مامانم عادت داره هر سال نزدیک لحظه های تحویل سال جدید تمام اتفاقات درشت سال گذشته رو مرور کنه، فلانی امسال درسش تموم شد، فلانی رفت سر کار، این وسیله رو خریدیم، سفر رفتیم و... البته یه نیم نگاهی هم به آینده داره؛ انشالله امسال این اتفاق میفته و... این برای منم شده عادت یه دور تند همه ی روزای گذشته ی این یکسال رو مرور کنم، چی شد؟ چی بودم؟ الان کجام؟ کجا باید میبودم؟ دلم شکست، دل شکوندم و... چند سالی هست که یاد گرفتم خیلی به خودم سخت نگیرم، یاد گرفتم که قرار نیست شاخ غولی شکسته بشه یا معجزه ای صورت بگیره. سالی که گذشت برای من اتفاق شاخصی نیفتاد، نه سر کار رفتم نه دکتری قبول شدم نه هیچ اتفاق دیگه ای که از بیرون بشه حسابش کرد. اما ، یه امای مهم داره! قضیه برای خودم فرق میکنه. هرکسی شاید ملاکی برای بزرگ شدن داشته باشه، من طبق تعریف های خودم توی این سال بزرگ شدم. چند روز و چند ماه و ... نداره، راستش هنوز برای این نمونه رشد و بزرگ شدن اسم و واحدی انتخاب نکردم ولی به اندازه ی سردرگمی هایی که پشت سر گذاشتم، رنجی که تونستم تحمل کنم و قرارهایی که با خودم گذاشتم و بهش پایبند موندم و به اندازه ی اهداف و آرزوهای جدیدی که برای خودم ساختم قد کشیدم. 95 شاید سال خوبی برای خیلیا نبود ولی خیلی اتفاقای خوب رو هم توی دلش داشت، خیلی آشنایی ها، تولدا، شروع به کار بعضیا، قبولی دانشگاه و...
دلخوشم به بودن خیلی از دوستان قدیمی و عزیزانم و دلخوشم به رو به راه بودن کسانی که ترکم کردن یا کنارم گذاشتن.
امید دارم سال نو برای همه ی آدما و به ویژه کسانی که دلخوش به شادی و لبخندشون هستم سالی خوب و پر برکت باشه.