یه مدت فکرم مشغول این بود که چه جوری تولدش رو تبریک بگم، حالا که نمی تونم بغلش کنم، ببوسمش،  بگم: رفیق مهربون روزای دلتنگی تولدت مبارک. اصلا همین جمله وقتی تایپ بشه و توی یه پیام ارسال بشه، مگه چقدر حس میتونه با خودش منتقل کنه، چه جوری بدون اینکه زل بزنم توی چشماش و اون لبخند همیشگی و شیرین به وسعت نصف صورتش رو با یه نگاه و لبخند صمیمی جواب بدم، بهش بفهمونم این فاصله ها هیچی نیست، هیچی! بگم: ببین! ما از خیلیای دیگه که یه متری هم هستن و دلشون با هم نیست نزدیک تریم. آه! روزگار بی وفاییه، نه اصلا چرا گردن روزگار بندازم؟ آدمای بی وفایی شدیم. ساده فراموش میکنیم همه ی اشک و غم و شوق و لبخند و هیجان هایی رو که با هم تجربه کردیم. ولی من باید یادم بمونه و می مونه، پس فرقی نداره چقدر ازم دوری، به یه سوپرایز تولدانه فکر میکنم. 

یه ایده به ذهنم میرسه، روی یه برگه امتحانی قدیمی، از اینا که بالای برگه یه نوار آبی رنگ هست که مشخصات امتحان و دانش آموز اون جا نوشته میشه بر میدارم. یه امتحان با موضوع دوستم مینویسم، و توی دو تا سوال و جواب شخصیتش رو از نظر خودم توصیف میکنم، خیلی جدی هم بارم بندی و تصحیح میکنم. یه سوال حتی رسم شکل هم داره، این یکی حسابی باید بامزه ش کرده باشه. باید بدونه هنوزم برام مهمه ( چون مهمه)

حالا از برگه امتحانی با همه ی حس طنزی که میتونستم توی نگارش از خودم نشون بدم، عکس میگیرم و به تلگرامش میفرستم. 

خوشحال شد و چند دقیقه بعد برگه امتحانی توی استوری اینستاگرامش ظاهر میشه، اما یه نوشته بهش اضافه شده: #معرفتینگ. دروغ چرا یه کم غصه م میگیره، چرا باید انقدر از هم نا امید شده باشیم که چنین حرکت ساده ای اسمش بشه معرفت!؟ 

سوپرایز جانانه ی بعدی عکسیه که اون برام میفرسته، دانلود میکنم، یه برگه آزمایشه به تاریخ دیروز. خوش قدم باشی نی نی تپلو!