پاپوش های قلاب بافی مامان کنار دیوار افتاده بود، برشون داشتم و بالای بخاری گرمشون کردم و به پاهای مامان پوشوندم. به زنجیره های ریز و ظریف کنار پاپوش نگاه کردم و  گفتم : چه حوصله ای داشتم اون وقتا، الان حال ندارم برای خودم ببافم. مامان لبخند زد و گفت: خوب شد اینا رو یاد گرفتی، خودم زنجیره و پایه یادت دادم نه؟

آره در عرض کمتر از یک هفته یاد گرفته بودم و بعد از طرحهایی که توی مجله ها یا اینترنت میدیدم ایده میگرفتم، مامان تعجب میکرد چه جوری اینقدر زود و راحت مدلهای جدید را میبافم. این فقط یه دلیل داره، روزی سراغش رفتم که واقعا دوست داشتم یاد بگیرم، احساس کردم وقتشه، خواستم و با کمترین انرژی به اندازه ی خودم نتیجه گرفتم. 

شاید بهتر این بود همه ی مراحل دیگه ی زندگی هم اینجور می بود. زمانی میرفتم دانشگاه که احساس میکردم به تحصیل در رشته ی خاصی نیاز دارم، زمانی آشپزی یاد میگرفتم که ازش لذت میبردم، زمانی به شغل فکر میکردم که توانایی انجامش را در خودم حس میکردم، زمانی عاشق میشدم که... 

آدما با هم فرق دارن، چرا همه باید در یه سن وارد مدرسه بشن؟ چرا همه باید یه جور درس بخونن؟ چرا همه باید تحصیلات آکادمیک داشته باشن و اگر نداشته باشن یا نخوان داشته باشن باید انقدر حرف بشنون که در نهایت مجبور بشن با پرداخت هزینه ی بالا مدرک بگیرن؟ چرا همه باید از یه سن خاص به ازدواج فکر کنن؟ چرا... 

انگاری شابلون گذاشتن، سرنوشت همه ی ما را از روی هم کشیدن، همه مون یه مشت فارغ التحصیل بیکار یا دارای کار مغایر با علاقه و سلیقه مون هستیم که خواستگاری میریم، خواستگاری میشیم، ماشین میگیریم، ماشین میخوایم، خونه میخریم، جهزیه میخریم، مبلمان میچنیم و معلوم نیست کی و چه وقت قراره از این به اصطلاح زندگی خودمون راضی باشیم. 

+ یه روز برسه، وقتش باشه، همه چیز جفت و جور بشه...


پ.ن: خوشبحال شما ها که سرنوشتتون را خودتون انتخاب کردید.