: دیوونه نادون.

یعنی میشه من یکی از اون هفت تا باشم. تصمیمم جدیه.

  • لادن ..

چرا می نویسیم؟

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۳۶ ب.ظ

اینکه چرا این روزا کمتر مینویسم و بیشتر میخونم و فکر میکنم بماند برای یه وقت دیگه. به این چند پست اخیرم هم حواسم هست. 

توی سایت صدای معلم مطلبی با عنوان <چرا نوشتن همیشه خطرناک است؟ چرا می نویسیم؟> توجهم را جلب کرد، شاید برای شما هم جالب باشه. مطالعه بفرمایید.

  • لادن ..

مریضی به خدا

سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۱ ب.ظ

<خیلی از طرز تفکرها بیماری است>


موسیو ابراهیم / اریک امانوئل اشمیت
  • لادن ..

مرض ترس

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۲۶ ق.ظ

((دکتر عبدالله خان چشم در چشم زری دوخت و گفت : اما یک مرض بدخیم داری که علاجش از من ساخته نیست. مرضی است مسری. باید پیش از اینکه مزمن بشود ریشه کنش کنی گاهی هم ارثی است.

زری پرسید: سرطان؟

دکتر گفت: نه جانم، چرا ملتفت نیستی؟ مرض ترس. خیلی ها دارند. گفتم که مسری است.))


سووشون، سیمین دانشور 

  • لادن ..

تولد دوچرخه

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۴۳ ق.ظ


دوچرخه 16 ساله شد. دوچرخه ضمیمه ی نوجوان روزنامه ی همشهریه که هر پنجشنبه منتشر میشه. در این شماره به مناسبت تولد 16 سالگی دوچرخه گفتگویی خواندنی با دکتر یونس شکرخواه درباره ی فضای مجازی انجام شده که توصیه میکنم مطالعه کنید.

                                        

  • لادن ..

بعد از کلی کشمکش و فکر و خیال شبانه روزی و نصف شب از خواب پریدن و چه کنم چه کنم کردنا چند روز پیش تصمیم جدید و البته مهم خودمو گرفتم. قرار نیست دیگه دکتری شیمی آلی بخونم و برای رشته ی جدیدم نیاز به حداقل یک سال تلاش و مطالعه و البته تحقیق و پژوهش دارم، از این رو محض بیکار نموندن و البته دلخوش کردن خانواده امروز برای اولین بار رزومه به دست پاشنه ی کفشمو ور کشیدم و افتادم دنبال کار. انتظار که ندارید نتیجه رو بگم؟ خب معلومه دیگه اما چند تا مورد جالب پیش اومد:

اول اینکه یکی از جاهایی که برای کار سر زدم مدرسه ای بود که مدیرش همون خانم مدیر دوره ی دبیرستانم بود، کلی ذوق زده شدم. گفتن نداره اون ذوق زدگی فقط تا قبل از مطرح کردن دلیل بودنم در اون مدرسه بود... ولی خدایی مدیرمون توی این حدود 12 سال هیچ تغییری نکرده بود اصلا انگار همین دیروز بود سر صف صبحگاهی حوصله مون از سخنرانی هاش سر میرفت. (ماشالله ما رو یاد قالی کرمون انداختن)

دوم اینکه دلم برای روزای دبیرستان، حیاط مدرسه، اون میله پرچم وسط حیاط، خط کشی های دور زمین والیبال ، روی زمین نشستن و پچ پچ های شوخ شنگولیمون تنگ شده بود و همه رو فراموش کرده بودم.

سوم؛ چرا من اینایی که بچه هاشونو میفرستن مدرسه غیر انتفاعی درک نمیکنم؟ خب مگه مدرسه دولتی چشه؟ اگه میدونید به منم بگید

دیگه اینکه تو آینه ی مدرسه خودمو دیدم، گول ظاهرمو نخورید به درد معلمی نمیخورم خودمم بیش از این تو مدراس دنبال کار نمیگردم.

پنجم (به قول بچگیام پنجمندش) شما مدیر گروه محترم دانشگاه واسه من نسخه نپیچ خودم خدای ایده م و دلم قنج میره واسه تاسیس شرکت دانش بنیان و این بساطا، کو؟ نیست که...

ششم، بازار کار اشباع ست اووووو بیا ببین چند تا رزومه ی فارغ التحصیل دکتری همون جا داره خاک میخوره (میدونستم از قبل ولی اینقدر از نزدیک لمس نکرده بودم)

من یه ترم دانشگاه آزاد خوندم و بعد انصراف دادم و نشستم خوندم واسه کنکور سال بعدش، اون موقع دانشگاه جای سوزن انداختن نبود امروز رفتم دانشگاه آزاد پشه پر نمیزد، چرا؟ باز به ما که رسید آسمون تپید. ولله نسل سوخته که میگن ماییم.

جاهایی قدم بذاری که ده سال پیش مسیرت بوده میفهمی ده سال هیچی نیست، تو بگو دیروز عصر به همین نزدیکی انگار. میگم: تو حساب کن مگه زندگی چند تا ده ساله؟ خیلی خیلی 7 تا ده سال مفید، ده سال اولش که بچه ای نمیفهمی ده سال آخرشم که باید بیان جمعت کنن... این چند تا دهه ی ناقابل به خدا هیچ ارزش نداره ها. بیا و با ما مهربون تر باش.


پ.ن: توضیحم برای عنوان اینکه، عنوان اولین درسایی که توی دوره ی ارشد و دکتری میخونی معمولا همون عنوان درسای دوره ی لیسانسه با یه پسوند پیشرفته، برای ما مثلا این بود، شیمی آلی پیشرفته

  • لادن ..

یادداشت 166، نشد اورلپ کنه

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ

اصلا صدای زهرا خود خود هیجانی بود که این روزا کم داشتم، یه چیز تو مایه های معجزه! میگه: ماجراهای سعید و زهرا همچنان ادامه داره.. :))

چند وقته فیلم خوب ندیدم حسابش از دستم در رفته


آبی مگه سهم تو نبود؟! 

تو به 400 و خرده ای راضی شدی، من 700 م رد کردم، یکی نشد موجمون


میخوام نقطه کوبی یاد بگیرم هنر جذابیه برام. 

دارم کم کم دست از سر خودم برمیدارم و مهربون تر میشم(با خودم)

  • لادن ..

یادداشت 165، خاص و البته خوشبخت

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

آدمای خاص و متفاوت رو دوست دارم، میترا خانم یکی از اوناست. یکی از دوستای قدیمی مامانمه و خاطرات روزای سخت گذشته مون رو از خودمون بهتر میدونه. چرا گفتم خاصه؟ چون همیشه پر انرژی و سرزنده ست، مدام در حال یادگیریه و برای یاد گرفتن چیزای جدید خیلی علاقه نشون میده، اون روز که اومد خونه مون موهاشو خیلی شیک و مرتب روی سرش جمع کرده و لباس گلبهی پوشیده بود با یقه ی گیپور سفید. به مامان گفتم: خودش برای بلوزش یقه گذاشته؟ شبیه بلوزش توی بازار دیدم ولی این یکی خیلی زنونه تر بود. مامان گفت: نمیدونم ولی از اینا هست که چنین کاری بکنه. یهو رفتم به خاطره ای از سالهای قبل، روزی که میترا خانم منو برد سر کمد لباسی خودش و دخترش، اونجا لباسایی رو دیدم که با سلیقه و ظرافت خاصی تزیین شده بودن.

چند روز پیش که این خانم برای دیدن مامانم اومده بود منو کنار خودش نشوند و برام جریان آشناییش با مامان را تعریف کرد، آدم خاصیه چون میتونه خاطرات تلخ و تند را شیرین و تاثیرگذار تعریف کنه.

برام تعریف کرد که با دخترای کم سن و سالی که توی باشگاه دیده دوست شده و آدم خاصیه چون به خاطر تارهای موی سفیدش ناراحت نیست و با لبخند میگه: اینا رو من در عوض یه عمر تجربه به دست آوردم حالا مونده تا شما به اینا برسید.

میترا خانم دانشگاه نرفته و به نظرش درس خوندن کار سختیه و یه جورایی دلش به حال من میسوزه که همش سرم توی کتاب بوده و هست اما تمام دوره ها و کلاسای فرهنگی و هنری و حتی ادبی را شرکت میکنه. آدمیه که وقتی توی نمایشگاه خیریه یه دختر معلول نقاش میبینه آدرس و شماره ش رو میگیره تا بهش سر بزنه و به جای کمک نقدی چند تا تابلو از نقاشیا را بخره.

یه ویژگی دیگه که من میپسندم اینه که به جای اینکه از این و اون یا حتی از زندگی خودش حرف بزنه با یه سوال "راستی فلانی آشپزی هم میکنی؟" که البته مشخصه که جواب سوال مثبته و سوال بعدی "غذاهای جدید هم درست میکنی؟" فضای گفتگو را کاملا عوض میکنه. گوشی را بر میداره و اول عکس پسر و دخترشو که من خیلی ساله ندیدم نشون میده و بعد هم از کلاس مجازی آشپزیش میگه به اضافه ی دستور تهیه ی خمیر جادویی و انواع پیراشکی و غذاها و دسرهای جورواجور. بعد تزیینات ژله ی شب یلدا و عکسای اون شب.

من هیچ وقت نفهمیدم توی گذشته چه اتفاقاتی براش افتاده و مشکلش با مادر شوهرش چی بوده وقتی فقط با یه اشاره از این قضیه رد میشه و برام تعریف میکنه هفته ی گذشته با مادر و مادر شوهرش رفته آرایشگاه و عکسای اون روز رو بهم نشون میده با خودم فکر میکنم یعنی به همین سادگی میشه غصه و کینه رو کنار گذاشت؟ البته بی انصافی نباشه مطمئنا برای خودش سخت بوده اما نتیجه این که الان رابطه ی صمیمی و خوبی با خانواده ی همسرش داره. میگه: بزرگتر همیشه بزرگتره و جاش بالاست. (من با این حرف مخالفم و احتمالا روزی در این باره یه پست بذارم)

میترا خانم مغازه داشت، همه ی لباسهای مغازه از بهترین جنسای بازار و میشه گفت بهتر از بقیه ی جنسای بازار بود، یه ویژگی دیگه ش همین که همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنه و البته با مشتری هم راه میومد، انقدر کیفیت لباسایی که از مغازه ش میگرفتیم خوب بود که هر کدوم تا سالها همراهمون بود (و حتی هست). برای مامان تعریف کرده بود که از فروش بافتنی و قلاب بافی های دستی خودش شروع کرده و من به عنوان آدمی با هوش اقتصادی قابل قبول دوستش دارم.

برای اینجور آدما خیلی راحت میتونی از آرزوها و اهدافت بگی نه تنها دستت نمیندازن بلکه تشویقت هم میکنن و بلند پروازی هاتو دست یافتنی توصیف میکنن. به مامانم میگفت: خیلی خوبه اگه به چشم یه هدف بهش نگاه کنی حتما بهش میرسی.

مادرمم آدم خاصیه خیلی خاص، یه خانم خاص با سرگذشتی پر فراز و نشیب و یه آدم موفق و با اراده، انقدر خاص که دوستش میگفت: من همیشه داستان زندگی تو و کارایی که تونستی انجام بدی برای دوستام تعریف میکنم و به هر کسی توی شرایط سخت قرار داشته باشه میگم کاری غیر ممکن نیست و مثالش شما هستید.


من خوشحالم که چنین مادری دارم که چنین دوستان خاصی داره، زنی که هیچ وقت دست از تلاش برای رسیدن به اهداف و آرزوهاش برنداره قابل ستایشه، هر انسانی که در جهت رویاهاش تلاش کنه ارزشمنده اما وقتی مادر باشی و یاد بگیری خودت رو وقف نکنی و در کنار فرزندانت و به خاطر اونها رشد کنی و هر روز رویاهای جدید بسازی این چیزیه که از بقیه متمایز و برجسته ترت میکنه. از نظر من با همه ی این ویژگی هاست که آدمی خاص و احتمالا خوشبخت و راضی میشه.

  • لادن ..