طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

یادداشت های لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.



+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یادداشت 179، آرامش

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

چند سالی هست که تعطیلات نوروزی بی سر و صدا میاد و میره، نه سفری رفتیم و نه مثل سالهای دور خونه ی شلوغ بابابزرگ جمع شدیم. راستش رو بخواید من که اینجوری راضی ترم. با وجود اینکه مهمونی خونه بابابزرگ، دورهمی های خانوادگی، دیدن یه عالمه بچه فک و فامیل ( که اسمشون رو نمیدونم) خیلی هیجان انگیزه اما ما که از این نعمت محرومیم، دقیق ترش اینکه عطای این ماجرا رو به لقاش بخشیدیم. اینه که عیدمون بی سر و صدا میگذره و تهش ختم میشه به چند تا اسکناس عیدی که اونم به علت بالا رفتن سن و بیکاری با خجالت و سرافکندگی ملایمی همراه شده. 

جای شکرش باقیه که روحیه م خوبه و نمیدونم به چه دلیل ولی به سال جدید خوشبینم. احساس میکنم دیگه یاد گرفتم با خودم و زندگی کنار بیام... 

جایی لازم باشه یا تصمیم من به تنهایی کافی باشه، راحت کوتاه میام، بیشتر اوقات جواب هم گرفتم.

هر کسی یه جوری برام دعا کرده این سال نویی، بیشتریا گفتن انشالله یه داماد خوب نصیب مامانت بشه، من فقط یه درخواست داشتم: کسی خواست من رو دعا کنه آرامش بخواد برام، راضیم به جان خودم... 


+طرف میکروبیولوژیسته، پیج آشپزی زده، اون دوستم که فوق لیسانس مدیریته رفته یه میلیون داده برای دوره ی آموزشی کاشت ناخن... چرا خودمون رو کشتیم برای رتبه ی کنکور؟  چراااااا؟  

  • لادن ..

فسقلیا

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ
یه نکته جالبی که توی همه ی خونه هایی که توی اون بچه زندگی میکنه یا دست کم بچه رفت و آمد داره اینه که هر از گاهی زیر کابینت یا حتی جاهایی که فکرشو نمیکنی وسایل بامزه پیدا میکنی. مثلا قطعات ریز اسباب بازی بین مبل ها، یا پوست پسته توی تنگ ماهی :))
  • لادن ..

یادداشت 178، فروردین

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۰۰ ب.ظ
مامانم عادت داره هر سال نزدیک لحظه های تحویل سال جدید تمام اتفاقات درشت سال گذشته رو مرور کنه، فلانی امسال درسش تموم شد، فلانی رفت سر کار، این وسیله رو خریدیم، سفر رفتیم و... البته یه نیم نگاهی هم به آینده داره؛ انشالله امسال این اتفاق میفته و... این برای منم شده عادت یه دور تند همه ی روزای گذشته ی این یکسال رو مرور کنم، چی شد؟ چی بودم؟ الان کجام؟ کجا باید میبودم؟ دلم شکست، دل شکوندم و... چند سالی هست که یاد گرفتم خیلی به خودم سخت نگیرم، یاد گرفتم که قرار نیست شاخ غولی شکسته بشه یا معجزه ای صورت بگیره. سالی که گذشت برای من اتفاق شاخصی نیفتاد، نه سر کار رفتم نه دکتری قبول شدم نه هیچ اتفاق دیگه ای که از بیرون بشه حسابش کرد. اما ، یه امای مهم داره! قضیه برای خودم فرق میکنه. هرکسی شاید ملاکی برای بزرگ شدن داشته باشه، من طبق تعریف های خودم توی این سال بزرگ شدم. چند روز و چند ماه و ... نداره، راستش هنوز برای این نمونه رشد و بزرگ شدن اسم و واحدی انتخاب نکردم ولی به اندازه ی سردرگمی هایی که پشت سر گذاشتم، رنجی که تونستم تحمل کنم و قرارهایی که با خودم گذاشتم و بهش پایبند موندم و به اندازه ی اهداف و آرزوهای جدیدی که برای خودم ساختم قد کشیدم. 95 شاید سال خوبی برای خیلیا نبود ولی خیلی اتفاقای خوب رو هم توی دلش داشت، خیلی آشنایی ها، تولدا، شروع به کار بعضیا، قبولی دانشگاه و...
دلخوشم به بودن خیلی از دوستان قدیمی و عزیزانم و دلخوشم به رو به راه بودن کسانی که ترکم کردن یا کنارم گذاشتن.
امید دارم سال نو برای همه ی آدما و به ویژه کسانی که دلخوش به شادی و لبخندشون هستم سالی خوب و پر برکت باشه.

  • لادن ..

یادداشت 177، شب عید

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۸ ب.ظ

شب عید باید برای همه عید باشه وگرنه از شب کنکور هم بدتره...


الهی این شب عیدی هیچ بچه ای حسرت به دل نمونه، الهی هیچ پدری شرمنده ی زن و بچه ش نباشه،  الهی هیچکس از عزیزش دور نباشه، الهی تندرستی نصیب همه بشه و الهی بین قلبا حتی قد یه بند انگشت فاصله نباشه. الهی مهربونی بشه عادتمون...


++ شما مخاطب گرامی که تنها آدرستون یه ایمیل بود، لطفا ایمیلتون رو چک کنید

  • لادن ..

خاطره ای با طعم ببعی

يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۲۳ ب.ظ
این ژله یادگاری بود که امروز خوردم. اون روز هم اتاقیم خونه بود من رفتم فروشگاه نزدیک خوابگاه خرید، کلی خرت و پرت خریدم. یکیش همین ژله ای بود که دیشب درست کردم. رفیق نبود بدون رفیقم که ژله خوردن نداشت این شد که ژله موند توی کمد. بعد هم که رفیق جان اومد دیگه نه فرصت شد نه دل و دماغ ژله آماده کردن بود. توی این 13 ماه گذشته از پایان دوره ی تحصیلم این ژله توی کابینت مونده بود هر بار با دیدنش یاد رفیق و خوابگاه و روزای پر تلاطم و پر هیجان دفاع میفتادم. تا دیروز که خونه تکونی به کابینتای آشپزخونه رسید. بین اون همه ریخت و پاش و خستگی این پاکت ژله سوپرایزی بود وصف ناشدنی! یه ماه بیشتر تاریخ نداشت، کابینتا رو رها کردم و مشغول تهیه ژله شدم. آخی رفیق نیست که بخوره.
امروز ظرف ژله رو آوردم گذاشتم جلوم باز یاد رفیق جان افتادم و بهش پیام دادم که ژله آخریه رو یادته؟ اونم نامردی نکرد و کلی استیکر غمگین فرستاد که چرا همون موقع درست نکردی بخورم. بعدم مشغول تمرین نواختن آهنگ غمگینی که به تازگی یاد گرفته بود شد و هی واسه ژله مون اشک ریخت! یکی بیاد به این وجدان من حالی کنه بابا ژله ی دو تومنی ارزش این حرفا رو نداره...
دلم تنگته رفیق!
خلاصه که گفتم: باور کن اصلا خوشمزه نیست، یه چیزیه در حد ماکارونی با طعم ببعی که تو و رفیق جون جونیت به خوردم دادید. ماجرایی بود:

تو دوره ی کارشناسی هر بار از جمع هم اتاقیا و فضای اتاقمون خسته میشدم میرفتم اتاق این رفیق جان و رفیق جون جونیش؛ این دو تا یه روح بودن در دو بدن. در باحالی و سرخوشی و شیطنت لنگه نداشتن. سوژه ی دانشکده و خوابگاه و مشخصه ی بارز ورودی ما، در این حد که اگر پنجاه سال دیگه یکی از ماها با استاد قدیمیش روبرو بشه و بخواد خودشو معرفی کنه کافیه بگه: من فلانیم، ورودی اون خانم "رفیق جان و رفیق جون جونیش"، و لبخند معنادار استاد به منزله ی یادآوری تموم آتیشاییه که این دو تا توی اون چهار سال سوزوندن. ماجرای ببعی رو میگفتم. روزی از روزها که از کسالت زندگی خوابگاهی به اتاق این عزیزان پناه بردم و برای ناهار دعوت شده بودم با صحنه ی عجیبی روبرو شدم. یه قابلمه ی بزرگ پر از ماکارونی چرب و خوش رنگ و رو با بوی نه چندان دلنشین گوسفند زنده. این دو عزیز که هنوز که هنوزه بعد از گذشت قریب به پنج یا شش سال از اون روز (به اعتراف یکی شون ) هنوز آشپزی یاد نگرفتن مقدار زیادی گوشت رو تفت نداده به مایه ی ماکارونی اضافه کردن و در نهایت قابلمه ماکارونی فقط مونده بود بع بع کنه. چشمتون روز بد نبینه منم خجالتی( خجالتی!!!) مجبور شدم یه بشقاب ماکارونی البته به زور سس مخصوص مادر یکی از اون عزیزان و کلی ترشی و ماست و نوشابه بخورم، خوشبختانه زنده موندم ولی آثار روانی این شکنجه تا سالها توی روح و روانم باقی میمونه!

رفیق جان پر رو پر رو میگه: مزه ماکارونی انقدر خاص بوده که مزه ش زیر زبونته. شیطونه میگه... تازه یه خاطره تخم مرغ آبپز داره ازم خواهش کرده دیلیتش کنم از ذهنم، منم گفتم هفتصد جا ازش نسخه پشتیبان تهیه کردم مبادا فراموشم بشه، فقط دیگه دلم سوخت رسانه ایش نکردم.
اونم جهت تلافی خاطره ی فرنی منو رو کرد. اینجا هم باز یه درصدی خودش مقصر بود، برداشته از خونه نمک فله اورده منم فکر کردم شکره، ریختم توی فرنی، دیگه بقیه ش نیاز به توصیف نداره! میفرمایند:آخه نمک به جای شکر؟ شیمیدان باشی و بلورا رو نبینی
در جواب فرمودیم: فرض رو به این گذاشتم که موقع کریستالیزیشن محلول رو زیادی هم زدن بلوراش زیادی ریز شده.
باز از غصه ی اون شب در غم از دست دادن فرنی ای که حتی شیرش از اتاق بغلی قرض گرفته شده بود نمینویسم.

ماییم و خاطراتی با آوای دلنشین بع بع!
  • لادن ..