طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یادداست 193، خالهای تولد یا تولدهای خالدار

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ب.ظ

چند سال پیش بود که صبح روز تولدم چشمم به خال ریز روی انگشت دستم افتاد، تقریبا مطمئن بودم شب قبل که ناخن هام رو کوتاه کرده و دستم رو کرم زده بودم اون خال نبود. وقتی با تعجب و البته کمی هیجان به دوستم نشونش دادم گفت: این خال تولدته :)

این اتفاق رو فراموش کرده بودم تا همین چند روز پیش که یه خال ریز جدید کف دستم دیدم. این کی اینجا سبز شده بود؟ فقط دو سه روز بعد از تولدم متوجهش شده بودم. خلاصه این که داستان خالهای ریز و روز تولد برام اتفاق جالبیه از این جهت که تمام طول سال با نگاه کردن بهشون به یاد روز تولدم میفتم و اینکه باید حواسم باشه که چقدر از لحظه ی ورودم به این دنیا گذشته و توی این مدت چه کارا کردم و از پس چه کارایی هنوز بر نیومدم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۲۲
لادن --

نظرات  (۳)

جای یه زخم کوچیک روی بینی،پایین تر از محل اتصال ابروها،یادگار یک شب سرد و زشت زمستانی است!هنوز قیافه ی کریه و نخراشیده ی اون پیک مرگ رو به خاطر دارم و محاله فراموشش کنم.هر روز توی آینه جای زخم رو می بینم.بازم شما درست می فرمایید.باید حواسم باشه......

باید سعی کنم از پس خیلی کارها بر بیام.....

پاسخ:
بهتره زیاد غرق گذشته نباشیم، یه روز باید بابت تک تک روزای عمرمون به خودمون جواب پس بدیم. 
چه جالب:)
حواسم باشه منم چک کنم ببینم تولدم خال میزنم
پاسخ:
خیلی حس بامزه ایه

ما بایدجواب پس بدیم!!!!!!!!!!؟

اونایی که این روزارو خلق کردن چی!؟

کاش می گفتید به کی باید جواب پس بدیم!

اگه اون روزی که شما میگید،اگه اون روز برسه با کمال میل ازش استقبال می کنم.چون منم خیلی سوال دارم که باید بهم جواب بدن!

 

 

*بدون رودربایستی بگم،گاهی وقتا این خوشبین بودن شما و ساده گرفتن موضوعات و حتا گاهی نادیده گرفتن مسایل و چشم بستن به روی حقایق و به راحتی از کنارشون رد شدن ،من یکی رو عصبی و بهت زده می کنه و باعث میشه شروع کنم به کندن نخ نخ موهای ابروهام!!!!

پاسخ:
ما کلا فضای ذهنیمو از هم خیلی خیلی دوره، منظور من و برداشت شما! 
فکر کنید من 18 سالگی میتونستم کنار درسم یه ساز هم یاد بگیرم ولی تمام تمرکزم رو گذاشتم روی درس و الان وضعیت من با اونی که درس نخوند و الکى اومد بالا یکسانه، من پیش خودم که دیگه نمیتونم بهونه بیارم و گردن کسی بندازم( این فقط مثاله) یا مثلا خودمو به یه رژیم غذایی نا سالم عادت بدم بعد 50 سالگی باید به خودم جواب پس بدم که چرا از اول حواسم به گذر روزای عمرم نبود و همش فکر کردم خیلی وقت دارم...
یه چیزایی که به سادگی نمیشه تغییر داد و تنها به ما مربوط نمیشه بحثش جداست.
منم منظورم پایان عمر نبوده... 
من توی دنیای ذهنی خودم زندگی میکنم و نمیتونم خودمو توی دنیای ذهن شما تصور کنم و از زاویه دید شما ببینم، عصبی شدن نداره، یه سری آدما هم اینجوری فکر میکنن دیگه... 
از من میشنوید سخت نگیر آخر و عاقبت همه مون یکیه 
+ منم گاهی که به مسائل پیرامونم کلی نگاه میکنم به شدت آزرده میشم ولی به خودم اجازه نمیدم درباره ش مطلبی منتشر کنم چون اساساً تخصص من این نیست و اعتقاد دارم اگه هر کسی با نگاه کردن به تواناییش مسیولیتی میپذیرفت یا رد میکرد دنیای جای بهتری بود 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی