اساسا اینجوریه که وقتی درس داری و باید روی مطالعه تمرکز کنی، هزار تا فکر و ایده میاد سراغت. امروز از خواب که بیدار شدم قبل از آماده کردن صبحانه تصمیم گرفتم در آهنی ورودی را رنگ کنم. باید درس میخوندم چون کمتر از یک ماه به کنکورم مونده اما برای درس تمرکز نداشتم. چای را که دم کردم رفتم سراغ قوطی رنگ و قلمو و تینر... وای! حس خیلی خاصی بود. باید تک دختری باشی که سه تا داداش داره و همیشه فرصت چنین کارایی ازت گرفته شده باشه تا درک کنی من امروز چه هیجانی داشتم. مطمئنا اگه بقیه خونه بودن اجازه نمیدادن ولی خب باید به خودم ثابت میکردم بجز لاک زدن ناخن هنرهای دیگه ای هم دارم. این شد که فکر درس را کنار گذاشتم و دست به کار شدم، اول تمام سطح در را با دستمال حسابی تمیز کردم، بعد قسمتای شیشه ای و دستگیره و قفل را با چسب و روزنامه پوشوندم، بعد رنگ را کمی رقیق کردم. البته اول نمیدونستم چقدر تینر بریزم و چقدر باید رقیقش کنم که روی یه قسمت پایینی در امتحان کردم و خلاصه محلول سازی که از تخصص های ما شیمیست هاست نتیجه ی نهایی خیلی بد نشد، برای بار اول خوب بود. مامان شوکه شد وقتی از مدرسه اومد. گفتم برات سوپرایز دارم. سوپرایز شد جدی جدی. 

+ عاشق آدمایی هستم که به هدف های زندگیم شکل و فرم میدن و پخته ترش میکنن، فرناز از این دسته آدماست. 

+ یه فایده ی این حرکت امروزم اینه که اگر به عنوان یه شیمیست برام کار پیدا نشد میتونم به کارای دیگه هم فکر کنم، حمل بر خودستایی نباشه استعداد نقاشی ساختمان هم دارم.( داشتم و خودم نمیدونستم)