به تازگی خوندن کتاب آبلوموف نوشته ی ایوان گنچارف را به پایان رسوندم. رمانی که با فراغ بال و آبلوموف وار مزه مزه ش کردم و لحظه به لحظه همراه با شخصیتاش زندگی کردم. برای آشناییتون، قسمتهایی از متن کتاب را براتون مینویسم شاید شما هم علاقه مند شدید در آینده این داستان زیبای روسی را مطالعه کنید.

"ببینم در خانه چه می کرد؟ می خواند؟ می نوشت؟ می آموخت؟

بله، اگر کتابی یا مجله ای به دستش می افتاد آن را می خواند.

هرگاه از اثر جالب توجهی چیزی می شنید میل به آشنا شدن با آن در دلش پدید می آمد. جستجویی می کرد و آن کتاب را می خواست و اگر فورا برایش فراهم می شد به آن می پرداخت و تصورَکی از موضوع آن در ذهنش پدید می آمد و چیزی نمانده بود که به راستی آن را درک کند که می دیدیش لمیده و بی خیال به سقف چشم دوخته، و کتاب، نیم خوانده و نا فهمیده، کنارش افتاده!

فرونشستن شور در او تندتر از تیز شدن شوق بود. هرگز به کتابِ کنار نهاده باز نمی گشت."

.

.

در توصیف زادگاه آبلوموف(آبلوموکا) و البته سرزمین آرمانی اش چنین می خوانیم:

"آنجا به عکس آسمان چنان است که گویی خود را بیشتر به زمین می فشارد، اما نه به قصد آن که تیر آذرخش های خود را با شدت بیشتری بر آن فرو ببارد بلکه فقط به نیت آن، که خاکیان را تنگ تر و با مهر بیشتری در آغوش بگیرد. دامن خود را همچون سقف امن خانه پدر در ارتفاعی اندک بر سرها گسترده است تا این گوشه برگزیده را از همه ی بلاها حفظ کند.

.

.

در سه چهار روستای کوچکی که این گوشه دنج دنیا را تشکیل می داد همه چیز آرام بود و در دیار خواب دور افتاده. این روستاها چندان از هم دور نبودند مثل این بود که از لای انگشتان دیوی به تصادف فرو ریخته و به اطراف پراکنده شده و همان جا مانده باشند.

.

.

الگا گفت:

رنج من از غرور است. مجازات آن است که به توانایی خود زیاده امید بسته بودم. اشتباه من در این است نه در آن چه تو گمان می کنی. من رویای جوانی و زندگی زیبایی نمی پروراندم. خیال می کردم می توانم تو را بر انگیزم و تو می توانی برای من زنده باشی. اما تو دیریست که مرده ای! آهی کشید و با زحمت به کلام خود ادامه داد:

پیش بینی نمی کردم که این امید بیجا باشد. همه اش منتظر بودم امیدوار بودم ... و حالا...

مکثی کرد و بعد نشست.

با صدایی که گفتی از ته چاه بر می آید گفت:

نمی توانم بایستم. پاهایم می لرزد... اگر سنگ بود با آنچه من کردم جان می گرفت. بعد از این دیگر کاری نمی کنم...

.

.

الگا در دفاع از خود گفت:

-ولی او سزاوار دوستی شماست. شما خود نمی دانید به چه زبانی تحسینش کنید... چرا در خور عشق من نباشد؟

شتولتس گفت:

-می دانم که حساب عشق از دوستی جداست. عاشق به مشکل پسندی دوست نیست. عاشق حتی اغلب نابیناست. کسی برای لیاقت های کسی به او دل نمی بندد. اما برای روشن شدن آتش عشق چیزی لازم است، که گاه بس ناچیز است و نمی توان وصف کرد و نامی بر آن گذاشت اما ایلیای بی نظیر اما بی دست و پای من همین چیز را ندارد. تعجب من از همین است. 

.

.

باز چهره اش را پوشاند و کوشید گریه ی خود را خفه کند. ناگهان سر برداشت و پرسید:

-چرا همه چیز خراب شد؟ ایلیا، چه کسی تو را نفرین کرده؟ تو چه کرده ای؟ تو به این خوبی، هوشمندی، مهربانی و نجابت... چرا تباه شدی؟چه چیز تو را نابود کرده است؟ این درد تو هیچ اسمی ندارد.

آبلوموف با صدایی به زحمت شنیدنی گفت:

-چرا اسم دارد...

الگا نگاه پرسانش را از پشت پرده اشک به سوی او بالا آورد.

آبلوموف آهسته گفت:

-آبلومویسم...


آبلوموف/ایوان گنچارف/مترجم: سروش حبیبی/ چاپ چهارم/ انتشارات فرهنگ معاصر/1392