طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یکی از تفریحات زندگی من خواندن داستان های کودک و نوجوانه. گاهی احساس میکنم بخشی از وجودم توی اون دوره جا مونده و شاید به همین علت باشه که کتاب "سنجاب ماهی عزیز" بیش از آنچه توقع میرفت من را به وجد آورد. پس تصمیم گرفتم نظرات و احساسم را نسبت به این کتاب در قالب نامه ای به نویسنده ی خلاق و دوست داشتنیش که از وبلاگ نویس های مورد علاقه ام هم هست بنویسم و در وبلاگم منتشر کنم. قطعا هر چه ما را به شدت هیجان زده، شاد، غمگین یا متاثر کند بیش از هر جای دیگری متعلق به وبلاگهایمان است. تلاشم را کرده ام با این نامه داستان کتاب را لو نداده باشم اما اگر قصد خواندن کتاب را دارید شاید بد نباشد خواندن این پست را به بعد از مطالعه ی کتاب موکول کنید. شاید هم دوست داشته باشید بیشتر درباره ی کتاب بدانید و بعد آن را بخوانید، انتخاب با شماست. فقط اگر کتاب را خواندید پیشنهاد میکنم به نویسنده اش نامه ای بنویسید و نظرتان را راجع به کتاب بگویید. شاید کمتر کسی به اندازه ی فریبا دیندار ارزش و اهمیت نامه ها را بداند و در کتابش این حس خوب را به خواننده یادآوری کرده است. خالق این کتاب همیشه منتظر نامه است.



فریبای عزیزم سلام

قول داده بودم بعد از خواندن کتاب "سنجاب ماهی عزیز" و بعد از فروکش کردن هیجانات اولیه ام در نامه ای تمام احساسات و نظراتم را بنویسم. حالا زمان وفای به عهدم رسیده. زمانی که خبر کتابی تازه برای نوجوانان را شنیدم بسیار خوشحال شدم که قرار است آن را بخوانم. با خواندن بریده ای از کتاب و دیدن طرح روی جلد این اشتیاق بیش از پیش شد و کتابت در لیست کتابهایی که قرار بود در سال 96 بخوانم بالاتر آمد. من از آن دسته آدم ها هستم که هر بار کتاب کودک و نوجوان میخوانم خود را در جسم کودکی تصور می کنم و به راحتی در دنیای شیرین تخیل و رویاهای کودکانه غرق می شوم. به راحتی می توانم آینده ام را تصور کنم که موهای یک دست سفیدم را یک طرف صورتم بافته ام و از طبقه ی کتابهای کودک و نوجوان کتابی بر میدارم و روی دامنم می گذارم و با خواندن اولین صفحات کتاب پا به دنیای قصه ها می گذارم. پس از اینکه در جوانی از خواندن کتابت به وجد آمده ام متعجب نباش.

شاید بهتر باشد نظرم را از جلد کتاب شروع کنم. همانطور که در بالا نوشتم طرح زیبای روی جلد به اشتیاق خواننده برای خواندن کتاب کمک می کند و خیلی خوب بر قامت داستان نشسته است. تنها چیزی که کمی ناراحتم می کند چشم های سنجاب ماهی عزیز است؛ در حین خواندن داستان هیچ گاه تصور دختری غمگین در ذهنم ننشست بلکه همواره نینا اسدی را دختری باهوش مجسم می کردم که به راحتی به کسی اجازه ی ورود به دنیای پر هیاهوی درونش را نمی دهد و چنین  فردی باید چشمانی عمیق و پر معنا داشته باشد نه دو چشم بی روح و غمگین.

لازم است بگویم اسم کتاب فوق العاده است؟ ولی فوق العاده است و خواننده را به ورود به دنیای پر رمز و راز یک سنجاب ماهی دعوت می کند.

نکته ی بعد به تصاویر سیاه و سفید کتاب مربوط می شود. لطفا به من نگو که هزینه ی چاپ رنگی کتاب زیاد می شود و ممکن است قیمت تمام شده ی کتاب را بالا ببرد و قدرت خرید خواننده ی کتاب که عموما نوجوان بین ده تا بیست ساله است را در نظر گرفته ای. این ها من را متقاعد نمی کند که رنگ را از کتاب نوجوانان حذف کنیم. در دوره ای که کودکی را به تمامی ترک نکرده ایم و هنوز به طور جدی وارد دنیای بزرگسالی نشده ایم شاید بیش از هر زمان دیگری به رنگ نیازمندیم. یک نوجوان بیش از یک کودک یا حتی یک بزرگسال مفهوم رنگ ها را درک می کند و دنیای پر تنش و اضطراب و خیال انگیزش که به گفته ی آقای ماهی مرز باریکی آن را از واقعیت جدا کرده است، بیش از همیشه با رنگ ها در آمیخته است؛ همان گونه که رنگ آبی جوهر آقای ماهی، خورشید پرتقالی غروب، نارنجی یا قهوه ای موهای سنجابه و سنجاب ماهی، صندلی چرمی قهوه ای رنگ خانم مشاور و سنگ های رنگ شده ی کف اتاق به درستی و با هوشمندی شما در روند تاثیرگذاری داستان دخیل بوده اند.

دنیا کنار دریاچه آرام است و بی حرکت. رنگ ها سر جای خودشان می ایستند بی آنکه چیزی فرو بریزد یا از هم بپاشد، رنگ ها در هم فرو بروند و شکل دیگری را خلق کنند.

بدترین حادثه ای که روی زمین اتفاق افتاده چیست؟ این سوالی است که در صفحه ی اول کتاب با آن روبرو می شویم. برای من که یکی از بدترین حوادث زندگیم را در 13 سالگی پشت سر گذاشته ام داستان معنای تازه ای پیدا می کند. خیلی ها می گویند نوجوانی دوران بحرانی زندگی است و نگاه یک نوجوان به زندگی و به دنیا منحصر به فرد و اغراق آمیز است؛ چه در رویاپردازی و بلند پروازی های بی حد و حصرش و چه در تلخ تر پنداشتن حوادث روزمره ی زندگی. یک نکته ی مثبت کتاب پرداختن به این سوال اساسی یک نوجوان است و رسیدن به این پاسخ که: راستش را بگویم شک دارم که این بدترین اتفاقی باشد که افتاده است، چیزهای بدتری هم می شد و می شود اتفاق بیفتد، گاهی فکر می کنم باید خوشحال باشم که همه چیز این جوری است و جور دیگری نیست، چون می تواند شکل دیگری داشته باشد، شکل بدتری. به همین خاطر است که جواب سوالتان را نمی دانم که بدترین اتفاق دنیا چه شکلی می تواند باشد. باز هم به سوالهایتان فکر می کنم، شاید جوابشان را پیدا کنم. یا فراموش نکن که آدم ها مسئول انتخاب هایشان هستند. یا جای دیگری که بیش از همه دوستش میدارم ... اما باید بدانی گاهی سوال هایی در ذهن به وجود می آید که جوابشان را نباید بدانی. برای فهمیدن پاسخ بعضی از سوال ها باید صبر کنی تا با گذشت زمان به آن برسی. دسته ای از سوال ها هم جوابی ندارند و برخی دیگر پاسخشان در خودشان نهفته است. طرح این مسئله برای یک نویسنده جوان در اولین کتابش به تنهایی یک پرتاب سه امتیازی محسوب می شود و جای تحسین دارد.

سراسر کتاب پر شده از توصیف جزئیات تا جایی که گویی خواننده روزگاری در این دنیا زندگی کرده است، درخت پر شاخ و برگ و خانه ی کنار دریاچه، راه باریکه ی میان سبزه ها تا خانه، بازارچه، مسیر مدرسه و حتی سرویس و کلاس درس و از همه جالب تر معلم ها را انگار از نزدیک دیده ایم. برای توصیف معلم ها گرچه بسیار غلو شده اما من یکی را که به یاد معلم علوم دوران راهنمایی ام می اندازد، همان خانمی که همیشه بوی کرِم و پنکک های ارزان قیمت و بی کیفیت می داد و هر بار که در بین نیمکت های دانش آموزان قدم میزد و به نیمکت من می رسید مجبور بودم نفسم را در سینه حبس کنم و موقع درس دادن هم تماشای چهره اش که با پنککی چند درجه روشن تر از رنگ طبیعی پوستش از او یک روح سرگردان ساخته بود، من را به یاد انیمیشن کاسپر و به خصوص عموهای خبیثش می انداخت.

از دیگر نکات قابل توجه و ارزشمند کتاب اشاره به مسائل آغاز دوران بلوغ، دغدغه ها، ترس و احساس گناه از فکر کردن به این قبیل موارد است که توجه به آن در داستان نوجوانان بسیار مناسب و به جاست. البته شاید یک روانشناس یا مشاور بهتر از من بتواند درباره ی این مسئله اظهار نظر کند.

مورد دیگر که برای من جالب بود تصمیم سنجاب ماهی درباره ی نوشتن نامه به آقای ماهی است، با دیدن صندوق پستی به این تصمیم می رسد و در ادامه اتفاقات داستان رخ می دهد. گاهی آدم ها به دنیای خیال پناه می برند و تلاش می کنند دنیای ساخته ی ذهن خودشان را باور کنند. "سرزمین ناشناخته ی آن طرف دریاچه" نمونه ی بسیار خوبی از این خیال است که خواننده آرزو می کند دست کم در عالم داستان واقیت داشته باشد.

اما درباره ی انیمیشن مری و مکس، که همین جا باید بگویم انیمیشن مورد علاقه ی من هم هست، یک نکته وجود دارد و آن این که گاهی در طول داستان احساس می شود سایه ی داستان این انیمیشن بر داستان اصلی سنجاب ماهی سنگینی می کند، شاید گونه ای مقایسه که خیلی هم خوشایند من یکی نبوده است. البته داستان سنجاب ماهی عزیز آنقدر محکم و جذاب است که این ضعف کوچک قابل چشم پوشی باشد. در جایی از داستان اشاره به واژه ی (دوربین) درباره ی انیمیشن مری و مکس کمی توی ذوق می زند. سنجاب ماهی که دنیای خیالی خود را دارد ممکن است حین تماشای انیمیشن مورد علاقه اش (آن هم برای چندمین بار) به دوربین و حضورش توجه کند؟ و به دست های تپل و خمیری مری؟ شاید بهتر بود نوشته میشد: (تصویر یک تکه کاغذ پاره شده را کف دست مری نشان می دهد) یا هر جمله ی دیگری که اشاره ای به دوربین نداشته باشد.(با تاکید بر این نکته که راوی این داستان خود سنجاب ماهی است نه سوم شخص) به نظر تو چند جمله بعد مری زیر پتو با نور چراغ قوه برای دوست ندیده اش نامه می نویسد طبیعی تر و دلنشین تر نیست؟

از توصیفات عجیب و اغراق آمیزت راجع به فضای مدرسه و اتاق مشاور هم خیلی خوشم آمد، اگر خوب فهمیده باشم به معماری علاقه داری و این به این معناست که می توانم امیدوار باشم روزی مدرسه ای طراحی کنی که دانش آموزان در آن خوشحال و راضی باشند و بودن در آن فضا را به هر جای دیگری ترجیح دهند. با اینکه چیز زیادی از معماری نمیدانم اما همواره جزئیات یک بنا برایم جالب توجه بوده است. اگر روزی تصمیم به طراحی چنین پروژه ای گرفتی روی کمک من یکی حسابی می توانی حساب کنی هر جور که بتوانم تلاش میکنم برای چنین طرحی مفید باشم.

به عنوان آخرین مورد درباره ی آداب در باز کردن سنجاب ماهی برایت می نویسم. اشاره به این قضیه بسیار ظریف و جالب بود و به شخصیت پردازی سنجاب ماهی کمک می کند ولی نکته ی مایوس کننده ی ماجرا آن جاست که هیچ جای دیگری از داستان مجددا به آن اشاره نشده و مثل یک وصله به داستان چسبیده است. تو اینجور فکر نمیکنی؟

دوست خوش ذوقم

از اینکه این فرصت را داشتم که همزمان با خواندن کتابت احساساتم را بروز دهم و با تو در تماس باشم بسیار خوشحالم. امیدوارم کتابت رکورد فروش را بشکند و با ترجمه های خیلی خوب به دست همه ی بچه های دنیا برسد. منتظر کتاب های بعدی تو هستم.


دوستدار همیشگی تو و داستان هایت

لادن


سنجاب ماهی عزیز/ فریبا دیندار/ نشر هوپا/ چاپ اول/ 1395


پ.ن: نوشته های آبی رنگ از متن کتاب انتخاب شده است.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۸
لادن --

نظرات  (۱)

این کتاب هزار بار هم خونده شه 
باز کمه...
پاسخ:
من که دو بار با لذت خوندمش :)
خوبه که شمام چنین حسی به کتاب داری

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی