طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یکی از تفریحات زندگی من خواندن داستان های کودک و نوجوانه. گاهی احساس میکنم بخشی از وجودم توی اون دوره جا مونده و شاید به همین علت باشه که کتاب "سنجاب ماهی عزیز" بیش از آنچه توقع میرفت من را به وجد آورد. پس تصمیم گرفتم نظرات و احساسم را نسبت به این کتاب در قالب نامه ای به نویسنده ی خلاق و دوست داشتنیش که از وبلاگ نویس های مورد علاقه ام هم هست بنویسم و در وبلاگم منتشر کنم. قطعا هر چه ما را به شدت هیجان زده، شاد، غمگین یا متاثر کند بیش از هر جای دیگری متعلق به وبلاگهایمان است. تلاشم را کرده ام با این نامه داستان کتاب را لو نداده باشم اما اگر قصد خواندن کتاب را دارید شاید بد نباشد خواندن این پست را به بعد از مطالعه ی کتاب موکول کنید. شاید هم دوست داشته باشید بیشتر درباره ی کتاب بدانید و بعد آن را بخوانید، انتخاب با شماست. فقط اگر کتاب را خواندید پیشنهاد میکنم به نویسنده اش نامه ای بنویسید و نظرتان را راجع به کتاب بگویید. شاید کمتر کسی به اندازه ی فریبا دیندار ارزش و اهمیت نامه ها را بداند و در کتابش این حس خوب را به خواننده یادآوری کرده است. خالق این کتاب همیشه منتظر نامه است.



  • لادن ..

یادداشت 197، ما یکی یه دونه دخترا

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ

ما تک دخترا موجودات طفلکی و مظلومی هستیم. نصف عمرمون صرف این میشه که به همه به خصوص همسن های خودمون که خواهر بزرگتر دارن و به خصوص تر به خانمای بی مزه ی فامیل ثابت کنیم که لوس و بچه ننه نیستیم. بزرگترم که میشی مدام چوب محبت های خودخواهانه ی والدین و احیانا برادرامون رو میخوریم «دختر یکی یه دونه مو بفرستم شهر غریب؟!» « دختر یکی یه دونه مو بدم دست فلانی» « دختر یکی یه دونه مو ...» اما از همه ی اینا تلخ تر وقتیه که در آستانه ی سی سالگی به بی نتیجه بودن تلاشت پی میبری و تازه میفهمی خودت هم در اشتباه بودی و تحت تاثیر جو خانواده و اطرافیان تک دختری هستی که به سادگی نمیتونی داشته هات رو شریک بشی، نه از سر بخل و خساست و نه تنها داشته های مادی که بیشتر محبت آدمای دور و برت رو. از این رو ممکنه حتی ناخواسته اسیر حس احمقانه ی حسادتی نسبت به دختر خاله ی چهار ساله ای بشی که مرکز توجه خانواده قرار گرفته و با وجود علاقه ی فراوانی که نسبت بهش داری و با وجود این گفته ی مادر « که تو فقط همین یه دختر خاله رو داری و دیگه هیچ وقت دخترخاله ی دیگه ای نصیبت نمیشه و اونم فقط تو رو داره» بازم آبتون با هم توی یه جو نره. آه! امان از دل ما تک دخترها...


پ.ن: حالا کمتر پا تو کفشم کنه شاید حسم کمتر بشه.

پ.ن 2: تا حالا تجربه نکرده بودم، تازه فهمیدم یکی از لذتهای زندگی اینه که موقع تایپ کردن پست جدید وبلاگیت یه عود پرتقالی روی میز مطالعه ت بذاری؛ هی دودش برات برقصه هی ذوق کنی واسه بوی پوست پرتقال سوخته...

  • لادن ..

یادداشت 196، بشمارید دیگه

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

حالا هی بگو نتیجه ش برام مهم نیست... ناخناتو چرا میجوی؟


+ دو تا برادرزاده های فسقلیمم توی انتخابات شرکت داشتن :))

+ استرس چرا؟؟


  • لادن ..

این روزا که هر جا بری و هر حرفی رو پیش بگیری تهش به انتخابات و بحث درباره ی نماینده های انتخابات و وعده وعیدهاشون میرسه، خواه ناخواه بخشی از ذهنت متوجه این ماجرا میشه و به این فکر میکنی که «اگه من نماینده بودم چه وعده ای میدادم که از پسش هم بربیام؟» و « اگه من رییس جمهور میشدم چکارا میکردم؟» امروز موقع تماشای مستندی درباره ی صنایع دستی و نحوه ی بافت "گلیچ" توسط یه خانم روستایی به ایده ای که قبلا به ذهنم رسیده بود بیشتر فکر کردم...

راستش اگه من رییس جمهور میشدم به جای دادن یارانه که حتی اگه چند برابر مقدار فعلی هم بشه درد زیادی را درمان نمیکنه و همیشه برای قشر پایین جامعه و به ویژه روستاییان مشکلاتی از قبیل نداشتن بیمه و نبود منبع درآمد پایدار و مطمئن و فقدان تضمینی برای آینده، باقی میمونه به فکر راه حل شایسته تر و منطقی تری میبودم. از طرفی فرهنگ بومی، صنایع دستی و سبک خاص زندگی هموطنان عزیزم در مناطق مختلف کشور که به طور قطع سرمایه ی ارزشمند و قابل افتخاریه روز به روز به نابودی نزدیک تر میشه. به همین دلیل اگر رییس جمهور بودم حتما برای تصویب قانونی برای این قبیل مشاغل رو به انقراض و نابودی که میتونه به افزایش پتانسیل گردشگری هم کمک کنه تلاش میکردم، به این شکل که قانونی تصویب بشه که برای کسانی که از طریق سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری مشخص شده اند، و رسما به شغل های هنری دستی که در خطر فراموشی هستند میپردازند تسهیلاتی داده بشه و این افراد بیمه بشن، میشه در قانون بیان کنن که هر کدام از این افراد موظف به پرورش چند استاد جوان در حیطه ی فعالیت خودشون هستن. با اینکار به چند هدف مهم می رسیم، یک اینکه به جای دادن وجه نقد به مردم کار و فعالیت اقتصادی بهشون دادیم و این بیشتر به عزت و حس اعتماد به نفس و روحیه ی امیدواری مردم به ویژه قشر محروم کمک میکنه ( دیگه به جنبه ی اقتصادیش نمیپردازم چون خارج از سطح معلوماتمه و در این باره باید بیشتر با مشاورینم صحبت کنم :)) ) دو : از فرهنگ بومی مناطق حمایت شده و این فرهنگ نسل به نسل ادامه پیدا میکنه و به مرور میتونه به شکل خلاقانه ای به روز بشه و وارد زندگی مردم. سوم: بخشی از مشکل بیکاری حل میشه (بخش کوچکی)، چهارم: از مهاجرت روستاییان به شهرهای بزرگ جلوگیری میشه و به کاهش مشکل حاشیه نشین ها کمک می کنه، پنجم: خیلی کار باحالیه و همه ی مردم میفهمن شما جدا تصمیم به انجام کارهای اصولی دارید نه صرفا نمایش قدرت و ...


پ.ن: لازم به توضیح نیست ولی میگم که توی دلم نمونه، من تجربه ای در زمینه ی کار اجرایی ندارم ولی به شدت به فرهنگ، هنر و سربلندی کشور و مردمم عشق میورزم و از سیاست بیزارم.

پ.ن2: حالا اینکه چرا ما خانم رییس جمهور نداریم یا چرا نباید رییس جمهور جوان و با ایده های نو داشته باشیم، بحث دیگه ایه...

  • لادن ..

یادداشت 194، معرفت غیر منتظره

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ب.ظ

دیگه یه چیز توی زندگی خوب یاد گرفتم و اون اینکه از هیچکس توقعی نداشته باشم. سخت میشه به چنین نقطه ای رسید که به کامل ترین شکل ممکن از تمام اطرافیان، دوستان و اعضای خانواده (و حتی اون دسته افرادی که ادعای رفاقت یا علاقه دارن) توقعی نداشته باشی؛ اینه که کوچکترین محبتی که قطعا دور از انتظارم باشه من رو تا حد زیادی ذوق زده میکنه. و محبت الناز برام یه دنیا ارزش داشت وقتی بین همه ی کارا و دغدغه های پایان نامه و مشکلات ترم آخری و خوابگاهی و... برام وقت گذاشته بره انتشارات کتابی که مد نظرم باشه بگیره و بعد با کلی زحمت اونهمه کتاب رو ببره خوابگاه، بعد با خودش ببره نمایشگاه کتاب و از اونجا برام پست کنه تا هزینه پستش مناسب تر باشه برام... جدی چنین حرکتی تفسیر واژه ی رفاقت نیست؟! من که الان در پوست خودم نمیگنجم از این همه شادی برای داشتن دوست این مدلی... امیدوارم بتونم یه روز جوری که انتظار نداره و بهش بچسبه از خجالتش در بیام.


  • لادن ..

یادداست 193، خالهای تولد یا تولدهای خالدار

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ب.ظ

چند سال پیش بود که صبح روز تولدم چشمم به خال ریز روی انگشت دستم افتاد، تقریبا مطمئن بودم شب قبل که ناخن هام رو کوتاه کرده و دستم رو کرم زده بودم اون خال نبود. وقتی با تعجب و البته کمی هیجان به دوستم نشونش دادم گفت: این خال تولدته :)

این اتفاق رو فراموش کرده بودم تا همین چند روز پیش که یه خال ریز جدید کف دستم دیدم. این کی اینجا سبز شده بود؟ فقط دو سه روز بعد از تولدم متوجهش شده بودم. خلاصه این که داستان خالهای ریز و روز تولد برام اتفاق جالبیه از این جهت که تمام طول سال با نگاه کردن بهشون به یاد روز تولدم میفتم و اینکه باید حواسم باشه که چقدر از لحظه ی ورودم به این دنیا گذشته و توی این مدت چه کارا کردم و از پس چه کارایی هنوز بر نیومدم...

  • لادن ..

یادداشت 192، فاصله ای نیست

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ق.ظ

همزمان هم زل زدم به مانیتور و نوشته های غمگین این دوست وبلاگ نویسم از عشق نافرجامش رو میخونم و بغض میکنم، هم یه چشمم به گوشیه و توی تلگرام جواب شوخیای اون یکی دوستم که همراه با عشق فرجامش سر کَل کَل رو باز کرده میدم. چه فاصله ی نزدیکی! چه حجم سنگینی از احساس!

  • لادن ..

یادداشت 191، انحلال ناپذیرها

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۱ ق.ظ

فقط توی دنیای شیمی نیست که برای حل کردن چیزی باید تا حد امکان کوچکش کرد، هر جای این دنیا با هر مسئله ای که روبرو شدید به جای بزرگنمایی و اغراق درباره ش، خیلی ساده تا میتونید کوچکش کنید تا قابل حل بشه... اگر نشد به حال خود رهاش کنید یا اصلا حل شدنی نیست یا الان زمانش نیست، به بقیه ی زندگیتون بچسبید مگه چقدر عمر میکنیم؟!!

عمرتون طولانی...

  • لادن ..

یادداشت 190، تلخ مثل طعم واقعی حقیقت

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۳۳ ب.ظ

ماها عادت کردیم همیشه دنبال چیزای خوب باشیم. اما خوب چیه؟ بهترین طعم چیه؟ بهترین حالت کدومه؟ بین غم و شادی همیشه شادی گزینه بهتره ست؟ شاید واسه همینه همش از زندگی و دنیا و هر چی اون تو هست ناراضی هستیم.

برای شما هم پیش اومده بعد از تماشای فیلمی به شدت تحت تاثیر قرار بگیرید و حالتون بد بشه؟ شده کتابی حسابی روحیه تون رو بهم بریزه؟ یا بعد از درک درست یه مسئله خاص احساس کنید که دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه و دیدتون درباره ی این ماجرا روی بقیه ی زندگیتون تاثیر بذاره. من این جور وقتا خیلی عذاب میکشم ولی از این اتفاق راضی هستم، ذهنم همش میگه: بنویس مثل تلخی قهوه یا تندی گلبرگ لادن ولی من این مثالا رو نمی پسندم. تلخ مثل طعم واقعی حقیقت!

اون موقع که بچه مدرسه ای و پشت کنکوری بودم داداشم میگفت هر جا احساس کردی درس زیادی برات سخت شد بدون داری یاد میگیری. راست میگفت. فرایند یادگیری جوریه که در ابتدا همه چیز به نظر ساده میاد و وقتی قراره به دنبال دلیل منطقی یا روش اثبات باشی میبینی داستان به این سادگیا هم نیست. این طعم تلخ این حس ناخوشایند لازمه برای فهمیدن. خدا کنه توی مسیر باشم...



+ ممنون ازت دوست عزیزم که هستی

+ با شما دوست عزیزی هم که نیستی کاری ندارم، خوش باش :)

  • لادن ..

یادداشت 189، یه وقتایی جات خالیه

جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ

داشتم به این فکر میکردم که چی میشه یه لحظه هایی جای بعضیا وحشتناک خالی بنظر میرسه؟ مثلا زمانی که قرار بوده سرنوشت ماها نوشته بشه، اینجور نوشته شده که این لحظه باید در کنار یه فرد مشخص باشی و اگه به هر دلیلی سرنوشتت عوض شده باشه و اون فرد نباشه، هیچ کسی یا هیچ چیزی نمیتونه جاش رو پر کنه. شبیه لحظه هایی که توی جمع تنهایی...برای من که زیاد پیش میاد، دارم به یه اتفاق یا یه فیلم بامزه میخندم، انقدر  میخندم که اشک از چشمام جاری بشه و دل درد بگیرم و به سرفه بیفتم بعد همون لحظه دلم میخواد یه فرد خاص پیشم باشه، اه لعنتی... یا مثلا کیک شکلاتی خوب شده، همچین ترد و خوشمزه، شکلاتش توی دهن آب میشه و طعم و بوی شکلات یادت میندازه اون دوستت که عشق شکلاته کیلومترها ازت دوره. یا قارچای توی خوراک لوبیا من رو یاد هم اتاقیم میندازه که همیشه میگفت: قارچای کنسرو لوبیای سلف رو بذار برای من :))... وقتی قارچ توی خوراک خوشگل و  خوشمزه ست عجیب جاش خالیه که قارچ خوشگلاش رو برداره. یا وقتایی که هیچکس نیست که درک کنه چی میگی، اون هم اتاقی قدیمی سال چهارم دانشگاه چقدر جاش خالی میشه.

اه! لب ساحل رو که دیگه نیاز نیست بگم؟! اونجا فقط یکی فقط فقط هم همون یکی...


یه وقتایی جات خالیه،  مطمئنم هیچ کس و هیچ کاری نمیتونه این لحظه ها رو پر کنه.

  • لادن ..