طعم تند لادن

طعم تند لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

اگه توجه کرده باشید شاید شما هم با من موافق باشید که آدما در حالی که کار مورد علاقه شون رو انجام میدن جذاب و دوست داشتنی تر به نظر میرسن. وقتی مامانم با ذوق و هیجان از نحوه ی تدریسش در مدرسه ی جدید صحبت میکنه بیش از همیشه عاشقش میشم. 

کاش همه به شغل دلخواهشون برسن. کاش همه به دور از سنجش هر کاری با پول یا جایگاه اجتماعی کلیشه ای شغلشون رو انتخاب کنن. کاش شر آزمون های استخدامی از سر جوانا کم میشد. کاش چرخ اقتصاد و اشتغال بهتر و بیشتر میچرخید.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۷
لادن --

یه جاهایی توی زندگی بد جور روم کم شده. قشنگ احساس کردم یکی گوشم رو سفت گرفته و پیچونده. یه بارش وقتی بود که با زهرا (هم اتاقیم) دعوام شد. مدتها بود که ازش دلخور بودم به خاطر رفتارهایی که شاید ناخودآگاه ازش سر میزد و به شدت آزارم میداد. حواسم نبود که دنبال یه فرصت بودم تا خشم پنهانم رو بروز بدم و بالاخره یه روز بهونه ش پیدا شد. وقتی سر یه مسئله ی پیش پا افتاده حرفمون شد زودتر از اینکه هر چی توی دلم جمع شده بریزم بیرون بغضش ترکید. رفت نشست توی بالکن خوابگاه و گریه کرد. صدای گرفته و آرومش رو وقتی داشت با هم اتاقیم صحبت میکرد شنیدم که می گفت «به خدا این چند روزه همش دارم براش دعا میکنم امتحان فیزیک سختش رو پاس کنه». گوشم و گرفته بود و داشت خیلی محکم میپیچوند، هنوز یاد اون روز میفتم جاش درد میکنه. پشیمونم از اوقاتی که من توی دلم از دستش حرص میخوردم و فکر تلافی بودم و اون توی دلش برای گرفتاری من دعا میکرده. بد جور روم کم شد... بدجور شرمنده شدم. بده آدم جلوی وجدانش شرمنده باشه...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۶
لادن --
عاشورای امسال هم گذشت. نگران بودم از این که فرصت نکردم کمی بیشتر و دقیق تر به نوشتن یه پست در این باره فکر کنم ولی باور به اینکه همه جای زمین کربلا و هر روز و هر لحظه عاشورا میتونه باشه بهم جرات نوشتن داد. هر سال حال و هوای محرم و عزاداری سید الشهدا باعث میشه سرزمین بلاگستان هم رنگ و روی دیگه ای به خودش بگیره، اغلب بلاگرا درباره ی این ماجرا و حس یا تجربیاتشون نوشتن و خیلی خوب هم نوشتن، به شکلی که خیلی وقتا حسرت پستاشون رو خوردم که ای کاش این نوشته مال من بود :)
اصلا این از جذابیت های وبلاگ نویسیه که پست های وبلاگ رو با همه ی مکتوبات دیگه متفاوت میکنه. آدما در لحظه حس، عقیده و نگرششون به یه مسئله ی خاص رو به صورت کاملا شخصی شده و منحصر به فرد بیان میکنن. ماها قبل از یاد گرفتن خیلی از مسائل زندگی، با این حادثه آشنا شدیم، فرهنگ عاشورا یه جزئی از وجودمون شده و هر کدوم از ما یه چیزی از این ماجرا گرفتیم.
 تصویری که من از اولین دهه ی محرم زندگیم توی ذهنم مونده گهواره ی سبزرنگ حضرت علی اصغر (ع)، عطر گلاب، شربت بعد از روضه و چادر سیاه مادرمه که روی صورتش کشیده و تلاش من برای دیدن چهره ی خیس از اشکش. بزرگتر که شدیم عَلَم و سنج و دمام و پرنده و پرهای رنگی روی علم، پرچم های یا حسین (ع)، پیاده روی با پاهای برهنه، دسته ی زنجیرزن ها، شربت خاکشیر و زعفرون ظهر عاشورا، طعم و عطر قیمه ای که با همه طعم های دنیا فرق داره، قطره شمع های شام غریبان و... بود که توجهمون رو به خودش جلب میکرد. میگفتن: روزی روزگاری یه امام، یه آدم خوب یکی که خدا خیلی دوستش داشت با خانواده ش توی یه دشت بزرگ با آدمای بد و زیاده خواه جنگیده و مظلومانه و غریب به شهادت رسیده، اینم عَلَم قیامشه هنوز برپاست. کی بود این امام؟ چرا اونجا بود؟ چرا جنگید؟ چرا از جوانش گذشت؟ چرا از بچه ی شیرخورش گذشت؟ چی بود این وسط که ارزش این همه سختی رو داشت؟ چی باعث شد یه غم به این بزرگی به جا بمونه؟ کی باید جواب میداد به سوالای من؟ اصلا کی اون وسط فهمیده بود قلب ماجرا چیه؟
 میگفتن: سال ها پیش خدا دید بنده هاش دارن راه رو گم میکنن، پیامبر فرستاد که راه رو نشون بده. این امام عزیز نوه ی پیامبرمون بوده، عزیز بودنش صد برابر میشه. شنیدیم و دیدیم و گذشت.
عاشورا یه بار و یه روز و یه اتفاق نبود. سالی یه بار میاد و یادت میاره که قد این یه سالی که گذشت بزرگ شدی؟ یاد گرفتی فکر کنی؟ درک کنی؟ بفهمی؟ یاد گرفتی بپرسی؟ بگردی؟ پیدا کنی؟
اون روز نوشتم عاشورا یه کلاس درسه نگفتم خودم چی یاد گرفتم سر این کلاس. فلسفه ی عاشورا شاید توی زندگی من این باشه که یه چیزایی نه عادی میشه نه تکراری، نه زمان میشناسه نه مکان. عاشورا واسه من یعنی این که به باوری برسم، باوری که براش از هر چی داری بگذری. و خوش به حال کسانی که به چیزی به بی نهایت حق و حقیقت باور دارن. به این باور که برسی برای پیشوات از جان گذشتن ساده ست مثل تمام اون هفتاد و دو تن. باور که داشته باشی، میشی عباس (ع) وفادار، شجاع، متواضع، راسخ، انسان واقعی، با محبت و فداکار. باور که باشه میشی حضرت زینب (س) صبور، بی پروا، همیشه همراه و رهرو، مهربان، بزرگ و دلیر.
سخته درک عاشورا! ماها معتقدیم عنایت میخواد از جانب خدای مهربون و سرور و سالار این شگفتی.

یه چیزایی شاید باشه با دو دو تای من لادنِ جور در نیاد، یه چیزایی توی ده سالگی برام قابل درک نبوده یه چیزایی الان تو بیست و نه سالگی نیست یه چیزایی رو شاید توی نود سالگی هم نفهمم؛ قطعا دلیلش این نیست جواب اون دو دو تا مبهمه یا متناقض. این ما هستیم که باید خودمون رو متناسب با یه مسئله، یه نیاز یا یه پرسش رشد بدیم. وقتی اون پژوهشگر مسیحی درباره ی برداشتش از عاشورا صحبت میکرد و میگفت: "ماجرایی مثل داستان مسیح یا عاشورا در برابر تاریخ و ادبیات شاید خیلی کوچک به نظر بیاد ولی آنچه که باعث ماندگاری و رشدش در گذر زمان ها شده باوریه که پشت این ماجراها هست. زندگی ایمانی یعنی باور به اینکه کاری رو که درسته انجام بدی در جهت خواست خداوند و باور داشته باشی در زمان و مکان مناسبی نتیجه و ثمر میده." باعث میشه بیشتر به این فکر کنم کدوم بخش از باورهای من هنوز ناقص و ضعیفه.
آدمایی که به جای تلاش برای رسیدن به باور درست و نزدیک شدن به حقیقت جهان، لابلای کتابها، کاغذها، نوشته ها و قضاوت ها گیر کردن برام اهمیتی ندارن. عاشورا همیشه و همه جا هست تا یادمون باشه ارزش هایی رو برای خودمون انتخاب کنیم که ارزش گذشتن از همه ی این دنیا و هر چه درونش هست رو داشته باشه ما که بالاخره یه روزی خیلی زود (زود در مقابل عمر این کره ی خاکی) باید همه چیز رو بذاریم و بریم.

پ.ن: پیشنهاد میکنم شما هم از حستون راجع به این ماجرا بنویسید. شما چی یاد گرفتید؟
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۴
لادن --

یه وقتایی روحیه م خیلی ضعیف میشه، اینجور وقتا هیچ حرف امید بخشی به سادگی حالم رو بهتر نمیکنه تا اینکه با خودم کنار بیام. همین چندوقت پیش بود سر یه ماجرا بد به مهسا توپیدم با اینکه حقش بود و البته بعدا گفت یادش نیست چی بهش گفتم. یه مدت با خودم کلنجار برم بهتر میشم پس به خودم زمان دادم. بعد به مهسا زنگ زدم، این رو دیگه دارم یاد میگیرم کی کار به کار خودم نداشته باشم تا کمتر عذاب بکشم. دوازده سالم بود کتاب برباد رفته ی مارگارت میچل رو خوندم. اون روزا خیلی ازش تاثیر گرفتم اصلا اینکه چرا اون روز توی طبقه ی ادبیات جهان دستم به طرف این یکی دراز شد خودش یه شبه معجزه ست. اسکارلت همون کسی بود که اون روزا باید بهم راه کنار اومدن با مشکلاتم رو نشون میداد. رت باتلر دوست داشتنی ترین نقش منفی ای بوده که تا حالا توی کتابا خوندم و همه ی اون ماجراها با تصویری که توی اون سن از این داستان ساختم توی ذهنم حک شده، هنوزم یه وقتایی کم که میارم میرم سراغ اسکارلت درونم، بهم میگه: الان وقت غصه خوردن و فکر کردن به این پیشامد ناگوار نیست فعلا باید دست به کار بشی... روحت شاد مارگارت عزیز!

از مهسا خواستم برباد رفته رو بخونه. شاید اونم برداشتی متناسب با شرایطش از این داستان داشته باشه که توی روند زندگیش تاثیر گذار باشه، البته که هر کسی باید داستان خودش رو پیدا کنه. قبلا هم بهش گفته بودم مشاور دردی ازش دوا نمیکنه، اصلا من خودم یه پا مشاورم. میگم: دنبال هیچ انگیزه ی بیرونی نباش، هر چی هست باید درون خودت پیداش کنی، اگه نمیتونی بیخیال! خوش باش کی به کیه؟!


امروز چهار کیلو سبزی ماهی پاک کردم، حدود یک کیلو گشنیز تازه خرد کردم. الان دستام بوی گشنیز میده، جات خالی! آخر هفته ماهی سبور داریم (از لذیذترین غذاهای دنیا)


شروع به درس خوندن کردم، فعالیتم در اینستا به کمتر از نیم ساعت در هفته و در تلگرام کمتر از یک ربع ساعت در روز رسیده. کلی هم پست نصفه و نیمه توی وبلاگ دارم که سر فرصت بهشون رسیدگی میکنم.

کاش حوصله داشتم ماجراهای برادرزاده های فسقلیم رو بنویسم، حیفه فراموشم بشه :)


پ.ن: سوژه و نتیجه ی داستان برباد رفته خیلی برای من قابل برداشت نبود، فقط جنبه های مثبت نقش اول داستان بود که برام الگو شد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۰۱:۰۰
لادن --

بعد از پست اول طعم تلخ جدایی، مدت هاست که تصمیم دارم درباره ی دو موضوع در این رابطه بنویسم. اما نوشتنش واقعا کار سختیه و این مجموعه نوشته ها هنوز شکل و مسیر مشخصی توی ذهنم پیدا نکردن. توی این راه قطعا به کمک خواننده ها بیش از سایر پست ها نیاز هست پس خواهش میکنم هر نظری در رابطه با این پست ها دارید چه عمومی یا خصوصی برام بنویسید و از احساس یا تجربه هاتون بگید.

یکی از مشکلات روز جامعه ی ما آمار بالای طلاق در سالهای اخیره. حتما شما هم شنیدید یا در اطرافتون کسانی رو سراغ دارید که عمر زندگی مشترکشون کمتر از یک سال یا حتی شش ماه هست. مسلمه که این اتفاق اصلا خوب نیست و پیامدهای بدتری هم در پی داره. اما بین همه ی این بدی ها و تبعات منفی انکار ناپذیر این مشکل من یه نکته ی خوب میبینم و اون اینه که افراد دارن تلاش میکنم نقش قربانی رو نپذیرن. پیرزن و پیرمردهایی رو میشناسیم که با حسرت از گذشته هاشون صحبت میکنن و همیشه از اینکه زندگیشون رو به نفع دیگری فراموش یا فدای فرزند و همسرشون کردن شکایت دارن؛ در حالی که اونا هم مثل هر انسان دیگه ای این حق رو داشتن که زندگی خوبی داشته باشن و دست کم از انتخاب ها و تصمیماتشون راضی باشن. شرایط عرفی و توقعات نابجایی که جامعه یا خانواده های دو نفر توی یه زندگی مشترک تحمیل میکنه این قدرت رو داره که تمام عمر افراد یه خانواده رو با حسرت همراه کنه پس بهتر نیست این تفکرات غلط یه جایی زیر پا گذاشته بشه؟ طبیعیه که مقابله با چنین مشکلی هزینه ی سنگینی داره، و به نظر من این هزینه ایه که جوونای دوره ی ما دارن میپردازن به این امید که در آینده از شر این تفکرات و باورهای غلط خلاصی پیدا کنن.

همه ی ما این رو میدونیم که کنار هم قرار گرفتن دو نفر از دو خانواده و دو فرهنگ مختلف به این سادگیا هم نیست. برای ایجاد یه رابطه ی پایدار تلاش دو جانبه و بلکه چند جانبه ای لازمه اما توی فرهنگ ما عموما این انتظار بیشتر یا صرفا از طرف زن هست نه شوهر (بعضی مناطق پر رنگ تر و جاهای دیگه کمرنگ تر). پس از جهتی اینکه دخترای دوره ی ما کمتر زیر بار چنین اشتباهی میرن من رو امیدوار میکنه. منم مثل شما میدونم که پدیده ای مثل طلاق، جدایی یا اختلافات خانوادگی ریشه های مختلفی داره ولی حرف امروز من همینه که عرض کردم. برای پا بر جا موندن یه زندگی هر دو طرف به سهم خودشون باید تلاش داشته باشن. چند روز پیش این نکته رو یاد گرفتم که در زبان عربی وقتی میخوان از مشارکت دو طرفه صحبت کنن از فعل های باب تفاعل استفاده میکنن، حالا این ربطش چیه؟ :)) وقتی میگیم تفاهم در صورتی معنا پیدا میکنه که دو طرف برای ایجاد تفاهم مشارکت و همکاری کنن. پس چه خوبه وقتی ببینیم توی یه رابطه یکی داره از مسئولیتش شونه خالی میکنه اون رو با افکار پوسیده ش رها کنیم پیش از اینکه افراد جدیدی ناخواسته وارد اون رابطه بشن و تحت تاثیر تنش های اون رابطه آسیب ببینن. 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۷
لادن --

امشب به هیچی به اندازه ی تماشای دوباره ی "رهایی از شائوشنگ" نیاز نداشتم.

اندی: امید چیز خوبیه، شاید بهترین چیز، و چیزای خوب هیچ وقت نمیمیرن




اِنَ مَعَ العُسرِ یُسرا

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۱
لادن --

نمیدونم چرا کتابای سیذارتا موکریجی پزشک و نویسنده ی هندی ترجمه نمیشه مخصوصا مشتاق خوندن کتاب «داستان خودمانی ژن» هستم. یه بار هم تصمیم گرفتم از نسخه ی ای بوک مطالعه کنم با اینکه خیلی از خوندنش لذت میبردم ولی خیلی وقت گیر بود مجبور شدم کنار بذارم. ای کاش زودتر ترجمه بشه. ای کاش کتابای علمی پرطرفدار، علاقمندان بیشتری توی این کشور پیدا کنن و دست کم آثار درجه یک دنیا زود ترجمه بشه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۳
لادن --