ما تک دخترا موجودات طفلکی و مظلومی هستیم. نصف عمرمون صرف این میشه که به همه به خصوص همسن های خودمون که خواهر بزرگتر دارن و به خصوص تر به خانمای بی مزه ی فامیل ثابت کنیم که لوس و بچه ننه نیستیم. بزرگترم که میشی مدام چوب محبت های خودخواهانه ی والدین و احیانا برادرامون رو میخوریم «دختر یکی یه دونه مو بفرستم شهر غریب؟!» « دختر یکی یه دونه مو بدم دست فلانی» « دختر یکی یه دونه مو ...» اما از همه ی اینا تلخ تر وقتیه که در آستانه ی سی سالگی به بی نتیجه بودن تلاشت پی میبری و تازه میفهمی خودت هم در اشتباه بودی و تحت تاثیر جو خانواده و اطرافیان تک دختری هستی که به سادگی نمیتونی داشته هات رو شریک بشی، نه از سر بخل و خساست و نه تنها داشته های مادی که بیشتر محبت آدمای دور و برت رو. از این رو ممکنه حتی ناخواسته اسیر حس احمقانه ی حسادتی نسبت به دختر خاله ی چهار ساله ای بشی که مرکز توجه خانواده قرار گرفته و با وجود علاقه ی فراوانی که نسبت بهش داری و با وجود این گفته ی مادر « که تو فقط همین یه دختر خاله رو داری و دیگه هیچ وقت دخترخاله ی دیگه ای نصیبت نمیشه و اونم فقط تو رو داره» بازم آبتون با هم توی یه جو نره. آه! امان از دل ما تک دخترها...


پ.ن: حالا کمتر پا تو کفشم کنه شاید حسم کمتر بشه.

پ.ن 2: تا حالا تجربه نکرده بودم، تازه فهمیدم یکی از لذتهای زندگی اینه که موقع تایپ کردن پست جدید وبلاگیت یه عود پرتقالی روی میز مطالعه ت بذاری؛ هی دودش برات برقصه هی ذوق کنی واسه بوی پوست پرتقال سوخته...