بازیگوش شدم، سرم توی کتاب بند نمیشه، قدیما چه جوری روزی ده ساعت درس میخوندم؟ به روزی 14 ساعت هم می رسید. الان نمیشه.

از این اشکا که جمع میشه توی چشم، چشمت داغ میشه، دلت میسوزه، یه نفس عمیق میکشی نمیذاری بچکه قطره اشکه.

اون روز که بیدار شدم بهار کنارم تازه از خواب بیدار شده بود با چشمای خواب آلودش، لبخند میزد برام دست تکون داد، این دست تکون دادنُ از خودم یاد گرفته بود. یه حالی اصلا...!

کی گفته غروب جمعه خره؟ اصلا هر لحظه ای که ادای غروب جمعه رو در بیاره همون قدر خره.

زیبایی خیلی مهمه خیلی ولی شورشو در آوردیم. وقتی میشنوم هر کدوم از دوستام بعد از جراحی پلاستیک و عمل بینی ازدواج میکنن، راستشو بخواید خیلی دلم واسه اون پسره میسوزه، چی با خودش خیال میکنه؟ مثلا همین آخری که دو ماه بعد از جراحی زیبایی پسر خاله ش اومد خواستگاری. تا حالا کجا بودی پسر خاله؟ تازه فهمیدم بعضی خانواده ها روی ازدواج فرزندانشون (مخصوصا دختر) سرمایه گذاری میکنن. باعث تاسفه.

یه زمانی هم بود تمام کتابای درسی خانواده رو من چسب میزدم، سه تا دانشگاهی بودیم یه مدرسه ای. امروز بعد از مدتها دیدم لبه های کتابم داره خراب میشه رفتم سراغ چسب پنج سانتی، یه حسایی یادم اومد.

طلاق چیز مزخرفیه، یه درد بی درمانیه که نگو. چرا حواسشون نیست؟ کوتاه اومدن عار شده.

بچه ها پدر و مادرشونُ انتخاب نمیکنن، لازمه اینو تذکر بدم؟

وای به ما که از محرم و صفر امسال فقط شورش نصیبمون شد. اونم شورشو در آوردیم.