طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

هر بار گذرم به دندونپزشکی میفته کلی از خودم ناامید میشم، بس که مشکلات دندون من تمومی نداره. همین جور یه روز از بیکاری هم گذرم به اون ورا بیفته باز باید بشنوم چرا دیر اومدی. همیشه هم میگم هر کاری لازمه انجام بدید تا یه مدت لازم نباشه بیام اینجا، بازم یا نمیشه بیش از حد روی یه سمت از دهان کار کرد یا اینکه میدونید دیگه! هزینه ها و دو دو تایی که به سختی چهارتا میشه.

هر چی شماره کلینیک رو گرفتم نتونستم تلفنی نوبت بگیرم. اونجا هم که رفتم چند نفری قبل از من اومده بودن دکتر همیشگی سرش شلوغ بود. یه نگاهی به عکس دندون کرد و گفت: من سرم شلوغه یا باید منتظر بشینی یا یه روز دیگه نوبت بگیری اما خانم دکتر هم هستن. میخوای بری پیش ایشون؟ به خانم جوان قد بلندی اشاره کرد که حواسش به ما نبود. گفتم: دکتر زیادی جوون نیستن؟

دکتر: همینه دیگه خود شما جوونا هم به هم اعتماد ندارید. همینه فلانی 90 سالشه داره همه کارا رو میچرخونه. ایشون از فارغ التحصیلای درسخون دانشگاه فلانه، از این دکتر الکیا نیست. بازم میل خودته.

دلم میخواست بگم به جوونا اعتماد نداریم چون به سیستم آموزشی که ازش گذاشتیم اعتماد نداریم. چون باورش نداریم، باور نداریم این سیستم تونسته باشه نخبه ها و کار بلدا رو از فیلتراش عبور بده. چون دیدم که دانشجوها با ناامیدی و نارضایتی روزای جوانی و دانشجویی شون رو میگذرونن و انگیزه ای برای بهتر یاد گرفتن ندارن. به کار یکی هم سن خودم نمیتونم ساده اعتماد کنم چون بین نوشته های کتابایی که باید پاس میکردم با اتفاقایی که داره توی صنعت و بازار کار میفته زمین تا آسمون فرقه. خیلی چیزا باید میگفتم ولی نگفتم. اونجا جاش نبود. حتی گمانم اینجا هم جاش نباشه ... 

رفتم سراغ خانم دکتر جوان. خیلی برخورد خوبی داشت و کاملا به حرفام گوش داد، کلی ایده ی جالب داشت که همین جور که داشت روی دندونام کار میکرد برام میگفت. خیلی هم بامزه میخندید. فقط یه کم دستاش کم جون بود که خب به جاش ظرافت داشت. الان که دارم این متن رو می نویسم یه کم دندونم درد میکنه، ژلوفن هم نتونست آرومش کنه ولی توی دلم کلی درده. چون صحبتای خانم دکتر نشون می داد اوضاع برای دندانپزشکا هم خوب نیست. دردای دلم بیشتر میشه از اینکه هیچکس راضی نیست، حتی کسی که یه روزی با شوق و علاقه و اعتماد یه رشته رو انتخاب کرده و توی تحصیلش موفق بوده. خواستم بگم متاسفم که زندگی اونجور که آدما میخوان نیست حتی اون آدمایی که واقعا برای رسیدن به هدفاشون میجنگن... به جاش گفتم: کلینیکت رو که زدی من برات کلی تبلیغ میکنم خودمم میشم مشتری همیشگیت... بازم اون لبخند مهربونش رو تحویلم داد...


+ شرح حال اولیه رو که میپرسید گفت: چند سالته؟ گفتم: دیگه کم کم باید بگم سی. بلند گفت: نه باباااااا سی؟!

هی به کفشای سفید- سبز روشنم نگاه میکردم، به فیروزه ای و نباتی شالم، به ابروهام که هیچ وقت هشتی یا کمونی و تیغ کشیده نیست. و البته ته قلبم خوشحال میشم گذر عمر و جفای روزگار هنوز زورش به گردی صورتم نچربیده :)))

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۲
لادن --

از اون روزایی که هم اتاقی بودیم و هم راز و هم کلام، وقتی داستان عشق آتشینشون رو با شوقی که به وصف نمیاد برام تعریف میکرد منم با تمام وجود گوش میدادم و توی دلم با هر چی عاشق و معشوق توی تاریخ و کتابای ادبیات بود مقایسه میکردم، چهار سال میگذره. اما این دو تا کجا و لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و رمئو و... کجا. از پشت کردن به پول باباش گرفته تا کنار گذاشتن ادامه تحصیل و رنج کار کردن با هر میزان حقوق و هر شرایطی که پیش بیاد اینا عیار هم رو سنجیده و حالا آب دیده ی یه زندگی متعهدانه شده بودن. داستانی که اگه توی هر کتابی میخوندم باورم نمیشد که حقیقی باشه و از شرح جزییاتش بیش از این صرفنظر میکنم که اگر باور نکردید نیاز نباشه بهتون حق بدم. امروز که عکس نوزاد یه روزه ش رو برام فرستاد دلم جای این همه خوشحالی رو نداشت. دلم میخواست پیشش بودم و سفت بغلش میکردم و به خاطر روزای خوبی که برای خودشون ساختن و برای خوشبخت بودنشون بهش هزار بار تبریک بگم و کوچولوی گردالی ملوسش رو ببوسم. آه! امان از فاصله ها... آه از خوابگاه که صمیمی ترین دوستات رو پرت میکنه هزار کیلومتر دورتر.

#متولددوممهر

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۵
لادن --

توی سالن انتظار نشسته بودم، منتظر دکتری که معلوم نبود کی قراره بیاد. به جز من آدمای زیادی توی اتاق بودن. داشتم یه کتاب با جلد سفیدی میخوندم. روبروی من یه آقای پیر نشسته بود و چند نفر اون طرف ترش یه خانم پیر. منتظر بودیم، تا چند نفر که حوصله شون سر اومده بود رفتن. پیرمرد اومد روبروی من ایستاد گفت: دخترم میشه ازت بخوام بعد از مردنم برام یه سنگ مثل این بگیری بذاری روی قبرم؟ به پشت سرم نگاه کردم یه تکه سنگ سیاه تزیین شده ی دور چین چینِ براق که شعرهایی روی اون حک شده بود به دیوار چسبیده بود. خدایی پیرمرد خوش سلیقه بود. سنگ هم کیفیت خوبی داشت هم اندازه ش جوری بود که فکر میکردی یه پهلوان هیکلی و قدر قدرت این زیر خوابیده باشه نه این پیرمرد مردنی. رو برگردوندنم و سر تا پای پیرمرد رو نگاه کردم،  لباس های ساده و اتو نکشیده ای تنش بود و لبه ی جیب شلوارش جا داشت چند تا کوک ریز بخوره. یه لحظه با پیرزن چند صندلی اونورتر چشم تو چشم شدم. به پیرمرد گفتم: ببخشید من خیلی آدم فعالی نیستم، تا حالا هم از این کارا نکردم. متاسفم! مشغول خوندن ادامه کتاب شدم. من و پیرمرد و پیرزن تنها آدمای اون اتاق بودیم. سنگ سیاه هنوز پشت سرم برق میزد و من تلاش میکردم بهش فکر نکنم.

از خواب که بیدار شدم خستگی یه انتظار بی حاصل چند ساعته هنوز باهام همراه بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۵
لادن --
ماه محرم و یاد سید الشهدا (ع) و واقعه ی کربلاست اون معجزه ای که باید چشم باز کنیم و ببینیم و درکش کنیم. ده روزی که لحظه به لحظه ش کلاس درسه برای کسی که جوینده ی حقیقی علم و معرفته، چی باید یاد بگیریم که توی این کلاس نیست؟ انسانیت، معرفت، بزرگمنشی، صبوری، توکل، تعقل، بندگی خدا، وظیفه شناسی، احترام، ایثار، محبت و هر چه که برای انسان شدن لازمه این جا هست. اگر چشم باز کنیم اگر بیاندیشیم. اگر چشم باز کنم و بیاندیشم...

عزاداری های همگی عزیزان قبول باشه ان شاالله

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۹
لادن --

منم بچگیام دوست داشتم اسباب بازی فروش بشم/ اونی که دنبال آرزوهاش رفته سه هیچ ازم جلوتره/ شهریور هر سال همینقدر آمار تصادفات جاده ای بالا بوده؟ آره به گمونم/ خیلی از آرزوهام رو یه جا با هم داشت، الان روی اعلامیه ی فوتش نوشته شده، مرحومه دکتر.../ جای یه دوست خوب رو هیچی توی دنیا پر نمیکنه، خدا بهت صبر بده/ قبلا هم گفتم از آدمای ترسو متنفرم/ جز از کل عالیه، جزییات شخصیتاش روی اعصابمه/ به توت فرنگی روی کفشات فکر میکنم دلم پر میکشه واست/ چهار ماه از هندزفری استفاده نکردم هیچم سخت نبود/ وکبیولری دات کام بامزه ست/ آشپزیم تو این دو سال بهتر شده، این دومین پیشرفت مفیدمه بعد از کتابایی که خوندم/ تا زنده ای واسه خودت احترام کسب کن، نمیفهمم چرا همه بعد از مردن محترم میشن/ فکر کردن به ازدواج یکی از سخت ترین کارای دنیاست، برای من که اینجوره/ تازه فهمیدم فوبیای اسباب کشی دارم/ بارسلونا همیشه به این خوبی بازی میکنه؟/ موی بلند به زحمتش می ارزه/ حالم خوب میشه خوشحال باشی، خوشحالی دیگه؟!



برای خانم دکتری که نمیشناسمش فاتحه بخونید. برای دوستم آرزوی صبر بر این مصیب کنید.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۸
لادن --

کیه که دلش نخواد همیشه از خوشی ها بنویسه؟! اما... 


پ.ن: برای مشاهده ی ادامه ی مطلب و ارسال نظر روی عنوان پست کلیک کنید تا در صفحه ی جدید باز بشه.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۳
لادن --

<آدم رویایی خاکستر رویاهای گذشته اش را بیخودی پس میزنه به این امید که در میانش حداقل جرقه کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش احیا شده قلب سرمازده ی او را گرم کنه، و همه ی آنهایی که براش عزیز بودند، برگردند. همان چیزی که تکانش داد، خونشو جوش آورد. اشک را از چشمانش سرازیر کرد، و آنچنان با شکوه فریبش داد!>

< اوه، ناستنکا، میدونی؟ بعضی وقتا ما از بعضیها تنها به خاطر اینکه با ما تو یه دنیا زندگی میکنن، خوشمون می آد. من از تو خوشم می آد چون همدیگه رو شناختیم، چونکه من تا آخر عمرم این روزو به خاطر خواهم سپرد. و به خاطر همین مسائل از همدیگه سپاسگزاریم.>

شبهای سپید/ فئودور داستایوفسکی



+ اگه از ترجمه ی ضعیف نسخه پی دی اف چشم پوشی کنم، یکی از بهترین هایی بوده که این چند وقت خوندم. انقدر احساسی که برای چند دفعه چشمام رو نمناک کرد. به زودی ترجمه ی بهتری از این کتاب رو خواهم خوند. 

پ.ن: برای ارسال نظر روی پست کلیک کنید تا در صفحه ی جدید باز بشه. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لادن --
احتمالا منم یه روزی بفهمم صلح یعنی چی، منی که توی بمبارون به دنیا اومدم...

"این قدرت نیست که فاسد می کند، بلکه ترس است.
ترس از دست دادن قدرت، کسانی را که از آن استفاده می کنند، فاسد می کند." ........
آونگ سن سو چی

She no longer deserves it

+ همه جای دنیا گفتن حرفای قشنگ راحت تر از عمل کردن به اون حرفاست.

پ.ن: برای ارسال نظر روی پست کلیک کنید تا در صفحه ی جدید باز بشه.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۵
لادن --

دوران دانشجویی با همه ی دردسر و گرفتاریاش یه عالمه خاطره ی خوب برامون میسازه که گاهی دلمون برای همون یه لحظه تنگ میشه. امروز داشتم یه ظرف بزرگ انار دون میکردم یاد این یکی خاطره افتادم:


ترم هفت بودم برای هم اتاقیم از باغشون دو تا سطل بزرگ (اشتباه نکنم 5 کیلویی) انار دون شده آوردن. باغ انار داشتن هم خوب نعمتیه ها. انارای آبدار و قرمز و شیرین رو دون کرده بودن وااای که چه کِیف داشت یه کاسه پر از انارای یاقوتی رنگ با گلپر و یه ریزه نمک. با این هم اتاقیم خیلی صمیمی نشده بودیم. راستش بیشتر وقتمون توی سالن مطالعه میگذشت و شبا قبل از خواب توی اتاق موقع خشک و شونه کردن موها یا آماده کردن وسایل دانشگاه روز بعد با هم صحبت میکردیم. از شاد و شنگول بودنش خیلی خوشم میومد ولی خیلی با هم تفاوت داشتیم، با من خیلی خوب بود ولی من با همه ی دوستای دیگه ش فرق داشتم. یه حرفایی رو به من میگفت که به هیچکس نمیتونست بگه و منم سعی میکردم شنونده ی خوبی براش باشم هر چند که بیشتر حرفاش رو درک نمیکردم.

 گفته بود هر بار خواستی انار بردار نیاز به اجازه نیست، این همه انار بمونه حیف میشه. یه هفته نشده بود سطل اول از نصف کمتر شد. آخر هفته تصمیم داشت شب بره خونه ی دوستش و براشون یه ظرف بزرگ از انارا ببره، واسه همین سطل انار دوم رو باز کرد و از اون برداشت و اولی رو گذاشت برای بچه های اتاق. چند هفته ای گذشت و ما جز برای شام و استراحت اتاق پیدامون نمیشد. اون دوتای دیگه هم زیاد اتاق نمیموندن و در نتیجه سطل انار اول همون جور کمتر از نیمه پر باقی موند. از این سطلا بود که درش خیلی محکم سفت میشه و هوا بهش نفوذ نمیکنه. چرا اینو میگم؟ الان متوجه میشید.

احتمالا بدونید همه قندها (قند موجود توی میوه ها و مواد طبیعی) در اثر تخمیر و فعالیت باکتری ها به ماده ی اسیدی تبدیل میشن به اصلاح ترش میشن. در واقع فعالیت باکتری های هوازی باعث این تبدیل میشه. اگه هوا بهشون نرسه این فرایند به شکل دیگه ای منجر میشه و گروه هیدروکسی های جدیدی بوجود میاد. اساسا فرق اسید و الکل همین گروه کربوکسیلی هست که از اکسیژن هوا به دست میاد.

تقریبا یک ماه و نیم گذشت و فرجه ها از راه رسید. یه شب داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که فرداش یه هفته ای بریم خونه. رسیدیم سر وقت یخچال و چشممون به سطل انار باقیمونده افتاد. در ظرف رو که باز کردیم یه بویی توی اتاق پیچید که نگو... فوری پنجره رو باز کردیم. دوستم میگفت: گفتم بخورید حیف میشه ببین هنوزم سرخ و آبدارن فقط بوش یه خرده مشکوکه :)) دیگه یکی نبود ما رو جمع کنه از خنده. همون موقع سر و کله ی دوستای عجیب غریبش پیدا شد. اونا که جریان رو فهمیدن دیگه نگو و نپرس. اونا که نزده میرقصیدن، انقدر خندیدن و مسخره بازی در آوردن. یکیشون میگفت: حیف برکت خدا نریزید دور!!! یه ساعتی رفتم اتاق دوستام و برگشتم دیدم اینا هنوز در همون حال شاد و شنگولشونن، حالا مونده بودم از اثرات اناراست یا خودشون اینقدر پتانسیل نهفته داشتن. گاهی از ته قلبم دلم برای اون لحظه ها تنگ میشه. هر چند از خوابگاه متنفرم...


+ من به صورت پراکنده توی پستام زیاد خاطره نویسی اونم از دانشگاه دارم.

+ اگه از خوندن خاطرات دانشگاهی لذت میبرید این پست های عالی رو هم بخونید. وقتی که آشنا دانشگاه میرفت.


پ.ن: از چکیده ی تجربیات خودمم بهتون بگم که اگه برگردم به اون روزا، این اطمینان رو نمیدم که بیشتر درس بخونم، بلکه هر روز به موقع صبحانه مفصل میخورم و مسواک میزنم و مسیر دانشگاه رو به تنهایی قدم زنون میرم. و بیشتر از نصف کلاس ها رو هم نمیرم تازه فقط کلاس درس استادایی که سرشون به تنشون بیارزه و خودم به تنهایی درس میخونم و به جای اینکه وقتم رو صرف هم اتاقی و همکلاسی کنم سرم رو با کتاب گرم میکنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۴
لادن --

وقتی داداشام به آخر اسمم یه «ی» ناقابل اضافه میکنن، قند توی دلم آب میشه. چقدر هوای دل خواهر برادراتون رو دارید؟  همین محبتای کوچک تحمل رنج این دنیا رو ساده تر میکنه.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۳
لادن --