طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یادداشت 176، داستان چیه؟

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

چند وقتیه صدا و سیما توی مجموعه های تلویزیونی خیلی ریز داره نحوه ی کنار اومدن با هوو و پذیرش همسر دوم رو نشون میده. از اونجایی که خیلی اهل تماشای مجموعه های داستانی تلویزیون نیستم بیش از این وارد ماجرا نمیشم، فقط خواستم بگم حواسم بهشون هست ولی واقعا متوجه نشدم داستان چیه؟


#نفس_گرم #روزهای_بی_قراری

  • لادن ..

به رسم ادب

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ق.ظ

دوستان عزیز رادیو بلاگیها به وبلاگ بی مقدار من لطف داشتند، هرچند از همراهان رادیو بلاگیها نبودم،  پست "تب داری عزیزم" را به صورت فایل صوتی در وبلاگ و کانال تلگرامشان منتشر کردند.

صمیمانه سپاسگزارم و برایشان سلامتی، شادی و موفقیت روزافزون آرزومندم.

  • لادن ..

یادداشت 175،

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۵۳ ق.ظ

اینکه تا من پیام نفرستم و زنگ نزنم کاری به کارم ندارن خوب نیست، حتی اگر بعدش بگن، با دیدن پیامت از خوشحالی بال در میارم یا خیلی بامرامی و این حرفا. اینکه من برام مهم نیست بهم فکر میکنی یا نه هی دلم بخواد سراغتو بگیرم اصلا جالب نیست، میدونی! یه جوری زیادی لوسه، زیادی رمانتیکه، برای خودمم قابل باور نیست. اینکه مدام سعی کنم خودمو تغییر بدم و یه عادت ناجور خودمو کنار بذارم هم خوب نیست، اینقدر آزاردهنده ست که یه وقتا خیال کنم نکنه دارم فیلم بازی میکنم! من کیم؟ چقدر خودمم؟ بابا من همه نمکم به بی کلگیمه (چه واژه ای شد، بی کله! خفیف تر از بی مخ، یاغی، عاصی...)

اصلا لادن باشی و تند نباشی؟! هیجان زده و جیغ جیغو نباشی؟ خنگ طور نخندی؟

نمیدونم چقدر درک کنی ولی خیلی دلم واسه خود قدیمیم تنگ شده. نه که غصه ای داشته باشم، یا روزگار ساز مخالف بزنه، نه! از بعضی تغییرات و رفتارای جدیدم راضی نیستم. باید بیشتر با خودم خلوت کنم، همه رو از مغزم بریزم بیرون. اصلا این بالا پر شده از دیگران، فکرشون، خاطره هاشون، نظرات و باید و نبایدهاشون، سرزنش ها و توقعاتشون. همه رو میذارم کنار، باید به خودم فرصت بدم... 

  • لادن ..

یادداشت 174، هر کی به گل دست بزنه...

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۴۲ ب.ظ

اون قدیما که ما بچه بودیم میخوندیم: هر کی به گل دست بزنه شاپره نیشش میزنه. به این کار ندارم که شاپره اصلا چی هست؟ و نقشش در حفاظت از گلها چقدر جدیه، اما هر چی که بوده گویا هنوز غیرتش مثل خیلی از موجودات دو پا و گاها دو بال حاضر نم نکشیده بوده و سایه ش مثل یه مرررد بالا سر گلها بوده. ولی این روزا خشکسالی، گرمایش کره زمین، زیاده خواهی ما آدما و البته زیاد شدن وسایل نقلیه و دسترسی آسون تر به نقاط صعب العبور و دور افتاده همه دست به دست هم دادن تا برخی از گونه های گیاهی (همون گل معروف شاپره یا شب پره) در خطر انقراض قرار بگیرند. اینه که گاهی قدم به یه بیابون بی آب و علف میذاری از قدیمیای محل میشنوی "اینجا روزی روزگاری دشت گلهای وحشی بوده، تا چشم کار میکرده زرد و نارنجی و سرخ و صورتی و بنفش بوده که سلول های عصب بینایی رو صفا میداده". پای این موجود دو پا هر جا که رسید خودخواهی و نادانیشم با خودش برد و این شد که نفهمید این گلستون باید برای آیندگان هم باقی بمونه. 

خلاصه ش کنم، تقاضا دارم در ایام گشت و گذار بهاری اگر گذرتون به طبیعت افتاد هوای این منابع عظیم گیاهی رو داشته باشید،  ارزششون از بشکه بشکه نفت خامی که داره صادر میشه به کشورای دیگه کمتر نیست.  خیلی از گونه های گیاهی که توی کشورمون داریم نادر و منحصر به منطقه ی ماست و فراورده هاش (به شرط استخراج و شناخت صحیح) بسیار گران بها هستند. پس تا جایی که امکان داره سعی کنید به گیاهان خودروی طبیعت آسیب نرسه، این گلها باید روی شاخه خشک بشن تا گرده و دونه شون برای سال های بعد و تولید نسل های آیندشون مناسب باشه. 

آی لجم میگیره گلی که نیم ساعت بعد از جدا شدن از ساقه ماندگاری نداره میچینن. اصلا منم اون شاپره که هر کی به گل دست بزنه با من طرفه.


پ.ن: گلهایی که در تصویر پروفایلم میبینید از همون نمونه هستن که از شیرین کاری یکی از دوستان بوده، هر چند از یه منطقه چیده شده که از این گلها به فراوانی رشد میکنه اما این دلیل نمیشه هر کدوم از ما به خودمون اجازه چنین کاری بدیم. 

+ بیش از این حواسمون به نظم طبیعت باشه، ما هم جزیی از همین طبیعتیم.

  • لادن ..

رویای نیمه شب

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۳ ق.ظ

مدتها پیش قرار بود قسمت هایی از کتاب «رویای نیمه شب» را اینجا بنویسم. امروز دیگه وقتشه.


« پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا و گران بها که من طراحی کرده و ساخته بودم، اشاره کرد. خوشحال شدم که آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود؛ هرچند بعید می دیدم که مادرش زیر بار قیمت آن برود. گوشواره را بیرون آوردم و به پدربزرگ دادم.

طراحی و ساخت این گوشواره، کار هاشم است. حرف ندارد! مادر ریحانه گوشواره ها را گرفت و ورانداز کرد.

- واقعا قشنگند، ولی ما چیزی ارزان قیمت میخواهیم.

مادر ریحانه گوشواره ها را روی مخمل گذاشت. با نگاهش گوشواره های قبلی را جستجو کرد. پدر بزرگ گوشواره های گران بها را توی جعبه کوچکی گذاشت. جعبه را به طرف مادر ریحانه سُراند.

- از قضا قیمت این گوشواره ها دو دینار است.

در دلم به پدربزرگ آفرین گفتم.از خدا میخواستم که ریحانه صاحب آن گوشواره ها شود. قیمت واقعی اش ده دینار بود. یک هفته روی آن زحمت کشیده بودم.»

«میان سرسرایی بزرگ و روشن که سقفی بلند و پر نقش و نگار داشت، به دری چوبی رسیدیم. امینه در را باز کرد و گفت: (اینجا محل کار شماست. ترتیبی داده خواهد شد که هر روز بدون مزاحمت نگهبان ها به همین جا بیایید و کارتان را انجام دهید.) پشت سرش وارد شدم. اتاق بزرگ و دلپذیری بود. دو پنجره ی بزرگ و محرابی شکل به طرف باغ داشت. کف اتاق و سکوی گوشه ی آن، پوشیده از فرش بود. جلوی پنجره ها پرده هایی گران بها آویزان بود. پرده ها را کنار زدم. قسمتی از باغ، نیمی از شهر، رودخانه ی فرات و پل روی آن، به چشم آمد. پنجره ها را گشود تا هوای اتاق عوض شود.

امینه وقتی دید همه چیز مرتب است، تعظیم کرد و رفت. به طرف سکو رفتم. کنار بالش ها و زیراندازهایی از خز، ظرف هایی پر از انگور و انار و انبه چیده شده بود. اتاق شباهتی به کارگاه نداشت. حق با پدربزرگم بود. قنواء و خانواده اش نقشه هایی برایم داشتند، وگرنه باید اتاق کوچکی در گوشه ای از طبقه ی پایین در اختیارم می گذاشتند. اتاقی که در آن ایستاده بودم، برای پذیرایی از میهمانان مهم و نزدیکان حاکم مناسب بود.

ساعتی گذشت. خبری نشد. گاهی کنار پنجره می ایستادم و گاهی لبه ی سکو می نشستم. یکی دو بار تصمیم گرفتم بروم و از امینه یا دیگری بپرسم که کی و چگونه باید کارم را شروع کنم. چند خنجر و شمشیر و سپر جواهرنشان به دیوار آویزان بود. یکی از خنجرها را برداشتم. آن را از شال حریری که به کمرم بسته بودم، گذراندم. جلوی آیینه ای سنگی که توی طاقجه ای، در دل دیوار، کار گذاشته شده بود ایستادم. چرخیدم و خودم را تماشا کردم. خنجر را از غلافش بیرون کشیدم. تیغه ای ظریف و درخشان داشت. نگین های روی دسته و غلافش خیلی خوب کار گذاشته شده بود. فکر کردم شاید قرار است کارم را با جلا دادن آن سلاح ها شروع کنم. خنجر را در هوا چرخاندم و حواله ی دشمن فرضی کردم. این کار را بارها تکرار کردم. با این تصور که زندانی هستم و میخواهم فرار کنم، به پشت در رفتم. با حرکتی ناگهانی  آن را باز کردم. از آنچه در مقابلم دیدم خشکم زد...»


رویای نیمه شب/ نویسنده: مظفر سالاری/ ناشر: کتابستان معرفت/ چاپ ششم- بهار 94


+ قبلا هم نوشتم که این داستان بیشتر برای نوجوانان نوشته شده.

  • لادن ..

یادداشت 173، خرخره

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۲۹ ق.ظ

دو جلد کتاب <مجموعه آثار انتون چخوف > مدتهاست همراهم شده. کتاب مجموعه داستان های کوتاه صمد بهرنگی هم که داره منو شیفته ی خودش میکنه. به این دو سه تا کتاب <فن سماع طبیعی، ابن سینا> هم اضافه کنید. بعد همه ی اینا یه طرف medicinal natural products هم یه طرف. اصطلاح تا خرخره در امری فرو رفتن رو برای چنین حالاتی پدید آوردن.

جلد اول داستان های چخوف ارزش وقتی که براش گذاشتمو نداشت، به جز داستان <داس سبز> بقیه خیلی سطحی بودن و تنها نکته ی جالبش اینه که روند پیشرفت نویسنده در نوشتن داستان رو با توجه به ترتیب زمانی که کتاب داره نشون میده. 

کنکور دکتری رو گذاشته بودم کنار، حتی سر جلسه هم نرفتم، هزینه ثبت نامش کوفت سنجش بشه که nمین باره دارم ثبت نام میکنم و شرکت نمیکنم.

دوستم میگه: به فکر یه کاری باش واسه کتاب همیشه وقت هست، من موافق نیستم. الان وقت خوندنه برای من، بهترین وقت. 

کاش بشه و بتونم یه کار کوچک دل خوش کنک سر هم کنم.

  • لادن ..

یادداشت 172، تولدانه

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۲ ب.ظ

یه مدت فکرم مشغول این بود که چه جوری تولدش رو تبریک بگم، حالا که نمی تونم بغلش کنم، ببوسمش،  بگم: رفیق مهربون روزای دلتنگی تولدت مبارک. اصلا همین جمله وقتی تایپ بشه و توی یه پیام ارسال بشه، مگه چقدر حس میتونه با خودش منتقل کنه، چه جوری بدون اینکه زل بزنم توی چشماش و اون لبخند همیشگی و شیرین به وسعت نصف صورتش رو با یه نگاه و لبخند صمیمی جواب بدم، بهش بفهمونم این فاصله ها هیچی نیست، هیچی! بگم: ببین! ما از خیلیای دیگه که یه متری هم هستن و دلشون با هم نیست نزدیک تریم. آه! روزگار بی وفاییه، نه اصلا چرا گردن روزگار بندازم؟ آدمای بی وفایی شدیم. ساده فراموش میکنیم همه ی اشک و غم و شوق و لبخند و هیجان هایی رو که با هم تجربه کردیم. ولی من باید یادم بمونه و می مونه، پس فرقی نداره چقدر ازم دوری، به یه سوپرایز تولدانه فکر میکنم. 

یه ایده به ذهنم میرسه، روی یه برگه امتحانی قدیمی، از اینا که بالای برگه یه نوار آبی رنگ هست که مشخصات امتحان و دانش آموز اون جا نوشته میشه بر میدارم. یه امتحان با موضوع دوستم مینویسم، و توی دو تا سوال و جواب شخصیتش رو از نظر خودم توصیف میکنم، خیلی جدی هم بارم بندی و تصحیح میکنم. یه سوال حتی رسم شکل هم داره، این یکی حسابی باید بامزه ش کرده باشه. باید بدونه هنوزم برام مهمه ( چون مهمه)

حالا از برگه امتحانی با همه ی حس طنزی که میتونستم توی نگارش از خودم نشون بدم، عکس میگیرم و به تلگرامش میفرستم. 

خوشحال شد و چند دقیقه بعد برگه امتحانی توی استوری اینستاگرامش ظاهر میشه، اما یه نوشته بهش اضافه شده: #معرفتینگ. دروغ چرا یه کم غصه م میگیره، چرا باید انقدر از هم نا امید شده باشیم که چنین حرکت ساده ای اسمش بشه معرفت!؟ 

سوپرایز جانانه ی بعدی عکسیه که اون برام میفرسته، دانلود میکنم، یه برگه آزمایشه به تاریخ دیروز. خوش قدم باشی نی نی تپلو!

  • لادن ..

یادداشت 171، تب داری عزیزم

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۱۹ ب.ظ

اسفند شروع شد، اسفند با خودش بوی بهار میاره، کم کم یه ساعتایی از روز میشه پنجره ها رو باز کرد و نسیمی ملایم و خنک رو مهمون هوای زمستونی خونه کرد. اسفند میشه توی گلدون بذر تازه کاشت تا اوایل بهار جوونه بزنه و نوید سرسبزی و زندگی بده. هر سال این موقع ها برای ما خوزستانی ها بهار پیش پیش رخ نشون میداد. صحراها سرسبز و با صفا میشد و هوا رو به گرمی می گذاشت. آخر هفته ها خانواده ها دل به جاده میزدن و از طراوت سبزه های سیراب از بارش های زمستانی و عطر خوش گل های خودروی دشت و صحرا لذت می بردن، اینا تحمل تابستون گرم و شرجی هوا،جیره بندی و قطع گاه و بیگاه برق، کیفیت بد آب آشامیدنی و حتی ریزگردهای موذیِ وقت و بی وقتش رو راحت تر میکرد. اما امسال خوزستان به خودش بهار ندید و احتمالا هم نمی بینه، گرد و خاک هوا که با شروع گرمای هوا قدرت نمایی می کرد امسال پاشو از گلیم همیشگی درازتر کرده و سهم بهار زمستونی ما رو هم تصاحب کرده. خوزستان هوا، آب، برق نداره، اما زنده ست، بالا سر زنده که گریه نمیکنن؛ هوا نداره ولی نفس میکشه. به فکر چاره و درمان موثر و اساسی باید بود.

با این وجود ما هنوزم میزبان مهمانان نوروزی و راهیان نور هستیم، بیایید ببینید راستی راستی جنگ برای ما هنوز تموم نشده، ما توی شرایط جنگی و پسا جنگی موندیم تا شما بیدار بمانید و ارزش ها فراموش نشه. ببینید ما هنوز داریم سهم خودمون رو نسبت به وطن میدیم، نفت و گاز زیر پامون کمه از هوامونم باید بگذریم تا وطن یکپارچه  بمونه؟! به ما خرده نگیرید که چرا هوا، آب، برق نداریم و اون جور که باید صدامون در نمیاد، زندگی مرز نشینی مسئولیت داره.

خوزستان پیشونی تب دار کشور عزیزمونه...


+ زمان آلودگی هوا برای کمتر کردن تاثیرش روی بدن مایعات بیشتر بنوشید مخصوصا شیر، شربت آبلمیوی ترجیحا تازه و دمنوش دارچین ( چوب دارچین). پونه و نعناع و به لیمو و بهار نارنج هم مفیده. دود کردنی ها مثل عود، کندر، اسفند، مشک، زعفران، برگ درخت مورد و پوست انار به طوری که نیم تا یک ساعت توی فضای خونه بمونه تا 24 ساعت اثر میکند و آلوگی های میکروبی رو از بین میبره. توی این شرایط تا حد امکان از خونه خارج نشید و فضای خونه رو پاکسازی کنید، با برش هایی از لیمو و پرتقال و نارنج تازه توی جاهای مختلف خونه. (این روش ها برای آلودگی هوای شهرهای صنعتی و پر ترافیک مثل تهرانم مفیده)


+ هنوزم توی کتاب جغرافی دبستان مینویسن «جلگه ی خوزستان»؟ چه جوری روشون میشه؟

+ من با واژه ی «ریزگرد» خیلی مشکل دارم. یه جورایی سوسول بازیه، ابهت نداره. الان به شدت دنبال اینم یه واژه ی جدید و در خور این پدیده ی شوم براش پیدا کنم.

  • لادن ..

کتاب 1984

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ

« روزی آفتابی و سرد در ماه آوریل بود و ساعت­ ها زنگ ساعت سیزده را می­ نواختند. وینستون اسمیت، که در تلاش گریز از دست سرمای بی پیر چانه در گریبان فرو برده بود، به سرعت از لای درهای شیشه­ ای عمارت بزرگ پیروزی به درون رفت. با این حال، سرعتش آن اندازه نبود که مانع ورود انبوه خاک شنی به داخل شود.

سرسرا بوی کلم پخته و پادری نخ ­نمای کهنه می­داد. در یک طرف آن پوستری رنگی را، که برای دیوار ساختمان بسیار بزرگ بود، به دیوار زده بودند. بر این پوستر چهره­ ی بسیار بزرگی نقش شده بود به پهنای بیش از یک متر، چهره ­ی آدمی چهل و چند ساله که سبیل مشکی پر­پشت و خطوط زیبای مردانه داشت. وینستون به سوی پله رفت. سراغ آسانسور رفتن بی­ فایده بود. روز روزش کار نمی­کرد تا چه رسد به حالا که جریان برق، به عنوان بخشی از برنامه ­ی صرفه­ جویی به مناسبت هفته ­ی نفرت، در ساعات روز قطع بود. آپارتمان وینستون در طبقه­ ی هفتم بود، و آدم سی و نه ساله ای مثل او که به واریس قوزک پای راست مبتلا بود، چاره ­ای جز این نداشت که از پله ها آهسته بالا برود و چند بار استراحت کند. در هر طبقه، روبروی در آسانسور تصویر چهره­ ی غول ­آسا بر روی دیوار به آدم زل می­زد. به قدری ماهرانه نقشش زده بودند که آدم به هر طرف که می ­رفت چشم­ های آن دنبالش می ­کردند. زیر آن نوشته بودند: ناظر کبیر می­ پایدت.

درون آپارتمان، صدایی گرم و گیرا از روی فهرست ارقامی می ­خواند که به تولید قطعات آهن مربوط می­شد. صدا از صفحه­ ی فلزی مستطیل شکلی شبیه آیینه ای تار می ­آمد و بخشی از سطح دیوار سمت راست را تشکیل می­داد. وینستون کلید را چرخاند و صدا، به رغم مسموع بودن کلمات اندکی فروکش کرد. صدای دستگاه مستطیل شکل را (که  به آن تله اسکرین می­گفتند) می­شد کمتر کرد، اما هیچ راهی برای خاموش کردن کامل آن وجود نداشت. به سوی پنجره رفت. اندامی ریز نقش و نحیف داشت، و روپوش آبی حزب جز خردی اندامش را جلوه­ گر نمی­ ساخت. موبور و سرخ چهره بود. پوستش از مصرف صابونِ زبر و تیغِ کند و سرمای زمستانِ تازه به سر رسیده، زبر شده بود.

بیرون، حتی از میان شیشه ­ی پنجره­ ی بسته هم، دنیا سرد می­ نمود. در خیابان، بافه­ های باد، غبار و کاغذ پاره­ ها را به صورت گردبادی رقصان درمی­ آوردند، و هر چند که خورشید می­ درخشید و آسمان به رنگ آبی تند بود، چنین می­ نمود که بر چهره­ ی هیچ چیز رنگ نبود مگر بر چهره­ ی تصاویر که همه جا نصب شده بود. چهره­ ی سبیل مشکی از هر گوشه­ ای به آدم زل می­زد. یکی از آن­ ها جلوی خانه­ ی مقابل قرار داشت. زیر آن نوشته بود: ناظر کبیر می­ پایدت، و چشمان سیاه آن به چشمان وینستون خیره نگاه می­ کرد. کمی پایین­ تر، تصویر دیگری با گوشه­ ی پاره در باد پریشان می­شد و تنها واژه­ ی روی آن، سوسیانگل، به تناوب پوشیده و آشکار می­ گشت...»


« وینستون لحظه ­ای از خواندن باز ایستاد. جایی در دوردست­ های دور غرش بمب موشکی به گوش می­ رسید. احساس سعادت بار تنها بودن با کتاب ممنوع، در اتاق خالی از تله اسکرین، از میان نرفته بود. تنهایی و امنیت، حس­ های جسمی بودند که به گونه­ ای با خستگی جسمی او و نرمای صندلی و بازی نسیم ملایم بر گونه­ اش در هم می­ آمیختند. کتاب افسونش می­کرد یا، دقیق­ تر، به او اطمینان می­داد. در یک معنا سخن تازه­ ای برای او نداشت، اما بخشی از افسونگری همین بود. از چیزی دم می­زد که اگر برای وینستون امکان داشت اندیشه­ های پراکنده اش را به نظم دربیاورد، همان را می­ گفت. محصول ذهنی شبیه ذهن خودش بود، منتها قدرتمند تر، با اسلوب­ تر و واهمه زدگی آن کمتر. با خود اندیشید که بهترین کتاب آن است که دانسته­ های آدم را برایش نقل می­ کند. تازه به فصل اول بازگشته بود که صدای پای جولیا را روی پله­ ها شنید و به دیدارش شتافت...»

1984 / جورج اورول/ ترجمه صالح حسینی/ انتشارات نیلوفر/چاپ چهاردهم پاییز 1391

 

 

+ آخرین باری که یه نوشته تا به این حد ذهنم رو درگیر خودش کرده یادم نمیاد.

  • لادن ..

یادداشت 170، جدا بافتگان

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۴۳ ب.ظ

اگر روزی روزگاری یک آدم خیلی خیلی پولدار شدم و اگر در آن روز و روزگار فرزندی هم داشتم قول میدم هرگز اسباب بازی لوکسی که 90 درصد مردم جامعه از خرید آن ناتوان باشن براش نخرم. به شرافت قسم!

و تا قبل از آن روز این مطلب را به تمام افراد پولدار یا در شرف پولدار شدن هم متذکر میشم.


+ عنوان: اشاره به اصطلاح «تافته جدا بافته»


  • لادن ..