دیگه یه چیز توی زندگی خوب یاد گرفتم و اون اینکه از هیچکس توقعی نداشته باشم. سخت میشه به چنین نقطه ای رسید که به کامل ترین شکل ممکن از تمام اطرافیان، دوستان و اعضای خانواده (و حتی اون دسته افرادی که ادعای رفاقت یا علاقه دارن) توقعی نداشته باشی؛ اینه که کوچکترین محبتی که قطعا دور از انتظارم باشه من رو تا حد زیادی ذوق زده میکنه. و محبت الناز برام یه دنیا ارزش داشت وقتی بین همه ی کارا و دغدغه های پایان نامه و مشکلات ترم آخری و خوابگاهی و... برام وقت گذاشته بره انتشارات کتابی که مد نظرم باشه بگیره و بعد با کلی زحمت اونهمه کتاب رو ببره خوابگاه، بعد با خودش ببره نمایشگاه کتاب و از اونجا برام پست کنه تا هزینه پستش مناسب تر باشه برام... جدی چنین حرکتی تفسیر واژه ی رفاقت نیست؟! من که الان در پوست خودم نمیگنجم از این همه شادی برای داشتن دوست این مدلی... امیدوارم بتونم یه روز جوری که انتظار نداره و بهش بچسبه از خجالتش در بیام.