میگن واسه متفاوت بودن کافیه خودت باشی. این حرف به نظرم خیلی درسته چون دقیقا دنیایی که هر آدمی توی ذهنش میسازه و با خودش این ور و اون ور میبره منحصر به فردترین و خودی ترین چیزیه که داره و میتونه داشته باشه. از این رو نشستم به تفکر و اندیشیدن در درونم که من چی دارم که از بقیه متفاوت ترم میکنه که نوشتن و نشر دادن  اون ممکنه به قدر ذره ای برای دیگران مفید باشه. رسیدم به اینکه تجربه های زندگیم توی همین دوره ی بیست و نه یا سی ساله ای که از خدا عمرم گرفتم، تقریبا تنها داشته و ابزاریه که برای نوشتن دارم. بعد از انتشار این پست در خردادماه، به این فکر رسیدم که بیشتر از حس و تجربه های بخشی از زندگیم که مربوط به جدایی والدینم میشه بنویسم. از بزرگترین تابوی زندگیم. جدایی! به نظر خودم که نوشتن از چنین مسائلی کار خیلی دشواریه، ولی شما میتونی ازم نپذیری. چرا دشوار؟ چون بدون اینکه وارد بخش خیلی خصوصی زندگیم بشم باید از دیدگاهم در این باره صحبت کنم. نوشتن از عقاید و نظرات خالصانه ی درونی یکی از سخت ترین کارای دنیاست، این رو لطفا از من بپذیرید چون ماها اغلب با خودمونم صادق نیستیم چه برسه با دیگران.

من مایلم بیش از واژه ی طلاق از معادلش یعنی جدایی استفاده کنم، به چند دلیل؛ اول اینکه طلاق یه واژه ی حقوقیه و من میخوام تجربیات حسی و مشکلات اجتماعی مربوط به این ماجرا رو مورد بحث و بررسی قرار بدم. دلیل دوم وجود شرایطیه که بهش طلاق عاطفی میگن. من این واژه رو هم درک نمیکنم ولی جایگزین بهتری هم براش سراغ ندارم. وقتی یه زوج بدون اینکه به لحاظ قانونی و شرعی از هم جدا بشن، نسبت بهم علاقه و عاطفه ای نداشته باشن ساده ترین و دم دست ترین حالت ممکنه، در بیشتر موارد (مواردی که من دیدم یا شنیدم و...) وضع از این هم بدتره. افراد احساس مسئولیتشون نسبت به همدیگه رو هم از دست میدن و یا به آزار همدیگه و حتی دیگران رو میارن و هزار تا پیامد نامطلوب دیگه. پس واژه ی طلاق عاطفی فقط یه زیر مجموعه از مفهومیه که من اون رو جدایی مینامم. دلیل دیگه اینه که رابطه هایی هست که در اون دو نفر بنا بر ملاحظاتی ( عرفی) بدون اینکه از هم طلاق گرفته باشن جدا زندگی میکنن. این مورد اخیر اصلا چیز جالبی نیست یه جور بلاتکلیفی همیشگیه و اون کسی که بیش از همه آسیب میبینه و رنج میکشه قطعا زنه. بازم یادآوری میکنم که اصلا قرار نیست به بحث حقوقی ماجرا بپردازم وگرنه نظرات در این باره فراوانه. دلایل دیگه ای هم هست که بحث رو زیادی کش دار میکنه و فعلا ازش میگذرم.

پس از این به بعد هر از گاهی تلاش میکنم درباره ی مسائلی از این دست که خودم توی زندگی باهاش مواجه شدم یا حسش کردم بنویسم. و در مجموعه موضوعات " طعم تلخ جدایی" در گوشه ی وبلاگم میتونید همه رو یه جا پیدا کنید.


برای شروع بذارید از وجود یه سری حسگر حساس توی وجود خودم براتون بگم. این حسگرا در چند مورد اخیر به خوبی خودشون رو ثابت کردن. زمانی که از بچگی شاهد اختلافات بین والدینتون هستید خواه ناخواه به مسائلی فکر میکنید که مربوط به سن و سالتون نیست و خیلی زود با چراهایی توی زندگی مواجه میشید. چی میشه که آدما همدیگه رو درک نمیکنن؟ دقیقا چی عامل اون حسیه که باعث میشه کسی صدای خودش رو بلندتر از بقیه بشنوه یا حتی گوشی برای شنیدن طرف مقابلش (همسر، فرزند) نداشته باشه؟ و... فکر کردن به این مسائل دو تا گزینه پیش روی فرزند جدایی (یا طلاق) میاره. یکی اینکه انقدر بهش آسیب بزنه که اونو از پا دربیاره و از مسیر عادی زندگیش منحرف کنه، در پی این اتفاق فرد یا به اعتیاد رو میاره یا ترک تحصیل میکنه یا زیاده از حد پرخاشگر میشه و ... اما گزینه ی دوم مشمول همون قانونی میشه که " هر چیزی که تو رو نکشه قدرتمندترت میکنه" پس اگه نخواید بهم سخت بگیرید، اسمشو میذارم "درک زودرس " و البته که مربوط به موضوعات خاص پیش روی فرد میشه و نه همه ی مسائل. چون ماجرای جدایی به شکل بیرحمانه ای تلاش میکنه آدمای درگیرش رو از روال عادی زندگی و تجربه ی سایر وجوه دنیا دور نگه داره. از حسگرها میگفتم... من قبل از اینکه خود افراد متوجه بشن علایمی رو که باعث جداییشون میشه حس میکنم. علائم خیلی سخت و پیچیده ای نیست، همون طور که چند خط بالا نوشتم از جایی شروع میشه که نمیشنویم.

دوست عزیز باور کن هیچ کدوم از ما همه چیز رو نمیدونیم. ما احساست همدیگه رو درک نمیکنیم، ما رویاهای هم رو نمی بینیم، و درک درستی از توقعات همدیگه نداریم. نمیتونیم داشته باشیم چون هر کدوم به دنیای ذهنی خودمون تعلق داریم. اونچه ما رو کنار هم نگه میداره و رابطه هامون رو حفظ میکنه درک و احترام به این تفاوت هاست. وقتی آقایی از خانمش میخواد رنگی رو از طیف رنگی لباس هاش حذف کنه وقتی خانمی همسرش رو از محیطی که مرد به اون نیاز داره و در اون احساس خوشحالی میکنه بی دلیل یا خودخواهانه منع میکنه، داره اولین گام رو برای نادیده گرفتن این دنیای متفاوت بر میداره. و نگاه ها! این پارامتری که شاید به سادگی از کنارش بگذریم و ندیده ش بگیریم اما اولین آلارم و اخطار از نگاه ها شروع میشه و از چشم هایی که به هم دوخته نمیشن مگر در موقع خشم و اعتراض.

در همین جا ازتون درخواست دارم اگر این موضوع از نوشته هام رو دنبال میکنید ( یا خواهید کرد) بهم کمک کنید تا بهتر و هدفمند در این باره بنویسم. با این امید که برای خواننده ها مفید باشه.


پ.ن: واقعا کل متن رو خوندید، بابا دمتون گرم.