طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

آنچه در این سه سال و یه کم بیشتر گذشت

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۲۹ ب.ظ

یکم: آغاز

مرداد ماه نود و سه بود. چی شد به سرم زد وبلاگ داشته باشم رو یادم نیست ولی احتمالا برای فرار از بیکاری و بی حوصلگی بود یا محض تجربه ی یه حس تازه. از چند سال قبل تر وبلاگ میخوندم ولی جرات نوشتن در خودم نمیدیدم. خلاصه که یه شب تابستونی میون کلافگی درس و پروژه و سمینار توی گوگل نوشتم «آموزش وبلاگ نویسی» یه چیزایی پیدا شد و شروع کردم به خوندن. اون موقع بیشتر وبلاگای بلاگفا رو میخوندم. این شد که رفتم بلاگفا و عضو شدم. با همین نام طعم تند لادن! قبلا به این اسم فکر کرده بودم. قرار بود اسم کتاب زندگی نامه م باشه. نمیدونم توی حال و هوای نوجوانی و جوانی چی با خودم فکر کردم که حتی اسم کتابمم انتخاب کرده بودم. خلاصه که انتشار اولین پست وبلاگی همان و وابستگی به نوشتن همان. یه عالمه غر زدم،خاطره مرور کردم توی ذهنم و به کمک واژه ها اون بالا توی سرم سامانی بهشون دادم، یاد گرفتم بهتر فکر کنم، تلاش کنم عمیق تر ببینم، آدمای نوشته ها (مجازیا) رو بهتر درک کردم. یه بخشی از تنهایی و بغض و حرص بیرون رو اینجا میاوردم و سبک میشدم. هیچ وقت وبلاگ شلوغی نداشتم، دنبالشم نبودم. حرف جون داری نداشتم که کسی از نخوندنش ضرر کنه. ولی دمشون گرم اونایی که همین خط خطیا رو خوندن و همراهی و همدلی کردن.


دوم: دمدمی بلاتکلیف

جوجه وبلاگ نویسی شده بودم که از هر چی حرصم میگرفت سر وبلاگم خالی میکردم، از پست غم زده و عصبی گرفته تا اوجش که میشد ترکوندن وبلاگ. این شد که دومین و سومین آدرس وبلاگی رو انتخاب کردم حتی یه مدت رفتم پرشین بلاگ... بچه بازی بود. الان انقدری عاقل شدم که نهایتش یه مدتی با نوشتن قهر کنم یا دست کم باهاش سرسنگین بشم. این انتقام سخت من از زندگی میشه شاید نوعی خودزنی.


سوم: عشق اول

برگشتم به آدرس اول. همون عشق اولی که دیگه تکرار نمیشه. تعداد پستام خیلی نبود ولی اون حادثه ی بلاگفا بدجوری دلم رو شکست. یه مدت وبلاگ رو کنار گذاشتم تا اینکه به توصیه ی دوست عزیزی اومدم بیان. اون شعار دم در بدجوری ته دل آدم رو خالی میکرد «بیان رسانه ی اهل قلم»! ما رو چه به این حرفا! خلاصه باید ببخشید دیگه، جسارت کردیم و اومدیم تو و موندگار شدیم. خدا بخواد هستیم حالا حالاها...


چهارم: آدمای مجازی

وبلاگ بود و آدماش! نوشته ها و روح پشت کلمه ها. یه عده پشت نقاب مجازیشون قایم شده بودن، یه عده اصرار داشتن که مجازی نیستن و هی به هر بهونه یادآوری میکردن مجازی نیستیم دلامون حقیقیه، اما همین اهل دلا با دلای حقیقی ته تهش عاشق نقش مجازیشون بودن. انگار این خود مجازیشون همون چیزیه که باید میبودن. میدونی! نوشته ها به نویسنده قدرت میدن. نوشتن از جنس خلق کردنه، توی وبلاگ نویسی ( همین وبلاگای ساده ی روزنوشت و یادداشت نویسی های روزانه) آدما شخصیت جدیدی خلق میکنن. موجوی بین اونچه در دنیای حقیقی هستن و اونچه در رویاهاشون برای رسیدن بهش تلاش میکنن ( یا نمیکنن). اینه که توی این فضای مجازی معروف به وبلاگ با آدمایی آشنا میشی که لنگه ش رو هیچ جای دیگه پیدا نمیکنی. از جنس همکلاسی و هم خوابگاهی و همسایه و دوستای معمولی نیستن. یه جورایی خاص خودشونن، انگار داری با روح یا ذهن آدمی مستقیم درگیر میشی.


پنجم: وبلاگ نویس های از دماغ فیل افتاده

خیلیا قبل تر از من شروع به نوشتن کردن، خیلیا بعدتر. خیلیا بهتر از من نوشتن و مینویسن و هستن کسانی که ضعیف تر بنویسن. اوایل وبلاگ با وبلاگ برام هیچ فرقی نداشت. مقایسه ای در کار نبود. از نظر من خواننده اونی که پای هر پستش 60 تا نظر بود با اون که آمار روزانه ی وبش از 5 بازدید هم کمتر بود فرقی نداشت. این نوشته ها بودن که جذبم میکرد نه اعداد و ارقام. بعدها وب نویسی برام جدی تر شد و روی آدما حساس تر شدم. خیلی سعی کردم بفهمم چرا عده ای اینقدر خودشون رو میگیرن، چرا فکر میکنن اگه آرشیو بلند بالایی داشته باشن یا آمار بازدید تپل و کامنت دونی پر و پیمون یعنی خیلی آدمای بزرگ و مهمی هستن که حق دارن دیگران رو نادیده بگیرن، وبلاگ های دیگران رو دست کم بگیرن در حالی که من بارها شده به نوشته ی معرکه ای از وبلاگی بی نام و نشون برخوردم که عمیقا من رو به فکر واداشته. کم کم چیزایی دیدم که ابهت وبلاگ نویسا رو توی ذهنم شکست. وبلاگایی که هیچ راهی، دری، پنجره ای، دریچه ای برای ارتباط با مخاطب باز نذاشتن. شده بودن متکلم وحده، نشسته بر منبر و لابد عالم دهر! البته کاملا قابل درکه که یه نفر وقت پاسخگویی به 30 -40 تا پیام در روز یا بیشتر و کمتر رو نداشته باشه اما به نظر من این حق مخاطب هست که اجازه ی اظهار نظر داشته باشه حتی خصوصی.


ششم: مزاحم

حرف نظر خصوصی به میون اومد جا داره یادی کنم از مزاحمای وبلاگم. بی معرفتایی که بدجوری روی اعصاب بودن. آزار رسوندن و حرص دادن و یهو غیب شدن.


هفتم: حس های تازه

بدون شک وبلاگ نویسی دست کم تا امروز یکی از تاثیرگذارترین اتفاقات زندگی من بوده . فضایی که بهم این امکان رو داد که آدمای جدیدی رو بشناسم، با نظرات و عقایدشون آشنا بشم و دنیا رو از دریچه ی نگاهشون و با قدرت کلماتشون ببینم. حس شناخت آدمای تازه، تجربه ی زندگی از لابلای اتفاقات روزانه ی دیگران توی یه فضای دیگه با شرایط کاملا متفاوت از زندگی خودم. آدمای جاهای دور و گاهی با دنیای ذهنی کاملا متفاوت. باید قدر بدونیم و سپاسگزار باشیم از آدمایی که سخاوتمندانه و خالصانه از خودشون و دنیاشون برامون مینویسن و به ما اجازه میدن که غرق بشیم توی لحظه های زندگیشون، لابلای غم و شادیا، موفقیت ها و شکست و حتی سرخوردگی و زمین خوردناشون.


به قدرت تپش قلبای عاشق، شوری اشکهای شوق رقصنده به روی گونه های آدمای با احساس، به اندازه ی همه ی ستاره های کم سویی که کسی برای خودش نخواست و همه ی ثانیه های کشدار انتظار ممنون و مدیون نوشته های خوب دوستان وبلاگی ندیده و نشناخته م هستم. در پناه خدا شاد باشید و همواره میل و شوق و لذت نوشتن باهاتون همراه باشه.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۳
لادن --

نظرات  (۴)

همین جرات شروع کردن رو خیلی ها ندارن.از جمله خود من!

یادم نیس از چه وقتی وبلاگ شمارو دنبال می کنم.اما خوشحالم که استفاده می کنم.

قهر کردن یا سرسنگین شدن با نوشتن و حتی چیزی که من الان گرفتارش شدم،قهرکردن با خواندن،دقیقا همان واژه ی*خودزنی* برازنده شه.

توی وبلاگ شما ویکی دوتای دیگه به تنهاچیزی که توجه نکردم تعداد بازدیدکنندهاست.امیدوارم حالا حالاها باشید.

 

پاسخ:
بالاخره از یه جایی شروع میشه، آدم یا کم میاره یا لبریز میشه و حسی به این سمت هدایتش میکنه.
زورمون به هیچ جا که نرسه دیوار کوتاه تر از خودمونم مگه پیدا میکنیم. ولی بخونید و بنویسید، حیفه این روزا 

توکل بر خدا 
روزی بخوام اینجا رو ترک کنم حتما دلیل موجهی دارم براش و به احتمال زیاد برای مخاطبام دلیلش رو توضیح میدم. یه وقت هم دیدید مثل بلاگفا تمام حافظه ی بیان هم یهو از دست رفت... وبلاگ هم از اون چیزاست که نباید بهش دل بست...
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۹ دل‌آرام محمودی
چقدر خوب بود این نوشته!
واقعا مدت‌ها بود که دلم می‌خواست یکی یه همچین چیز تجربه‌طوری بنویسه :)

موفق باشی دوست جان!
پاسخ:
خوشحالم که خوندی و خوشت اومد :)

شما هم موفق باشی دوست عزیزم
زمان هیچ گاه دردی را درمان نکرده....
پاسخ:
پس باید پذیرفت 

*باید پذیرفت.

این رو به پست قبلی که گفتم زمان و مکان و چگونگی مرگم رو خودم انتخاب می کنم ربط میدم.

به راحتی میشه نپذیرفت.

میشه داد زد.میشه یاغی شد و در نهایت میشه مرگ رو انتخاب کرد!

پاسخ:
بنظر من گزینه های شجاعانه تری هم وجود داره، من که این انتخاب رو چاره نمیدونم. تا وقتی فرصت داریم میشه تلاش کرد حتی اگه به اندازه ی تلاش یه مورچه برای بردن یه نصفه دونه ی گندم به زیر زمین باشه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی