کافیه دست کم دو سال زندگی خوابگاهی رو تجربه کرده باشید، اون وقته که چشم باز می کنید می بینید صمیمی ترین دوستتون که احتمالا بیش از همه حرف برای گفتن و شنیدن داره کیلومترها ازت دوره. ماهی یه بار همراه اول بهم جایزه یه روز مکالمه ی رایگان درون شبکه میده، به خاطر پرداخت غیر حضوری و پیش از موعد مقرر. از مجموع دو خط بالا باید این جور نتیجه گرفت که اون یه روز مکالمه باید پای صحبت با دوستان راه دورم صرف بشه ولی اینجور نیست. اولین دلیلش: کو گوش شنوا؟ دومی: گذشت اون روزا. سومی: یه مشت تنهاییم که حتی نمیتونیم همدیگه رو از تنهایی در بیاریم، شما نپرس چرا، چون خودمم نمیدونم...

ولی دیروز همه ی این حرفا رو کنار گذاشتم و بسته رو فعال کردم و به مهسا زنگ زدم. البته 24 ساعت زمان نیاز بود تا برنامه هامون با هم جفت و جور بشه ( گمونم آدما کم کم دارن تبدیل به جغد میشن، آخه بیشتر دوستام بر خلاف من روزا میخوابن و شبا بیدارن). بالاخره زنگ زدم. در پوست خود نمیگنجیدیم. سه ساعتی حرف واسه گفتن و شنیدن داشتیم، خندیدیم، بغض کردیم، غصه خوردیم، برنامه ریزی کردیم واسه زندگیامون، خیال بافیدیم (خیال بافی کردیم) و...


+ قدر تجربه هامون رو بدونیم، اون همه تاوان بابتش ندادیم که دوباره اشتباهاتمون تکرار بشه.

+ دست از مقایسه برداریم، اگه فقط پنجاه سال زودتر یا دیرتر به دنیا اومده بودیم، همه ی این ایده آل هایی که برای خودمون تعریف کردیم بی معنی بود. هه! کنکور!

+ کتابی که الان دستمه اسمش «سرخوشی های کوچک احمقانه» ست، اعتراف میکنم بیش تر به خاطر اسمش خریدم. خوندنش چیزی شبیه تماشای سریالای تلویزیونیه (تلویزیون خودمون نه ها!...)

+ چرا بچه ها اینقدر برای بی ادبی مستعدن؟ کافیه یه بار یه کلمه ی ناجور یا نامناسب از دهانت بپره، مگه یادشون میره :))

+ یکی از استعدادام خوندن کتاب قصه برای بچه هاست. بچه ها معمولا پای قصه هام میشینن (مادربزرگ درونم)

+ اینکه دنبال آرزوهات نری اسمش تصمیم عاقلانه نیست، دیوونگیه.

+ من به اون گربه لوسه که یه مدت توی گوشیم داشتم و همش یا گرسنه بود یا کثیف شده بود یا دلش میخواست باهاش بازی کنم و قهر میکرد هم عادت کرده بودم و گاهی دلم براش تنگ میشه. تو که تویی!