خیلی وقتا با خودم عهد بستم که هر پستی را منتشر نکنم تا جایی که پیش اومده آمار پستهای منتشر نشده م به طرز عجیبی دو رقمی شده و مجبور به حذفشون شدم. ولی باز یاد این نکته که بیفتم ماجرا برام تغییر میکنه، اصولا وبلاگ شخصی برای هر کسی کارکرد خودش را داره و برای من یکی دنج بودنش یه امتیازه.


دل ن بستگی:

این کلمه ی نازیبای ناموزون تنها کاربردش توی همین پسته وقتی به جایی رسیدم که نمیدونم اسمش چیه؟! یادمه وقتی 12 ساله بودم از دیدن فرهنگ لغت چند جلدی عموم خیلی متعجب میشدم. چی میشه که آدم به این همه کلمه ی فارسی با معانی مختلف نیاز داشته باشه؟ الان اهمیتش رو بیشتر متوجه میشم و شاید هم به زودی برای خریدش اقدام کنم.

توی جهنمی که ما زندگی می کنیم و انگار تقدیر مقدرمون شده، نه راهی برای فرار داریم و نه دیگه جایی برای موندن. من حدود دو سال بعد از پایان تحصیل برادرم فارغ التحصیل شدم. توی این مدتی که ناچار توی خونه بود و به چند تا کلاس حق التدریس در دانشگاه و ساخت نرم افزارای سبک اندروید و ترجمه های پراکنده رضایت داده بود تنها تفریح و دلخوشی و به نوعی تنها سهمش از طبیعت شده بود همین گلخونه ای که با دستای خودش تک تک گلدونا رو کاشته و هرس کرده بود. چند روز قبل از دفاع پایان نامه ی من مشغول به کار شد و هفته ای یه بار به این خونه میاد. روزای بیکاری بعد از تحصیل من هم گره خورد با این گلخونه و گلدونایی که من سبز و شاداب تحویلشون گرفتم و تلاش کردم به مجموعه ی گلدونا چند تایی اضافه کنم و خیلی کم موفق شدم. اما سبز بودن تا همین سه هفته پیش که رفتیم سفر. مسئولیت خونه و گلخونه رو سپردیم به یه بنده خدا که ظاهرا درکی از مفهوم امانت داری و خیانت در امانت نداشت... از گلخونه چیز زیادی نمونده.

از دیدن یه عالمه برگ خشک روی زمین و خشک شدن گیاه آپارتمانی چهار ساله که لحظه به لحظه ی روزای پر دغدغه ی آدمایی رو دیده که دیگه نمی دونستن برای تحقق آرزوها و اهدافشون چه کارا باید انجام بدن، گیاهی که کلی درد دل و غر غر شنیده، چه حالی باید میشدیم؟ هیچی! انگار نه انگار... شاید یه حسرت یا غصه ی خیلی کوتاه در حد چند تا عطسه ی پشت سر هم.

دیگه انقدر بی وفایی دیدیم که خوب بدونیم به هیچ چیز و هیچکس این دنیا نباید دل بست و انتظاری داشت. چاقو رو برداشتم و شاخه هایی که بی برگ و بی جون دراز به دراز افتاده بودن توی گلخونه رو بریدم و دور ریختم و تعداد کمی که زنده به نظر می رسیدن توی آب گذاشتم، خدا رو چه دیدی؟ شاید عمرشون به دنیا بود.


اشتباه:

بچه که بودم توی کتابخونه ی کوچک بابا یه کتاب بود: آیین دوستیابی. اولین بار که متوجه معنی عنوان کتاب شدم با خودم گفتم مگه دوستیابی آیین داره؟ مگه من و لیدا و سمیرا و طاهره و مریم همدیگه رو پیدا کردیم یا انتخابی بود؟ نمیدونستم و خوش خیال بودم که دنیا همیشه برام همون جور یه رنگ و ساده باقی میمونه. باید دست کم بیست سال دیگه از عمرم می گذشت تا بفهمم داستان دوستی های بزرگسالی جور دیگه ایه. که بفهمم آدما باید برای یافتن دوستای همیشگی برای رفاقتای موندگار، برای محبتای بی منت و بی غل و غش دو طرفه چقدر هزینه کنن. نمی دونستم و هنوزم به سختی باورم میشه که آدما اینقدر نسبت به روابطشون با همدیگه بی تفاوت، بدبین و حتی بیرحمن. تمام پز دوران دانشجویی لیسانسم داشتن دوستان و دوستی هایی بود که به سادگی از دست رفتن. نه اینکه احتیاجی بهشون داشته باشم ( که اگه احتیاجی هم باشه غیر معقول نیست) نه اینکه از دستشون دلخور باشم و نه اینکه فراموش یا از حیطه ی دوستانم حذفشون کنم نه! فقط متاسفم برای این اندوه همیشگی ما آدما برای این حس تنهایی که در پی این ماجرا میاد.


همه ی راههایی که به کنکور ختم نمی شود:

مجری های محترم تلویزیونی که سالی یه بار میان میگن: «همه ی راه ها به کنکور ختم نمیشه» خودشون هر کدوم یه دو جین مدرک دانشگاهی و موسسه های آزاد و تخصصی دارن.


داروسازی:

شما میگی انقدر همت دارم یه بار دیگه برای کنکور بجنگم؟


فرنگستان:

همین جوری پیش بریم دیگه جوان تحصیل کرده ی بیکار توی کشور نخواهیم داشت. چه جوری؟

- تو حیفی اینجا داری عمرت رو تلف میکنی، این کارت یه موسسه ی دارای مجوزه. همین فردا صبح مدارکت رو ببر ...