طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

ببخشید نفهمیدم چی گفتی، داشتم به صدات گوش میکردم... 

.

.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۰
لادن --

+ خاطره شد...

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۱۹
لادن --

+ خاطره شد...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۰۶
لادن --


+ خاطره شد...
۲ نظر ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۱۲
لادن --

+ خاطره شد...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۵۶
لادن --

دیشب برای آخرین بار با هم رفتیم خرید. از همون خیابونی گذشتیم که سال قبل یه شب بارونی کلی خندیده بودیم. بی دلیل و بی تفاوت به آدمای اطراف، در به در یه عابر بانک سالم بودیم، گفته بودم پول توجیبیم تموم شده، به هوای کارت تو رفته بودیم، همون شبی که مثل موش آب کشیده شده بودیم. کارتت نبود، پول واسه تاکسی هم نداشتیم... با اسکناس مچاله های ته کیف و جیبامون تا خوابگاه رسیدیم 

پ.ن: هنوز فرصت و حوصله برای تکمیل این پست برام پیش نیومده... 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۴
لادن --

وقتی مامان سه تا حوله میخره برای تو و دو تا داداشات و یکیش صورتیه، این یعنی تو یه عالمه حق انتخاب داری...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۴۴
لادن --

رفتی هم رفتی... 


+ خاطره شد...
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۰۳:۲۹
لادن --


+ خاطره شد...


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۸
لادن --
 کتابفروشی چه جای مناسبیه واسه زمانی که همه ی آشناها دلتو شکسته باشن و به شدت احساس تنهایی کنی!



پ.ن: از این به بعد لیستی از کتابایی که احتمالا ارزش خریدن داشته باشه، توی کیفم نگه میدارم، چه دیدی! شاید یه بار اتفاقی گذرم به کتابفروشی افتاد...

+ خاطره شد...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۰۸:۱۶
لادن --