این ژله یادگاری بود که امروز خوردم. اون روز هم اتاقیم خونه بود من رفتم فروشگاه نزدیک خوابگاه خرید، کلی خرت و پرت خریدم. یکیش همین ژله ای بود که دیشب درست کردم. رفیق نبود بدون رفیقم که ژله خوردن نداشت این شد که ژله موند توی کمد. بعد هم که رفیق جان اومد دیگه نه فرصت شد نه دل و دماغ ژله آماده کردن بود. توی این 13 ماه گذشته از پایان دوره ی تحصیلم این ژله توی کابینت مونده بود هر بار با دیدنش یاد رفیق و خوابگاه و روزای پر تلاطم و پر هیجان دفاع میفتادم. تا دیروز که خونه تکونی به کابینتای آشپزخونه رسید. بین اون همه ریخت و پاش و خستگی این پاکت ژله سوپرایزی بود وصف ناشدنی! یه ماه بیشتر تاریخ نداشت، کابینتا رو رها کردم و مشغول تهیه ژله شدم. آخی رفیق نیست که بخوره.
امروز ظرف ژله رو آوردم گذاشتم جلوم باز یاد رفیق جان افتادم و بهش پیام دادم که ژله آخریه رو یادته؟ اونم نامردی نکرد و کلی استیکر غمگین فرستاد که چرا همون موقع درست نکردی بخورم. بعدم مشغول تمرین نواختن آهنگ غمگینی که به تازگی یاد گرفته بود شد و هی واسه ژله مون اشک ریخت! یکی بیاد به این وجدان من حالی کنه بابا ژله ی دو تومنی ارزش این حرفا رو نداره...
دلم تنگته رفیق!
خلاصه که گفتم: باور کن اصلا خوشمزه نیست، یه چیزیه در حد ماکارونی با طعم ببعی که تو و رفیق جون جونیت به خوردم دادید. ماجرایی بود:

تو دوره ی کارشناسی هر بار از جمع هم اتاقیا و فضای اتاقمون خسته میشدم میرفتم اتاق این رفیق جان و رفیق جون جونیش؛ این دو تا یه روح بودن در دو بدن. در باحالی و سرخوشی و شیطنت لنگه نداشتن. سوژه ی دانشکده و خوابگاه و مشخصه ی بارز ورودی ما، در این حد که اگر پنجاه سال دیگه یکی از ماها با استاد قدیمیش روبرو بشه و بخواد خودشو معرفی کنه کافیه بگه: من فلانیم، ورودی اون خانم "رفیق جان و رفیق جون جونیش"، و لبخند معنادار استاد به منزله ی یادآوری تموم آتیشاییه که این دو تا توی اون چهار سال سوزوندن. ماجرای ببعی رو میگفتم. روزی از روزها که از کسالت زندگی خوابگاهی به اتاق این عزیزان پناه بردم و برای ناهار دعوت شده بودم با صحنه ی عجیبی روبرو شدم. یه قابلمه ی بزرگ پر از ماکارونی چرب و خوش رنگ و رو با بوی نه چندان دلنشین گوسفند زنده. این دو عزیز که هنوز که هنوزه بعد از گذشت قریب به پنج یا شش سال از اون روز (به اعتراف یکی شون ) هنوز آشپزی یاد نگرفتن مقدار زیادی گوشت رو تفت نداده به مایه ی ماکارونی اضافه کردن و در نهایت قابلمه ماکارونی فقط مونده بود بع بع کنه. چشمتون روز بد نبینه منم خجالتی( خجالتی!!!) مجبور شدم یه بشقاب ماکارونی البته به زور سس مخصوص مادر یکی از اون عزیزان و کلی ترشی و ماست و نوشابه بخورم، خوشبختانه زنده موندم ولی آثار روانی این شکنجه تا سالها توی روح و روانم باقی میمونه!

رفیق جان پر رو پر رو میگه: مزه ماکارونی انقدر خاص بوده که مزه ش زیر زبونته. شیطونه میگه... تازه یه خاطره تخم مرغ آبپز داره ازم خواهش کرده دیلیتش کنم از ذهنم، منم گفتم هفتصد جا ازش نسخه پشتیبان تهیه کردم مبادا فراموشم بشه، فقط دیگه دلم سوخت رسانه ایش نکردم.
اونم جهت تلافی خاطره ی فرنی منو رو کرد. اینجا هم باز یه درصدی خودش مقصر بود، برداشته از خونه نمک فله اورده منم فکر کردم شکره، ریختم توی فرنی، دیگه بقیه ش نیاز به توصیف نداره! میفرمایند:آخه نمک به جای شکر؟ شیمیدان باشی و بلورا رو نبینی
در جواب فرمودیم: فرض رو به این گذاشتم که موقع کریستالیزیشن محلول رو زیادی هم زدن بلوراش زیادی ریز شده.
باز از غصه ی اون شب در غم از دست دادن فرنی ای که حتی شیرش از اتاق بغلی قرض گرفته شده بود نمینویسم.

ماییم و خاطراتی با آوای دلنشین بع بع!