آدمای خاص و متفاوت رو دوست دارم، میترا خانم یکی از اوناست. یکی از دوستای قدیمی مامانمه و خاطرات روزای سخت گذشته مون رو از خودمون بهتر میدونه. چرا گفتم خاصه؟ چون همیشه پر انرژی و سرزنده ست، مدام در حال یادگیریه و برای یاد گرفتن چیزای جدید خیلی علاقه نشون میده، اون روز که اومد خونه مون موهاشو خیلی شیک و مرتب روی سرش جمع کرده و لباس گلبهی پوشیده بود با یقه ی گیپور سفید. به مامان گفتم: خودش برای بلوزش یقه گذاشته؟ شبیه بلوزش توی بازار دیدم ولی این یکی خیلی زنونه تر بود. مامان گفت: نمیدونم ولی از اینا هست که چنین کاری بکنه. یهو رفتم به خاطره ای از سالهای قبل، روزی که میترا خانم منو برد سر کمد لباسی خودش و دخترش، اونجا لباسایی رو دیدم که با سلیقه و ظرافت خاصی تزیین شده بودن.

چند روز پیش که این خانم برای دیدن مامانم اومده بود منو کنار خودش نشوند و برام جریان آشناییش با مامان را تعریف کرد، آدم خاصیه چون میتونه خاطرات تلخ و تند را شیرین و تاثیرگذار تعریف کنه.

برام تعریف کرد که با دخترای کم سن و سالی که توی باشگاه دیده دوست شده و آدم خاصیه چون به خاطر تارهای موی سفیدش ناراحت نیست و با لبخند میگه: اینا رو من در عوض یه عمر تجربه به دست آوردم حالا مونده تا شما به اینا برسید.

میترا خانم دانشگاه نرفته و به نظرش درس خوندن کار سختیه و یه جورایی دلش به حال من میسوزه که همش سرم توی کتاب بوده و هست اما تمام دوره ها و کلاسای فرهنگی و هنری و حتی ادبی را شرکت میکنه. آدمیه که وقتی توی نمایشگاه خیریه یه دختر معلول نقاش میبینه آدرس و شماره ش رو میگیره تا بهش سر بزنه و به جای کمک نقدی چند تا تابلو از نقاشیا را بخره.

یه ویژگی دیگه که من میپسندم اینه که به جای اینکه از این و اون یا حتی از زندگی خودش حرف بزنه با یه سوال "راستی فلانی آشپزی هم میکنی؟" که البته مشخصه که جواب سوال مثبته و سوال بعدی "غذاهای جدید هم درست میکنی؟" فضای گفتگو را کاملا عوض میکنه. گوشی را بر میداره و اول عکس پسر و دخترشو که من خیلی ساله ندیدم نشون میده و بعد هم از کلاس مجازی آشپزیش میگه به اضافه ی دستور تهیه ی خمیر جادویی و انواع پیراشکی و غذاها و دسرهای جورواجور. بعد تزیینات ژله ی شب یلدا و عکسای اون شب.

من هیچ وقت نفهمیدم توی گذشته چه اتفاقاتی براش افتاده و مشکلش با مادر شوهرش چی بوده وقتی فقط با یه اشاره از این قضیه رد میشه و برام تعریف میکنه هفته ی گذشته با مادر و مادر شوهرش رفته آرایشگاه و عکسای اون روز رو بهم نشون میده با خودم فکر میکنم یعنی به همین سادگی میشه غصه و کینه رو کنار گذاشت؟ البته بی انصافی نباشه مطمئنا برای خودش سخت بوده اما نتیجه این که الان رابطه ی صمیمی و خوبی با خانواده ی همسرش داره. میگه: بزرگتر همیشه بزرگتره و جاش بالاست. (من با این حرف مخالفم و احتمالا روزی در این باره یه پست بذارم)

میترا خانم مغازه داشت، همه ی لباسهای مغازه از بهترین جنسای بازار و میشه گفت بهتر از بقیه ی جنسای بازار بود، یه ویژگی دیگه ش همین که همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنه و البته با مشتری هم راه میومد، انقدر کیفیت لباسایی که از مغازه ش میگرفتیم خوب بود که هر کدوم تا سالها همراهمون بود (و حتی هست). برای مامان تعریف کرده بود که از فروش بافتنی و قلاب بافی های دستی خودش شروع کرده و من به عنوان آدمی با هوش اقتصادی قابل قبول دوستش دارم.

برای اینجور آدما خیلی راحت میتونی از آرزوها و اهدافت بگی نه تنها دستت نمیندازن بلکه تشویقت هم میکنن و بلند پروازی هاتو دست یافتنی توصیف میکنن. به مامانم میگفت: خیلی خوبه اگه به چشم یه هدف بهش نگاه کنی حتما بهش میرسی.

مادرمم آدم خاصیه خیلی خاص، یه خانم خاص با سرگذشتی پر فراز و نشیب و یه آدم موفق و با اراده، انقدر خاص که دوستش میگفت: من همیشه داستان زندگی تو و کارایی که تونستی انجام بدی برای دوستام تعریف میکنم و به هر کسی توی شرایط سخت قرار داشته باشه میگم کاری غیر ممکن نیست و مثالش شما هستید.


من خوشحالم که چنین مادری دارم که چنین دوستان خاصی داره، زنی که هیچ وقت دست از تلاش برای رسیدن به اهداف و آرزوهاش برنداره قابل ستایشه، هر انسانی که در جهت رویاهاش تلاش کنه ارزشمنده اما وقتی مادر باشی و یاد بگیری خودت رو وقف نکنی و در کنار فرزندانت و به خاطر اونها رشد کنی و هر روز رویاهای جدید بسازی این چیزیه که از بقیه متمایز و برجسته ترت میکنه. از نظر من با همه ی این ویژگی هاست که آدمی خاص و احتمالا خوشبخت و راضی میشه.