...

...

...

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یادداشت 163، همه باهات فرق دارن

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۴۵ ب.ظ

یه سریام هستن به این راحتی فراموش نمیشن، مثل اینا نباشید بقیه رو عذاب میدن. خوب باشید ولی به اندازه 


محقق و نویسنده شغله؟ کاری که خرج یه زندگی معمول ازش تامین نشه شغل به حساب میاد؟ آخه فکر کردم شغل آینده مو پیدا کردم بعد یادم اومد استقلال مالی یکی از هدفامه که اتفاقا منطقی و مهمه. آخه واسه کسی که از بچگی تا نزدیکیای 30 سالگی همیشه ی خدا انگشت وسط دست راستش از جای مداد و خودکار پینه بسته و همیشه یه دفتر و قلم کنار بالشتش داره چه شغلی بهتر از نویسندگی. نباید بیش از این دست دست کنم، میدونم.

  • لادن ..

یادداشت 162، قلمو

شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ

اساسا اینجوریه که وقتی درس داری و باید روی مطالعه تمرکز کنی، هزار تا فکر و ایده میاد سراغت. امروز از خواب که بیدار شدم قبل از آماده کردن صبحانه تصمیم گرفتم در آهنی ورودی را رنگ کنم. باید درس میخوندم چون کمتر از یک ماه به کنکورم مونده اما برای درس تمرکز نداشتم. چای را که دم کردم رفتم سراغ قوطی رنگ و قلمو و تینر... وای! حس خیلی خاصی بود. باید تک دختری باشی که سه تا داداش داره و همیشه فرصت چنین کارایی ازت گرفته شده باشه تا درک کنی من امروز چه هیجانی داشتم. مطمئنا اگه بقیه خونه بودن اجازه نمیدادن ولی خب باید به خودم ثابت میکردم بجز لاک زدن ناخن هنرهای دیگه ای هم دارم. این شد که فکر درس را کنار گذاشتم و دست به کار شدم، اول تمام سطح در را با دستمال حسابی تمیز کردم، بعد قسمتای شیشه ای و دستگیره و قفل را با چسب و روزنامه پوشوندم، بعد رنگ را کمی رقیق کردم. البته اول نمیدونستم چقدر تینر بریزم و چقدر باید رقیقش کنم که روی یه قسمت پایینی در امتحان کردم و خلاصه محلول سازی که از تخصص های ما شیمیست هاست نتیجه ی نهایی خیلی بد نشد، برای بار اول خوب بود. مامان شوکه شد وقتی از مدرسه اومد. گفتم برات سوپرایز دارم. سوپرایز شد جدی جدی. 

+ عاشق آدمایی هستم که به هدف های زندگیم شکل و فرم میدن و پخته ترش میکنن، فرناز از این دسته آدماست. 

+ یه فایده ی این حرکت امروزم اینه که اگر به عنوان یه شیمیست برام کار پیدا نشد میتونم به کارای دیگه هم فکر کنم، حمل بر خودستایی نباشه استعداد نقاشی ساختمان هم دارم.( داشتم و خودم نمیدونستم)


  • لادن ..

یادداشت 161، لادن

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۲ ب.ظ

چرا بعضیا از آمپول میترسن و جیغ ویغ میکنن؟ آمپوله دیگه.. 

من از اونام که در برابر درد صبور هستن ولی وقتی جریان خون روی گونه م را حس میکردم تمام بدنم یخ کرد، هر چی خواستم آیت الکرسی بخونم نشد، درست یادم نمیومد. خدا هیچ بنده ای رو محتاج دکتر بی انصاف نکنه. از من به شما نصیحت وقتی رفتید دکتر مدام حساسیت به خرج بدید و ازش بخواید کارشو خوب انجام بده، مرتب ازش درباره ی انواع داروها بپرسید از عوارض احتمالی و جایگزین هاش، همچین بی تاثیر هم نیست، بیشترشون دارای وجدان خفته هستن، همت به خرج بدید بیدار بشه.


چیزی به کنکور نمونده، بگذره تمام بشه، من کلی کار دارم.

میگم: اگه اینجام هفته ای یه تئاتر اجرا میشد میومدی بریم؟ نگو نه حالا که نیست بذار حداقل دلم خوش باشه...

عاشق این گلدون سفالی رنگی رنگیام، چقدر خوبه به جای گلدون سفالی قدیمیا این مدلای جدید رنگی اومده. تصمیم دارم بذر لادن بگیرم تو گلدون بکارم، احتمالا باید صبر کنم دی ماه بگذره و زمستون کوتاهمون تموم بشه.

گفته بودم طعم گلبرگ های لادن چیزی شبیه طعم فلفله، بیخود نیست اسم وبلاگم طعم تند لادنه.

  • لادن ..

یادداشت 160، مرغ آمین

پنجشنبه, ۲ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۱ ب.ظ

قدیما یه داستان خوندم که پدر و مادر دختری موقع تولدش هر کدام آرزویی کردن، پدر آرزو کرد که دختر در زیبایی همتا نداشته باشه، همون لحظه مرغ آمین که از بالای خونه شون می گذشت آمین گفت،  مادر آرزو کرد دخترش همونقدر عاقل و دانا بشه اما مرغ آمین گذشته و از اونجا رفته بود و در نهایت دختر زیبا شد ولی بهره ای از دانایی نبرد. این داستان را تعریف کردم که بگم، انگاری داستان بعضی از رابطه های ما هم همینه، مرغ آمین فقط بخش اول آرزوی ما را شنیده و برآورده کرده. رابطه های ظاهری و پوچ 

  • لادن ..

یادداشت 159، نوستالژی زمستونی

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۵ ق.ظ

من که میگم نوستالژیک ترین حرکت دنیا پاک کردن بینی با سر آستین پلیور و لباس زمستونیه.

:)))


خدایی یاد صبح های سردِ دوران مدرسه نیفتادید؟ من که قشنگ قیافه ناظم مدرسه میاد جلوی چشمم


زمستان خوبی داشته باشید 


پ.ن: سرمای جنوب جوریه که شب چله با مامان رفتیم پیاده روی. پارک خلوت بود چون مردم به همین اندازه سرما هم عادت ندارن. اصلا یکی از دلایلی که شب یلدا برای ما به اندازه ی بقیه استانهای کشور (شمال و مرکز یا مناطق کوهستانی) جدی نیست همینه که نه برف داریم نه کرسی و نه اصلا زمهریری که به خاطرش به کرسی پناه ببریم، البته بگم خیلی جدی نیست ولی یه کم جدی هست. 

  • لادن ..

یلدا مبارک

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

الهی سال دیگه همین موقع تاپ ترین آرزوهات تو مشتت باشه...

  • لادن ..

...typing

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۴۸ ق.ظ

یعنی اونوقتا که تلفن و گوشی موبایل و اینترنت و چت نبود مردم به کبوترا فحش میدادن؟!

  • لادن ..

یادداشت 158، دیگه وقتشه که...

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ

پاپوش های قلاب بافی مامان کنار دیوار افتاده بود، برشون داشتم و بالای بخاری گرمشون کردم و به پاهای مامان پوشوندم. به زنجیره های ریز و ظریف کنار پاپوش نگاه کردم و  گفتم : چه حوصله ای داشتم اون وقتا، الان حال ندارم برای خودم ببافم. مامان لبخند زد و گفت: خوب شد اینا رو یاد گرفتی، خودم زنجیره و پایه یادت دادم نه؟

آره در عرض کمتر از یک هفته یاد گرفته بودم و بعد از طرحهایی که توی مجله ها یا اینترنت میدیدم ایده میگرفتم، مامان تعجب میکرد چه جوری اینقدر زود و راحت مدلهای جدید را میبافم. این فقط یه دلیل داره، روزی سراغش رفتم که واقعا دوست داشتم یاد بگیرم، احساس کردم وقتشه، خواستم و با کمترین انرژی به اندازه ی خودم نتیجه گرفتم. 

شاید بهتر این بود همه ی مراحل دیگه ی زندگی هم اینجور می بود. زمانی میرفتم دانشگاه که احساس میکردم به تحصیل در رشته ی خاصی نیاز دارم، زمانی آشپزی یاد میگرفتم که ازش لذت میبردم، زمانی به شغل فکر میکردم که توانایی انجامش را در خودم حس میکردم، زمانی عاشق میشدم که... 

آدما با هم فرق دارن، چرا همه باید در یه سن وارد مدرسه بشن؟ چرا همه باید یه جور درس بخونن؟ چرا همه باید تحصیلات آکادمیک داشته باشن و اگر نداشته باشن یا نخوان داشته باشن باید انقدر حرف بشنون که در نهایت مجبور بشن با پرداخت هزینه ی بالا مدرک بگیرن؟ چرا همه باید از یه سن خاص به ازدواج فکر کنن؟ چرا... 

انگاری شابلون گذاشتن، سرنوشت همه ی ما را از روی هم کشیدن، همه مون یه مشت فارغ التحصیل بیکار یا دارای کار مغایر با علاقه و سلیقه مون هستیم که خواستگاری میریم، خواستگاری میشیم، ماشین میگیریم، ماشین میخوایم، خونه میخریم، جهزیه میخریم، مبلمان میچنیم و معلوم نیست کی و چه وقت قراره از این به اصطلاح زندگی خودمون راضی باشیم. 

+ یه روز برسه، وقتش باشه، همه چیز جفت و جور بشه...


پ.ن: خوشبحال شما ها که سرنوشتتون را خودتون انتخاب کردید. 

  • لادن ..

یادداشت 157، نوجوانی

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ب.ظ

چند وقتی هست که دلم بدجور هوای نوجوانیم را کرده، اون روزا که بین قفسه های کتابخونه میچرخیدم و عنوان کتابای بزرگتر از سنم را میخوندم، کتابایی که حتی عنوانش برام قابل درک نبود. خوبیش این بود که از عمو یاد گرفته بودم چه جوری معنی یه واژه را از لغت نامه پیدا کنم. اولین بار معنی واژه ی "استثمار" را به این روش پیدا کردم. اون روزا مجموعه کتابای هری پاتر خیلی جنجال به پا کرده بود، توی تمام مجله ها و هفته نامه های کودک و نوجوان درباره ی این داستان مطلب نوشته میشد، یه بخشی از اون دوران با تب هری پاتر گذشت. کتابای افسانه ی پریان، داستان های شاهنامه، قصه های هزار و یک شب.. .

نوجوانی یعنی همون دورانی که نه بزرگ بودیم نه بچه، نه از عروسک بازی و کارتون خوشمون میومد نه از اخبار تلویزیون چیزی حالیمون میشد، یعنی منحصر به فردترین دوران زندگی. 

برای من نوجوانی به منزله ی خداحافظی با کانون پرورش فکری کودک و نوجوان بود. کانون که از دوران دبستان، از رشت تا سال آخر دوره ی راهنمایی توی خوزستان یه پای همیشگی خاطره هام شده بود، شوق خوندن و نوشتن و لذت بردن از ادبیات و هنر را صد چندان کرد توی وجودم. 

چقدر خوب که دست کم این بخش از کودکی و نوجوانیم توی چنین حال و هوایی گذشت. این باعث شد خیلی از شرایط نامطلوبی که بعدها باهاش مواجه شدم ساده تر پشت سر بذارم. 

گفتم دلم هوای نوجوانی را کرده بود و از قضا کتاب "رویای نیمه شب" نوشته ی مظفر سالاری سر راهم سبز شد، از همون صفحات اول کتاب احساس کردم حس و حال کتابایی را داره که توی نوجوانی خونده بودم،  بعد که درباره ی کتاب سرچ کردم، خوندم که نویسنده این کتاب را بیشتر برای این گروه سنی نوشته. شاید بد نباشه سری به کتابایی که سالها پیش خوندیم بزنیم یا حتی کتابای بچه ها را ورق بزنیم، من که بهش احتیاج داشتم. 

+ تصمیم دارم بخش هایی از متن کتاب رویای نیمه شب را به زودی اینجا بنویسم. 

  • لادن ..

یادداشت 156، گَرَم یاد آوری یا نه...

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

بعضی از آدما بیشتر طرفدار تنهایی و سکوتش هستن، به همین دلیل بیشتر دوستی های یکی دو نفره را ترجیح میدن، بعضی آدما هم عاشق جمع های شلوغ هستن، همیشه توی گروه های هفت هشت ده نفره دیده میشن. حالا بین این دو دسته ای که گفتم خط کشی خیلی مشخصی هم نیست،  بعضی ها چیزی بین این دو سر قضیه هستن. نمونه ش خود من که عاشق جمع شلوغه ده نفری هستم، تمام خاطرات دوران مدرسه و دانشگاهم توی چنین فضاهایی گذشته ولی همیشه دلم میخواست یه دوست صمیمی و همیشه همراه داشته باشم که دوتایی باشیم، از این دوستای شبیه دو قلوها. فقط دو بار توی زندگیم به چنین دوستی برخوردم که متاسفانه هر دو تجربه خیلی کوتاه بوده، الان در همین لحظه بی نهایت دلتنگ هر دو تاشونم. فقط میتونم از صمیم قلب براشون آرزو کنم که الان همین لحظه غرق شادی باشن.


تک تک اون دوستای جمع های ده نفره مونم عزیز هستن و همواره دعاگوشون هستم، حتی شما دوست وبلاگی عزیز... 

  • لادن ..