چند وقتی هست که دلم بدجور هوای نوجوانیم را کرده، اون روزا که بین قفسه های کتابخونه میچرخیدم و عنوان کتابای بزرگتر از سنم را میخوندم، کتابایی که حتی عنوانش برام قابل درک نبود. خوبیش این بود که از عمو یاد گرفته بودم چه جوری معنی یه واژه را از لغت نامه پیدا کنم. اولین بار معنی واژه ی "استثمار" را به این روش پیدا کردم. اون روزا مجموعه کتابای هری پاتر خیلی جنجال به پا کرده بود، توی تمام مجله ها و هفته نامه های کودک و نوجوان درباره ی این داستان مطلب نوشته میشد، یه بخشی از اون دوران با تب هری پاتر گذشت. کتابای افسانه ی پریان، داستان های شاهنامه، قصه های هزار و یک شب.. .

نوجوانی یعنی همون دورانی که نه بزرگ بودیم نه بچه، نه از عروسک بازی و کارتون خوشمون میومد نه از اخبار تلویزیون چیزی حالیمون میشد، یعنی منحصر به فردترین دوران زندگی. 

برای من نوجوانی به منزله ی خداحافظی با کانون پرورش فکری کودک و نوجوان بود. کانون که از دوران دبستان، از رشت تا سال آخر دوره ی راهنمایی توی خوزستان یه پای همیشگی خاطره هام شده بود، شوق خوندن و نوشتن و لذت بردن از ادبیات و هنر را صد چندان کرد توی وجودم. 

چقدر خوب که دست کم این بخش از کودکی و نوجوانیم توی چنین حال و هوایی گذشت. این باعث شد خیلی از شرایط نامطلوبی که بعدها باهاش مواجه شدم ساده تر پشت سر بذارم. 

گفتم دلم هوای نوجوانی را کرده بود و از قضا کتاب "رویای نیمه شب" نوشته ی مظفر سالاری سر راهم سبز شد، از همون صفحات اول کتاب احساس کردم حس و حال کتابایی را داره که توی نوجوانی خونده بودم،  بعد که درباره ی کتاب سرچ کردم، خوندم که نویسنده این کتاب را بیشتر برای این گروه سنی نوشته. شاید بد نباشه سری به کتابایی که سالها پیش خوندیم بزنیم یا حتی کتابای بچه ها را ورق بزنیم، من که بهش احتیاج داشتم. 

+ تصمیم دارم بخش هایی از متن کتاب رویای نیمه شب را به زودی اینجا بنویسم.