مدتها پیش قرار بود قسمت هایی از کتاب «رویای نیمه شب» را اینجا بنویسم. امروز دیگه وقتشه.


« پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا و گران بها که من طراحی کرده و ساخته بودم، اشاره کرد. خوشحال شدم که آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود؛ هرچند بعید می دیدم که مادرش زیر بار قیمت آن برود. گوشواره را بیرون آوردم و به پدربزرگ دادم.

طراحی و ساخت این گوشواره، کار هاشم است. حرف ندارد! مادر ریحانه گوشواره ها را گرفت و ورانداز کرد.

- واقعا قشنگند، ولی ما چیزی ارزان قیمت میخواهیم.

مادر ریحانه گوشواره ها را روی مخمل گذاشت. با نگاهش گوشواره های قبلی را جستجو کرد. پدر بزرگ گوشواره های گران بها را توی جعبه کوچکی گذاشت. جعبه را به طرف مادر ریحانه سُراند.

- از قضا قیمت این گوشواره ها دو دینار است.

در دلم به پدربزرگ آفرین گفتم.از خدا میخواستم که ریحانه صاحب آن گوشواره ها شود. قیمت واقعی اش ده دینار بود. یک هفته روی آن زحمت کشیده بودم.»

«میان سرسرایی بزرگ و روشن که سقفی بلند و پر نقش و نگار داشت، به دری چوبی رسیدیم. امینه در را باز کرد و گفت: (اینجا محل کار شماست. ترتیبی داده خواهد شد که هر روز بدون مزاحمت نگهبان ها به همین جا بیایید و کارتان را انجام دهید.) پشت سرش وارد شدم. اتاق بزرگ و دلپذیری بود. دو پنجره ی بزرگ و محرابی شکل به طرف باغ داشت. کف اتاق و سکوی گوشه ی آن، پوشیده از فرش بود. جلوی پنجره ها پرده هایی گران بها آویزان بود. پرده ها را کنار زدم. قسمتی از باغ، نیمی از شهر، رودخانه ی فرات و پل روی آن، به چشم آمد. پنجره ها را گشود تا هوای اتاق عوض شود.

امینه وقتی دید همه چیز مرتب است، تعظیم کرد و رفت. به طرف سکو رفتم. کنار بالش ها و زیراندازهایی از خز، ظرف هایی پر از انگور و انار و انبه چیده شده بود. اتاق شباهتی به کارگاه نداشت. حق با پدربزرگم بود. قنواء و خانواده اش نقشه هایی برایم داشتند، وگرنه باید اتاق کوچکی در گوشه ای از طبقه ی پایین در اختیارم می گذاشتند. اتاقی که در آن ایستاده بودم، برای پذیرایی از میهمانان مهم و نزدیکان حاکم مناسب بود.

ساعتی گذشت. خبری نشد. گاهی کنار پنجره می ایستادم و گاهی لبه ی سکو می نشستم. یکی دو بار تصمیم گرفتم بروم و از امینه یا دیگری بپرسم که کی و چگونه باید کارم را شروع کنم. چند خنجر و شمشیر و سپر جواهرنشان به دیوار آویزان بود. یکی از خنجرها را برداشتم. آن را از شال حریری که به کمرم بسته بودم، گذراندم. جلوی آیینه ای سنگی که توی طاقجه ای، در دل دیوار، کار گذاشته شده بود ایستادم. چرخیدم و خودم را تماشا کردم. خنجر را از غلافش بیرون کشیدم. تیغه ای ظریف و درخشان داشت. نگین های روی دسته و غلافش خیلی خوب کار گذاشته شده بود. فکر کردم شاید قرار است کارم را با جلا دادن آن سلاح ها شروع کنم. خنجر را در هوا چرخاندم و حواله ی دشمن فرضی کردم. این کار را بارها تکرار کردم. با این تصور که زندانی هستم و میخواهم فرار کنم، به پشت در رفتم. با حرکتی ناگهانی  آن را باز کردم. از آنچه در مقابلم دیدم خشکم زد...»


رویای نیمه شب/ نویسنده: مظفر سالاری/ ناشر: کتابستان معرفت/ چاپ ششم- بهار 94


+ قبلا هم نوشتم که این داستان بیشتر برای نوجوانان نوشته شده.