طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یادداشت 183، خوشبختی یعنی...

يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ب.ظ

خوشبختی یعنی غروب سیزده به در، غصه ی پایان تعطیلات نداشته باشی.  (از معدود دلخوشی های یک فارغ التحصیل بیکار) 


+ این دقیقاً مصداق دیدن چکه ی پُرِ ته لیوانه...

+ از همین جا با همه ی عزیزانی که فردا ساعت 8 صبح کلاس دارن، اونایی که این هفته میانترم یا تحویل پروژه دارن، همه ی دانش آموزایی که پیک های بهاره شون ناتموم مونده، جامعه ی مدرسین و معلم های عزیز و... ابراز همدردی میکنم.

  • لادن ..

تازه سوار ماشین شده بودیم که چشمم به مورچه ی ریز روی کفشم افتاد. اونجا چکار میکرد؟ احتمالا این مورچه بازیگوش از صف مورچه های منظمی که از باغچه ی جلوی خونه تا طبقه بالا توی یه خط صاف کنار دیوار در حرکت بودن جدا شده بود و همراه وسایلامون به ماشین اومده. اولش خواستم پام رو تکون بدم تا از روی کفشم پایین بیفته بعد دیدم بین این همه وسیله های جلوی پام این امکان وجود نداره پس سعی کردم به این احتمال که سر از داخل کفشم در بیاره فکر نکنم و حواسم به مسیر باشه. راستش اول ماجرای مورچه برام خیلی مهم نبود ولی زمانی که در اولین استراحتگاه باز چشمم بهش افتاد که روی سبد سبزرنگ بغل دستم وول میخوره برام جالب شد. به این فکر کردم اگه همین جا با این سبد و فلاسک و استکانهای چای پیاده بشه چی به سرش میاد؟ چه سرنوشت متفاوتی نسبت به بقیه خواهر برادراش رقم خورده برای این مورچه فسقلی. قبل از اینکه داداشم سبد رو برداره آروم با نک انگشتم بلندش کردم و گذاشتم پنجره ی عقب ماشین، اولش یه کم مکث کرد، فکر کردم بلایی سرش اومده بعد تندی به راه افتاد و دور خودش چرخید...

ما که سهممون از کل تعطیلات نوروزی همین سفر دو روزه ی درون استانی بود بدون اینکه متوجه بشیم یه مهمون کوچولو رو هم همراه داشتیم و تقریبا توی تمام شهرا دنبالش میگشتم که زیر دست و پا له نشده باشه یا با بطری آب، سبد ظرف غذا، جعبه دستمال کاغذی، پلاستیک زباله یا هر وسیله ی دیگه ای پیاده نشده باشه. مورچه کوچولو هم مثل ما از آبادان، اهواز، رامین، شوشتر، دزفول و تمام طبیعت اطراف جاده لذت برد و در نهایت تا آخرین دقایق سفر جلوی چشمم بود. فقط وقتی رسیدیم خونه هر چی نگاه کردم و کل وسیله های همراهمون رو زیر و رو کردم نتونستم پیداش کنم. نمیدونم آخر برگشت پیش خواهر، برادر و دوستاش یا نه؟ و بیشتر از این دوست دارم بدونم دنیا از چشم یه مورچه فسقلی چه شکلیه؟ برای اونم این مدت فقط دو روز ناقابل بود؟


  • لادن ..

یادداشت 181، عید مال بچه هاست

پنجشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ب.ظ

زمانی که بچه بودم، یه بنده خدایی توی فامیلمون بود وقتی عیدی میداد احساس میکرد داره به گرسنه ها و قحطی زده ها کمک میکنه و ذوق و شوق ما بچه ها رو به حساب نداری و کم بودن پول توجیبی هامون میذاشت. این قضیه انقدر برام ناراحت کننده بود که عیدی گرفتن برای همیشه توی دهنم زهر مار شد. چند روز پیش وقتی به بچه کوچیکش عیدی دادیم و با ذوق و شوق بچگانه ش بقیه ی پول عیدی ها رو از جیبش بیرون آورد و چند بار شمرد، ته دلم هزار تا حس با هم قاطی شد: حسادت به خوشحالی اون بچه، نفرت از حسی که خودم تجربه کرده بودم و حس حقارتی که نسبت به مادر بچه داشتم و... شیطونه میگفت: به روی مامانش بیارم اما یادم اومد امسال چقدر این جمله به چشمم خورده <عید مال بچه هاست >. 

کاش دست کم همه ی بچه ها از این حال و هوای عید لذت ببرن.

  • لادن ..

یادداشت 180، مسئولین رسیدگی کنن

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

متاسفانه مشکلات فرهنگی جامعه ی ما محدود به عدم رعایت قوانین راهنمایی رانندگی، سلفی گرفتن در مکان و زمان های نامناسب، پایین بودن سطح مطالعه ی افراد، تخمه شکستن موقع تماشای فیلم در سینما، ترقه انداختن و ایجاد مزاحمت در شب چهارشنبه سوری، تماشای سریالهای درجه سه به بالای شبکه های ترکی و ... نمیشه. امروز یه مشکل حاد دیگه حسابی حالم رو گرفته. مشکلی که در بازار و مراکز خرید مشاهده میشه و همیشه برای من جای سواله که «مسئولین رسیدگی نمیکنن؟»

آخه چرا بیشتر مغازه های مربوط به لباس های زنانه فروشنده های مرد دارن؟ چرا فروشنده ی لوازم آرایشی باید مرد باشه و درباره ی رنگ رژ لب متناسب با رنگ پوست و موی خانما نظر بده و از میزان حجم دهندگی رژ و ریمل بگه؟ اینا هیچ، چرا من باید کل بازار دنبال یه مغازه بگردم که فروشنده ی خانمی پیدا بشه و برای خرید شلوار من رو راهنمایی کنه؟ با عرض پوزش باید بگم حتی لباس زیر فروشی هم با کمال وقاحت توسط آقایون نامحترم و مشتری های نامحترمترشون صورت میگیره. (این رو چند شهر مختلف دیدم و واقعا نمیدونم کجا باید شکایتم رو مطرح کنم)... مسئولین رسیدگی نمیکنن؟

امروز فهمیدم چرا سال قبل مانتو نخریدم و آخرین مانتویی که گرفتم همونیه که توی حراجی آخر فصل زمستان دو سال قبل خریدم. (به فروشنده میگم: این مانتو دکمه نداره؟ میگه: داره ولی مخفیه دیده نمیشه...) خب آخه من از وقتی چشم وا کردم مانتوها دکمه داشتن، هیچ کس هم مشکلی نداشت. این مانتوهای بدون دکمه ی بدون پارچه ی توری و حریر و آستین سه ربع و... رو من یکی درک نمیکنم. مشکل اینجاست حال و حوصله ی خیاطی رفتن هم ندارم وگرنه بیش از این رنج زیر و رو کردن بازار برای خرید مانتوی مناسب را تحمل نمیکردم. البته یه نکته اینجا باید بگم که بسیار خوشحالم لباس های زنانه داره با رنگ ها و مدل های بیشتری تولید میشه. همیشه به خانمایی که لباس محلی میپوشیدن به خاطر رنگ و جزییات لباساشون غبطه میخوردم اما نباید فراموش بشه اولین کارکرد لباس پوششه. مانتوها این مدلی و با جنس پارچه و دوخت ضعیف روانه ی بازار میشه مسئولین رسیدگی نمیکنن؟

میری شلوار بگیری «خانم کار ترکه جنسش حرف نداره»، میری کفش برداری یا چینیه یا تایوانی، تونیک و بلوز هم که تایلندی، تاپ و تیشرت و شومیزها هم که همه از کره وارد میشه. میگم بازار پر از جنس خارجی و وارداتیه و ما جنس وطنی ندیدیم مشکلی نیست؟ مسئولین حواسشون هست دیگه، خودشون رسیدگی میکنن؟

اینم بگم که ما بیشتر خریدمون رو از بازار آبادان انجام دادیم و «بازار ته لنجی» که احتمالا معرف حضورتون هست که محصولات خارجی هستن ولی خیلی از مغازه های دیگه قرار نیست محصولات وارداتی بفروشن. من دیگه خیلی تلاش کردم تونستم یه کیف نمدی کار شهر زیبای یزد بخرم و مانتومم که مال یه تولیدی توی تهرانه و از استثناهای بازار مانتوی ایرانه بس که سخت پیداش کردم دلم نمیاد بپوشمش :))

بازارهای آبادان توی ایام تعطیلات نوروزی که مسافرا میان و بیشتر دوست دارن با فضای بندری ازشون استقبال بشه حال و هوای متفاوتی داره. مثلا خیلی از مغازه ها اجناسشون رو توی خیابون در معرض دید قرار میدن و کل خیابون بازار رو میبندن. از طرفی یخچالای بزرگ و کلی نوشیدنی خنک توی یخ، انواع و اقسام خوردنی و هله هوله جات خارجی(شکلات، کافی میکس، شربت و سس و همه چیز) بین یه عالمه لباس و کیف و کفش رنگی رنگی خیلی مهیجه. بعضی از فروشنده ها کنار مغازه ها و بساطشون موسیقی شاد و بندری پخش میکنن با صدای بلند، بعد مشتریا و مردم توی بازار به ویژه بچه ها از کنار بلندگوها که رد میشن یه حرکت موزون خیلی ریز و ملایم میرن که از جاذبه های توریستی بازارای سنتی بندری محسوب میشه :)) ... مسئولین گرامی! اِ اِ اِ اون کلاغه رو ...


  • لادن ..

یادداشت 179، آرامش

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

چند سالی هست که تعطیلات نوروزی بی سر و صدا میاد و میره، نه سفری رفتیم و نه مثل سالهای دور خونه ی شلوغ بابابزرگ جمع شدیم. راستش رو بخواید من که اینجوری راضی ترم. با وجود اینکه مهمونی خونه بابابزرگ، دورهمی های خانوادگی، دیدن یه عالمه بچه فک و فامیل ( که اسمشون رو نمیدونم) خیلی هیجان انگیزه اما ما که از این نعمت محرومیم، دقیق ترش اینکه عطای این ماجرا رو به لقاش بخشیدیم. اینه که عیدمون بی سر و صدا میگذره و تهش ختم میشه به چند تا اسکناس عیدی که اونم به علت بالا رفتن سن و بیکاری با خجالت و سرافکندگی ملایمی همراه شده. 

جای شکرش باقیه که روحیه م خوبه و نمیدونم به چه دلیل ولی به سال جدید خوشبینم. احساس میکنم دیگه یاد گرفتم با خودم و زندگی کنار بیام... 

جایی لازم باشه یا تصمیم من به تنهایی کافی باشه، راحت کوتاه میام، بیشتر اوقات جواب هم گرفتم.

هر کسی یه جوری برام دعا کرده این سال نویی، بیشتریا گفتن انشالله یه داماد خوب نصیب مامانت بشه، من فقط یه درخواست داشتم: کسی خواست من رو دعا کنه آرامش بخواد برام، راضیم به جان خودم... 


+طرف میکروبیولوژیسته، پیج آشپزی زده، اون دوستم که فوق لیسانس مدیریته رفته یه میلیون داده برای دوره ی آموزشی کاشت ناخن... چرا خودمون رو کشتیم برای رتبه ی کنکور؟  چراااااا؟  

  • لادن ..

فسقلیا

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ
یه نکته جالبی که توی همه ی خونه هایی که توی اون بچه زندگی میکنه یا دست کم بچه رفت و آمد داره اینه که هر از گاهی زیر کابینت یا حتی جاهایی که فکرشو نمیکنی وسایل بامزه پیدا میکنی. مثلا قطعات ریز اسباب بازی بین مبل ها، یا پوست پسته توی تنگ ماهی :))
  • لادن ..

یادداشت 178، فروردین

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۰۰ ب.ظ
مامانم عادت داره هر سال نزدیک لحظه های تحویل سال جدید تمام اتفاقات درشت سال گذشته رو مرور کنه، فلانی امسال درسش تموم شد، فلانی رفت سر کار، این وسیله رو خریدیم، سفر رفتیم و... البته یه نیم نگاهی هم به آینده داره؛ انشالله امسال این اتفاق میفته و... این برای منم شده عادت یه دور تند همه ی روزای گذشته ی این یکسال رو مرور کنم، چی شد؟ چی بودم؟ الان کجام؟ کجا باید میبودم؟ دلم شکست، دل شکوندم و... چند سالی هست که یاد گرفتم خیلی به خودم سخت نگیرم، یاد گرفتم که قرار نیست شاخ غولی شکسته بشه یا معجزه ای صورت بگیره. سالی که گذشت برای من اتفاق شاخصی نیفتاد، نه سر کار رفتم نه دکتری قبول شدم نه هیچ اتفاق دیگه ای که از بیرون بشه حسابش کرد. اما ، یه امای مهم داره! قضیه برای خودم فرق میکنه. هرکسی شاید ملاکی برای بزرگ شدن داشته باشه، من طبق تعریف های خودم توی این سال بزرگ شدم. چند روز و چند ماه و ... نداره، راستش هنوز برای این نمونه رشد و بزرگ شدن اسم و واحدی انتخاب نکردم ولی به اندازه ی سردرگمی هایی که پشت سر گذاشتم، رنجی که تونستم تحمل کنم و قرارهایی که با خودم گذاشتم و بهش پایبند موندم و به اندازه ی اهداف و آرزوهای جدیدی که برای خودم ساختم قد کشیدم. 95 شاید سال خوبی برای خیلیا نبود ولی خیلی اتفاقای خوب رو هم توی دلش داشت، خیلی آشنایی ها، تولدا، شروع به کار بعضیا، قبولی دانشگاه و...
دلخوشم به بودن خیلی از دوستان قدیمی و عزیزانم و دلخوشم به رو به راه بودن کسانی که ترکم کردن یا کنارم گذاشتن.
امید دارم سال نو برای همه ی آدما و به ویژه کسانی که دلخوش به شادی و لبخندشون هستم سالی خوب و پر برکت باشه.

  • لادن ..

یادداشت 177، شب عید

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۸ ب.ظ

شب عید باید برای همه عید باشه وگرنه از شب کنکور هم بدتره...


الهی این شب عیدی هیچ بچه ای حسرت به دل نمونه، الهی هیچ پدری شرمنده ی زن و بچه ش نباشه،  الهی هیچکس از عزیزش دور نباشه، الهی تندرستی نصیب همه بشه و الهی بین قلبا حتی قد یه بند انگشت فاصله نباشه. الهی مهربونی بشه عادتمون...

  • لادن ..

خاطره ای با طعم ببعی

يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۲۳ ب.ظ
این ژله یادگاری بود که امروز خوردم. اون روز هم اتاقیم خونه بود من رفتم فروشگاه نزدیک خوابگاه خرید، کلی خرت و پرت خریدم. یکیش همین ژله ای بود که دیشب درست کردم. رفیق نبود بدون رفیقم که ژله خوردن نداشت این شد که ژله موند توی کمد. بعد هم که رفیق جان اومد دیگه نه فرصت شد نه دل و دماغ ژله آماده کردن بود. توی این 13 ماه گذشته از پایان دوره ی تحصیلم این ژله توی کابینت مونده بود هر بار با دیدنش یاد رفیق و خوابگاه و روزای پر تلاطم و پر هیجان دفاع میفتادم. تا دیروز که خونه تکونی به کابینتای آشپزخونه رسید. بین اون همه ریخت و پاش و خستگی این پاکت ژله سوپرایزی بود وصف ناشدنی! یه ماه بیشتر تاریخ نداشت، کابینتا رو رها کردم و مشغول تهیه ژله شدم. آخی رفیق نیست که بخوره.
امروز ظرف ژله رو آوردم گذاشتم جلوم باز یاد رفیق جان افتادم و بهش پیام دادم که ژله آخریه رو یادته؟ اونم نامردی نکرد و کلی استیکر غمگین فرستاد که چرا همون موقع درست نکردی بخورم. بعدم مشغول تمرین نواختن آهنگ غمگینی که به تازگی یاد گرفته بود شد و هی واسه ژله مون اشک ریخت! یکی بیاد به این وجدان من حالی کنه بابا ژله ی دو تومنی ارزش این حرفا رو نداره...
دلم تنگته رفیق!
خلاصه که گفتم: باور کن اصلا خوشمزه نیست، یه چیزیه در حد ماکارونی با طعم ببعی که تو و رفیق جون جونیت به خوردم دادید. ماجرایی بود:

تو دوره ی کارشناسی هر بار از جمع هم اتاقیا و فضای اتاقمون خسته میشدم میرفتم اتاق این رفیق جان و رفیق جون جونیش؛ این دو تا یه روح بودن در دو بدن. در باحالی و سرخوشی و شیطنت لنگه نداشتن. سوژه ی دانشکده و خوابگاه و مشخصه ی بارز ورودی ما، در این حد که اگر پنجاه سال دیگه یکی از ماها با استاد قدیمیش روبرو بشه و بخواد خودشو معرفی کنه کافیه بگه: من فلانیم، ورودی اون خانم "رفیق جان و رفیق جون جونیش"، و لبخند معنادار استاد به منزله ی یادآوری تموم آتیشاییه که این دو تا توی اون چهار سال سوزوندن. ماجرای ببعی رو میگفتم. روزی از روزها که از کسالت زندگی خوابگاهی به اتاق این عزیزان پناه بردم و برای ناهار دعوت شده بودم با صحنه ی عجیبی روبرو شدم. یه قابلمه ی بزرگ پر از ماکارونی چرب و خوش رنگ و رو با بوی نه چندان دلنشین گوسفند زنده. این دو عزیز که هنوز که هنوزه بعد از گذشت قریب به پنج یا شش سال از اون روز (به اعتراف یکی شون ) هنوز آشپزی یاد نگرفتن مقدار زیادی گوشت رو تفت نداده به مایه ی ماکارونی اضافه کردن و در نهایت قابلمه ماکارونی فقط مونده بود بع بع کنه. چشمتون روز بد نبینه منم خجالتی( خجالتی!!!) مجبور شدم یه بشقاب ماکارونی البته به زور سس مخصوص مادر یکی از اون عزیزان و کلی ترشی و ماست و نوشابه بخورم، خوشبختانه زنده موندم ولی آثار روانی این شکنجه تا سالها توی روح و روانم باقی میمونه!

رفیق جان پر رو پر رو میگه: مزه ماکارونی انقدر خاص بوده که مزه ش زیر زبونته. شیطونه میگه... تازه یه خاطره تخم مرغ آبپز داره ازم خواهش کرده دیلیتش کنم از ذهنم، منم گفتم هفتصد جا ازش نسخه پشتیبان تهیه کردم مبادا فراموشم بشه، فقط دیگه دلم سوخت رسانه ایش نکردم.
اونم جهت تلافی خاطره ی فرنی منو رو کرد. اینجا هم باز یه درصدی خودش مقصر بود، برداشته از خونه نمک فله اورده منم فکر کردم شکره، ریختم توی فرنی، دیگه بقیه ش نیاز به توصیف نداره! میفرمایند:آخه نمک به جای شکر؟ شیمیدان باشی و بلورا رو نبینی
در جواب فرمودیم: فرض رو به این گذاشتم که موقع کریستالیزیشن محلول رو زیادی هم زدن بلوراش زیادی ریز شده.
باز از غصه ی اون شب در غم از دست دادن فرنی ای که حتی شیرش از اتاق بغلی قرض گرفته شده بود نمینویسم.

ماییم و خاطراتی با آوای دلنشین بع بع!
  • لادن ..

یادداشت 176، داستان چیه؟

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

چند وقتیه صدا و سیما توی مجموعه های تلویزیونی خیلی ریز داره نحوه ی کنار اومدن با هوو و پذیرش همسر دوم رو نشون میده. از اونجایی که خیلی اهل تماشای مجموعه های داستانی تلویزیون نیستم بیش از این وارد ماجرا نمیشم، فقط خواستم بگم حواسم بهشون هست ولی واقعا متوجه نشدم داستان چیه؟


#نفس_گرم #روزهای_بی_قراری

  • لادن ..