این روزا چقدر سردرگم هستم، چقدر نیاز به مشاوره دارم. اما کی میتونه این همه شلوغی توی ذهنمُ بشنوه و بعد نتیجه بگیره و کمک کنه که تصمیم درستی بگیرم. بعضی تصمیم ها چقدر مهم و سخته. اصل سختی هم مربوط به این میشه که مجبور باشی توی یه بازه ی زمانی خاص تصمیم بگیری و مطمئن باشی بعدها پشیمون نمیشی. این روزا فکر میکنم شاید بهتر باشه دست از بلندپروازی بردارم. اما من بدون آرزوهام هیچی نیستم. چه جوری میتونم همه را کنار بذارم و فقط با عقلم تصمیم بگیرم. عقلی که میتونه زیادی محتاط بشه، میتونه ترسو بشه میتونه نون به نرخ روز خور بشه. کاش این جوری نشم. دارم به همون حالتی که ازش میترسیدم مبتلا میشم. وای! دنیام داره به اندازه ی دیوارای این خونه کوچک میشه. چقدر تنهام. اگه درست باشه که ذهن شما تحت تاثیر پنج نفر از نزدیک ترین آدمای دور و برتونه، این احتمال که تصمیمی که الان میخوام بگیرم از سر احتیاط بیش از اندازه باشه، تقویت میشه. بیش تر از همیشه به خدا نیاز دارم، بیش تر از همیشه ازش دورم.


+ خدایا به تو پناه میبرم از آرزوهای دور و دراز + خدایا اگر توانایی کاری در وجودم گذاشتی، کمکم کن با اراده و توان بیشتری به سمتش برم.

+ لا حول و لا قوة الا بالله