بعد از نیم ساعت وَرجه وورجه و دنبال توپ دویدن، بهشون گفتم: دیگه وقت استراحته، دراز میکشیم تا قلبمون آروم بشه. بزرگه میگه: چی؟ فسقلی که اصلا بیخیال فهمیدن ماجرا هنوز داره دنبال توپ تو اتاقا میچرخه. میارم کنار هم میخوابونمشون خودمم دراز میکشم دستشونو میذارم روی قلباشون که به شدت مشغول پمپاژ خون به کل بدنشونه. میگم: قلبت اینجاست، ببین چه تند تند میزنه!

بزرگه دوزاریش میفته میگه: میمونیم تا آروم بزنه. فسقلی فکر میکنه اینم بخشی از بازیه میخنده. 

همونجور که نگاهمون به سقفه، بزرگه میگه: توپ بازی خسته کننده ست، بعد انگار یاد مسافرت اخیرشون میفته باز میگه: مسافرت هم خسته کننده ست. 

میگم: زندگی خسته کننده ست.

نیم خیز میشه نگام میکنه و با خنده ی مهربونش میگه: زندگی خسته کننده نیست. دو تایی شیرجه میرن به سمت توپ.

قلب من هنوز داره تند میزنه... زندگی خسته کننده ست. 


پ.ن: بزرگه: برادرزاده ی چهار ساله،  فسقلی: برادرزاده ی چهارده ماهه