طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

 این نویسنده ی اتاق 05 کار جالب و خلاقانه ای انجام داده، هر روز یکی از نوشته هاشو روی یه برگه A4 مینویسه و پشت در اتاقش میچسبونه، یعنی همون راهرویی که من موقع حرف زدن با تلفن هی پایین و بالاشو متر میکنم. حس غمناک نوشته هاش که اغلب موضوعات اجتماعی و خانوادگی رو شامل میشه یه جورایی به دلم میشینه. با اینکه میتونم خیلی ساده در اتاق رو باز کنم و زهرا خانم نویسنده ی نوشته های مورد علاقه م رو ببینم، اما هر بار خیلی زود از جلوی در میگذرم که نبینمش و برام نویسنده ی ناشناس باقی بمونه.

بچه بودم دوست داشتم ببینم هوا بین ابرا، همونجا که بارون تشکیل میشه، چه جوریه، اینجا گاهی فکر میکنم همونجاییه که بارون تشکیل میشه... خوبه زیر بارون اشک بریزی و قطره های اشکت بین بارون گم بشه...

  • لادن ..

یادداشت 33، مادر درون

جمعه, ۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۲۹ ق.ظ
+ خاطره شد...
  • لادن ..

یادداشت32، اینترنت

پنجشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۱۲ ق.ظ
+ خاطره شد...
  • لادن ..

سنگ

دوشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۰۵ ق.ظ
چشاش خیس و پف کرده، میگه: بهم گفته، اینکه سنگ شدم بخاطر اینه که تو خوشبخت بشی...
میگم: بهش بگو، اینکه سنگ شدی بخاطر اینه که نتونستی مرد بشی، ادعای مردونگی از مرد شدن خیلی راحت تره.
  • لادن ..

یادداشت 31، کنکور

دوشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۲۳ ق.ظ

منم مثل خیلیای دیگه هم از کنکور میترسم و هم ازش بیزارم، یعنی هر جوری شده سعی میکنم مسیر زندگیمو جوری بچینم که سر راهم سبز نشه اما خب نمیشه. به گذشته که فکر میکنم به همون سالهای آخر دبیرستان، اینکه کنکور چقدرررر غول وحشتناکی بود در نظرم و چه روزا و شبایی که ازم نگرفت هم غصه م میگیره و هم اینکه خوشحال میشم از اینکه اون ذهنیت فقط یه اشتباه بوده. الان دیگه کنکور از نظرم خیلی چیز مهمی نیست، نه هدفه نه مسیر نه هیچ چیز دیگه ای، فقط یه پیچه که یه جایی در ظرف چند ساعت سرنوشتُ کمی تغییر میده. یه روزایی بوده توی زندگیم که به خودی خود غیر قابل تحمل بودن و اینکه کنکور همه ی ذهنمو به خودش مشغول میکرد برام یه فرصت بود. گاهی به این فکر میکنم که این غول بی شاخ و دم چه فرصتایی رو ازم گرفته، مثلا درست از سال دوم دبیرستان منِ عشق داستان و رمان دیگه کتاب غیر درسی نخوندم، هیچ فعالیت خاصی( چه ورزشی چه هنری و حتی بعضی امور شخصی) انجام نمیدادم، چه عروسیا و تولدا که بخاطر کنکور ندیده گرفتم، چه نوروزایی که گذشت و سرم توی کتاب بود و حالا دیگه درس و کتاب شده یه بخشی از زندگیم، خوب که نگاه کنم راه فراری ازش نیست، اینکه بخوام به چیز دیگه ای فکر کنم، فلان کلاس رو برم یا هر چیز دیگه ای، دیگه برام ساده نیست. خیلی دلم میخواد یه شغل مرتبط با رشته م داشته باشم که  هم پویا باشه و نیاز به مطالعه و هم به روز باشه اما حقیقت اینه که الان از دستم برنمیاد.

خلاصه این داستان همچنان ادامه داره، بخوایم یا نخوایم اکثرمون با این قضیه درگیریم، نمیخوام از درست یا غلط بودن آموزش و ... صحبت کنم اما بهتره به فکر چیزایی باشیم که میتونیم تغییرش بدیم.

دارم واسه پایان نامه درباره ی کاتالیزور مقاله میخونم، کنکور شیطنت میکنه میپره وسط فکرم، به این فکر میکنم که کنکور یه سد انرژیه و یه حالت گذار که اگه قراره از یه سطح به سطح دیگه منتقل بشی باید این مرحله رو بگذرونی، حالا کنکور اون بالای بالاست، بالاتر از جایی که الان هستی، بالاتر جایی که میخوای باشی، زور دست اونه، اول باید به این سد انرژی غلبه کنی، چی لازمه؟ انرژی فعالسازی.. چقدر؟ بیشتر از فاصله ی الانت تا جایی که باید باشی. کاتالیزور چی میگه این وسط؟ اون قله رو میاره پایین، دست یافتنیش میکنه.

برای من بعضی اتفاقا، بعضی آرزوها، بعضی عقاید، حتی بعضی از آدما در نقش این کاتالیزورن.



خدایا! هر چی تو بخوای...

پ.ن: برای تصویر بالا نمودار یک واکنش گرماگیر انتخاب شده است. یعنی باس زحمت بکشی سطحت بره بالا...


  • لادن ..

یادداشت 30، سوتی

يكشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۵۰ ب.ظ
+ خاطره شد...




  • لادن ..

یادداشت 29، محرم

شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۵۵ ب.ظ
+ خاطره شد...

  • لادن ..

یادداشت 28، افسردگی بیمارستانی

پنجشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۷ ب.ظ

به قول داداشم: تکنولوژی به بعضی جاها نرسه بهتره، تکنولوژی که قراره کمکی باشه برای مردم و مثلا شخص بیمار بتونه از منزل برای نوبت دکتر اقدام کنه و نیاز به چند بار مراجعه نباشه اما متاسفانه در این نادانی مردم ما، بیمار مراجعه میکنه به پذیرش و تازه حواله میشه به کافی نت که اینجا نمیشه نوبت گرفت برو بگرد کافی نت پیدا کن و کلی هم پول به اون یارو بده تا برات نوبت دکتر بگیره و بعد پرینت ثبت نوبت بیار و ........ ( متاسفم)

هر بار میرم بیمارستان یا دکتر بشدت افسرده میشم( اسمشو گذاشتم افسردگی بیمارستانی)، با خودم میگم: ای کاش من حداقل رییس یه بیمارستان بودم، نه بخاطر ریاستش، که البته کم چیزی هم نیست ولی من از این جهت میگم که هر بار به چنین مکانی میرم تازه کلی ایده به سرم میزنه، مثلا چرا تمام فضای بیمارستان و کلینیک و اتاق انتظار پزشک باید اینقدر گرفته و متشنج باشه، چرا نباید فضای دلباز و پر از گیاه و گلدون باشه، به اندازه ی کافی صندلی برای نشستن همه در چیدمان مناسب که همه راحت باشند و بیمار بتونه توی اون فضا نفس بکشه نه اینکه همراه هم بیمار بشه، یا مثلا توی هر بخش اکواریوم های بزرگی میذاشتن تا حداقل بچه ها سرگرم باشن خانواده ی بچه های بیماری که وضع مالی خوبی هم ندارن مجبور نباشن برای مشغول کردن بچه شون براش اسباب بازی و عروسک بخرن، درد بیماری و از اون بدتر بیمار داری به اندازه ای هست که آدم رو عصبی و کم طاقت کنه. فکر میکنم باید رشته ای باشه که به طراحی فضای داخلی چنین مکانهایی بپردازه، اگه هست پس چرا توی این زمینه هیچ کاری نکردن؟ اگه نیست پس اینهمه فارغ التحصیل بی مصرف چرا؟ اگه قرار بود من پرسنل بیمارستان رو انتخاب کنم صبور ترین، مهربون ترین و قوی ترین افراد رو میذاشتم.

یه مشکل اساسی من با داروخونه ست، هر بار میرم احساس میکنم به شدت مورد ظلم قرار گرفته م،یه قطره گرفتم روش نوشته 6000 تومن، تاریخ تولیدشم مربوط میشه به ماه قبل بعد از من 11400 تومن میگیرن! چرا؟ موندم به اعتراض که چرا؟( حالا قیمت داروی من زیاد نیست اما اون بیماری که هزینه درمانش زیاد میشه یا اصلا دفترچه و بیمه نداره، وضع برای اون خیلی وحشتناک میشه) میپرسم: چرا؟ بگید حداقل بدونم این 5400 اضافی بابت چیه؟ جواب: بابت حق فنی و نمیدونم چی چی( والا توضیحاتشون به سواد من قد نداد!) میگم: یعنی چی؟ قطره جلو چشمم توی قفسه ست شما برداشتی گذاشتی توی پلاستیک، چه عملیات فنی در اینجا صورت گرفته که من نمیفهمم؟ مگر اینکه بخوای پول نسخه خونی رو بگیرید( که اگه اینجوره دکترا یه دوره خوش نویسی برن به ملت فشار نیاد) یا اینکه پول دکتری خوندن دکتر داروسازی که الان روزی دو ساعت توی داروخونه ش نمیمونه. القصه... ما هم که مثل خلق الله مجبور به پرداخت این 5400 اضافی شدیم و آخر نفهمیدیم چرا، ولی.... از داروخونه که بیرون اومدم سر تا سر شهر سیاه پوش بود، نمیتونم بپذیرم عزاداری این مردم بی وجدان رو که هرکی در هر جایگاهی که هست داره به بقیه ستم میکنه، پزشک و پرستار و داروخونه چی و معلم و استاد و بقال و راننده تاکسی و... دین نداشته باشید ولی انصاف داشته باشید، مومن نباشید ولی انسان باشد.( صد هزار البته که توی اصل دین و ... ایرادی وارد نیست و خطا پای ما آدماست)

  • لادن ..

یادداشت 27، خواب

سه شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۸ ب.ظ

خواب دیدم جواب آنالیزم درست نبوده...

چقدر این برگای زرد و نارنجی رو دوست دارم. بشینم توی چمن و زیر نوری که از لابلای شاخه و برگ درخت رد میشه نگاه کنم به ظرافت یه برگ. فتبارک الله احسن الخالقین...


+ خاطره شد...

  • لادن ..

یادداشت 26، آینه

يكشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۹ ب.ظ

کار خدا خیلی درسته، مشکل از کم طاقتی ما آدماست.



+ خاطره شد ...